اینجا را پلاس 1 کنید!

 

Posts Tagged ‘بارون’

اپیزود آخر

شنبه, نوامبر 26, 2011 17:36 ۲ دیدگاه

شیشه جلو بخار کرده … به ندرت شهریور ماه اینطور سرد میشه و اینطور بارون میاد … نه به شدت ۱ ساعت قبل، ولی هنوز میباره … دستش رو دراز میکنه که شیشه رو پاک کنه … + دست نزن … لک میشه! شیشه رو بده پایین، درست میشه :) – باشه :)

ارسال شده در قسمت : دیالوگ, دست نوشته های سینا Tags: , , , , , , , , , , , , , ,

دو هفته!

یکشنبه, می 8, 2011 1:31 ۳ دیدگاه

+ هر بارونی که تو این دو هفته بارید واسه من خاطره شد! چه وقتی که مشغول خیابون گردی بودیم و هی میبارید و هی قطع میشد (:دی)، چه وقتی که تو ارتفاع ۲۵۰۰ متری از سطح دریا بودم و هی gps رو چک میکردم که ببینم تا کجا بالا میریم، چه وقتی که تنها […]

ارسال شده در قسمت : این روزها ... Tags: , , , , , ,

چتری که …

جمعه, آوریل 8, 2011 3:13 ۴ دیدگاه

چترم گم شده؟ روبرو شدن با این واقعه برای من واقعاً سخته … این که چترم گم شده باشه … این که من در حال خندیدن انقدر از خود بیخود شده باشم که چترم رو گم کرده باشم! تو راه برگشت،

ارسال شده در قسمت : دست نوشته های سینا Tags: , , , , ,

سه‌شنبه, اکتبر 26, 2010 21:27 ۲ دیدگاه

+ بعد از کلی خمیازه و چرت زدن و سر افتادن و اینا، استاد بهم میگه : فکر کنم دیشب مشغول مطالعه بودید، میخواهید یه آبی به صورتتون بزنید؟!!! :دی … یکی نیست بگه تو که خوابت میاد، مجبوری ردیف اول بشینی!؟ + کلاً اینکه حلِ تمرین یه درسی باشی و حوصله ش رو نداشته […]

ارسال شده در قسمت : این روزها ... Tags: , , , , , ,

گواهینامه

شنبه, آوریل 24, 2010 20:04 ۱۷ دیدگاه

سال اول دانشگاه، گواهینامه نداشتم … یعنی به دلایلی، نمیشد که داشته باشم … تابستون ۸۴ چند هفته بعد از تولدم رفتم دنبال گواهینامه و دفعه ی دوم هم قبول شدم و گرفتم … اما خب، خانوادم خیلی سخت به من ماشین میدادن … یعنی تو شهر میتونستم برم … ولی مسیر دانشگاه بدجور بود […]

ارسال شده در قسمت : دست نوشته های سینا Tags: , , , , , , , , , , ,