اینجا را پلاس 1 کنید!

 

نگاه گم

نگارش شده در تاريخ : چهارشنبه, اسفند ۲, ۱۳۸۵ و ساعت : ۲۲:۲۲
ارسال شده در قسمت : دست نوشته های سینا
753 بازید ۶ نظر

یه چیزی هست که چند وقته ذهن منو مشغول کرده … موضوعی که هر چقدر بهش فکر میکنم قانع نمیشم … درست از آب در نمیاد … یه جاش می لنگه .

تا حالا به این موضوع فکر کردی که چرا هیچ کس نمیتونه افکارش رو تو مغزش نگه داره !؟

مثل اینکه دنبال چیزی میگردم … در و دیوار رو نگاه می کنم … درخت ها … نیمکت ها … جلد کتاب ها … شیشه ی مترو … جزوه هام … سایت آموزش … صفحه ی ۲۰۶ … کلید در خونه … لای CD هام … ثانیه شمار ساعتم … سنگفرش پیاده رو … می فا سل ، فا می ر … تمرین فصل ۱۰ ، ساعت ۹ … به گذشته … به قبل از اون … پیش تر … باز هم عقب تر …

بذار بهتر بگم … هر چی تلاش بکنی که افکارت از حیطه ی ذهنت بیرون نره ، آخرش میره …

نگاهم گم شد … هر جا میگردم پیداش نمیکنم … میگن فایده ای نداره … چیزی که گم شه دیگه پیدا نمیشه … من باور نمیکنم … مادر “هاچ ” که نیست … ممکنه طول بکشه … ولی پیدا میشه … پیداش میکنم … یعنی خدا کنه که پیدا بشه !

احتمالاً ناشی از ضمیر ناخودآگاه انسانه … ذهنت برای افکارت جا نداره !

نگاهش گم شد … چند لحظه … دوباره … و باز هم ……

چیزی که فکرتو مشغول کنه مسلماً تو رفتارت بروز پیدا می کنه … این یه قانونه … باید مواظب بود !

حالا باید بگردیم پیداشون کنیم … احتمالاً یه جا گمشون کردیم … هیچ دیوونه ای پاشو اونجا نمیذاره … ولی باید پیدا بشن …

حالا باید صبر کرد و دید که کی حاضر میشه حماقت کنه ! … شاید اونجا گم نشده … شاید گم نشده !

————-

 پی نوشت ۱ :جز با دل هیچی را چنان که باید نمی‌شود دید. نهاد و گوهر را چشم سر نمی‌بیند. ( شازده کوچولو )

 پی نوشت ۲ :

I feel I know you

I don’t know how

I don’t know why

“Anathema”

 

چند قدمی !

نگارش شده در تاريخ : یکشنبه, بهمن ۲۲, ۱۳۸۵ و ساعت : ۲۲:۴۶
ارسال شده در قسمت : دست نوشته های سینا
820 بازید ۴ نظر

تا حالا Maze بازی کردی ؟! خیلی جالبه … یک شبکه ی پیچیده از مسیر های متفاوت داری که ، تنها یک مسیر تو رو از ابتدا به انتها می رسونه … اگه کسی ۱۰ تا Maze  حل کنه ، دقیقاً میفهمه که چی کار باید بکنه !

راه حل بسیار ساده اس … باید از انتها شروع کنی و به سمت ابتدا بری … اینجوری به سرعت مسیر درست رو تشخیص میدی !

من یک Maze  دارم … تفاوتش با بقیه اینه که برای این Maze وقت نامحدود ، ندارم ! پس باید بازی رو شروع کرد … خیلی پیچیده است … گمراه کننده … ترس … و شاید جذاب !

