دوچرخه ی پدربزرگ

پدربزرگم یه دوچرخه ی مشکی شماره ۲۸ داشت … واسه من که ۴-۵ سالم بود، واقعاً بزرگ به نظر میرسید … ما نوه ها عاشق اون دوچرخه بودیم … وقتی منو رو تَرک دوچرخه سوار میکرد، فکر میکردم دیگه دنیا مال منه … پدربزرگم کلاً با من خیلی خوب بود … باهاش شطرنج بازی میکردم […]

بستنی واسه خودش!

راننده ی آژانس تا جلو در خونه، هزار بار گفت: “عجب غلطی کردم اومدم تو جاده مخصوص، به مولا!” … هزار بار هم گفت: “تو بمیری، عجب اشتباهی کردیم … پا درد گرفتم!” … چند دقیقه بعد میگه: “من ۴ تا بچه هم سن و سال تو دارم، دهن ما رو … یکیشون میگه پول […]

+ به نظر شما چطور میشه که یه نفر کلاً علاقه ای به خوابیدن نداشته باشه، شب ها هم به زور بخوابه، هیچوقت هم وسط روز نخوابه، ولی همین که رانندگی میکنه، چشماش سنگین بشن و خوابش بگیره؟ یعنی هر کی که منو میشناسه و این موضوع رو می فهمه، شاخ درمیاره!

متنی که میخواهید برای جستجو وارد کرده و دکمه جستجو را فشار دهید. برای لغو دکمه ESC را فشار دهید.

بازگشت به بالا