باز هم راه حل بسیار ساده است … باید از انتها شروع کنی … راه حل همشون همینه ! ولی نمیشه ! این تنها Maze   ای هستش که نمیشه از آخر شروع کرد … پس باید از ابتدا شروع کرد …

حرکت می کنی ، همه چیز آماده اس … از پیشرفت خودت و اینکه احساس می کنی داری به انتها نزدیک میشی ، لذت میبری ………. بن بست ! تو شکست خوردی !

دوباره از ابتدا حرکت می کنی ، از مسیر قبل نمیری … از شکست می ترسی … سر هر دوراهی ای ، فکر میکنی … فکر … تردید … فکر … یکی رو انتخاب می کنی … هنوز شک داری … به نظر می رسه که داری نزدیک میشی … سرعتت رو افزایش میدی ………. بن بست ! دوباره شکست خوردی !

باز هم حرکت می کنی … در همون ابتدای مسیر هستی … حتی از قدم اول هم میترسی … حالا دیگه به جایی رسیدی که حتی از قدم اول هم می ترسی … راه میوفتی … به اولین دو راهی میرسی … کاملاً متوقف میشی … فکر می کنی … یک روز … یک هفته … یک ماه … شاید یک سال … دیگه نمیتونی تصمیم بگیری … چشماتو میبندی و راه میوفتی … هر چی شد ، شد … شاید با تو بود و شاید نبود ! … نمی خوای سرعتت رو زیاد کنی … خیلی آروم … آروم … آروم … مثل اینکه این مسیر رو درست اومدی … خیلی نزدیک شدی … خیلی نزدیک … داری میرسی …STOP  …….. تموم شد … بازی تمومه !!!

تو نرسیدی … وقت تموم شد … و تو در چند قدمی ماندی … درست در چند قدمی !!!

——-

پی نوشت ۱ : شیشه ی بخار گرفته رو با دست تمیز نمی کنن … لکه میشه … باید صبر کنی ، هوا گرم شه !

پی نوشت ۲ : من از Maze های سخت همیشه لذت میبردم … ولی اگه خیلی سخت باشه ، میندازمش دور !

پی نوشت ۳ : چند وقتیه که این آهنگ خیلی بهم می چسبه ( نمی دونم چرا ) :

Seni gördüğüm anda …

Nerden çıktın karşıma …

Bir görünüp kayboldun … 

پی نوشت ۴ : درست در چند قدمی ؟!

بازی

نگارش شده در تاريخ : جمعه, دی ۲۲, ۱۳۸۵ و ساعت : ۰:۰۶
ارسال شده در قسمت : دست نوشته های سینا
981 بازید ۳ نظر

تاریخ مصرف این مطلب گذشت !

۲۰۰۶ برای من

نگارش شده در تاريخ : دوشنبه, دی ۱۱, ۱۳۸۵ و ساعت : ۱۵:۴۶
ارسال شده در قسمت : دست نوشته های سینا
975 بازید ۹ نظر

یک سال گذشت . حتماً مطلبی برای آغاز سال ۸۶ خورشیدی نیز خواهم نوشت. ولی امروز ، به عنوان آخرین روز سال ۲۰۰۶ فکر می کنم که باید بنویسم ، با وجود کارهای زیادی که دارم .

یک سال گذشت . میتوانم بگویم ، سالی که گذشت یکی از باارزش ترین سال های زندگی ام بود . در حقیقت ، یکی از مفید ترین سال های زندگی ام بود. خیلی چیزها از خیلی از آدم ها یاد گرفتم. از کسانی که بیشتر اوقات انتظار چنین اندیشه و گفتاری را از ایشان نداشتم … گویا امسال همه به من می آموختند … از دوستان کوچکتر از خودم …  هم سن و سال ها و دوستانی که چندین سال از من بزرگتر هستند …

          یاد گرفتم ، نشنیده قضاوت نکنم

          یاد گرفتم ، فکر نکرده (حدأقل در جایی که نباید) حرف نزنم

          یاد گرفتم ، انسان ها به غایت با هم متفاوت هستند و همه به یک روش حل نمی شوند و بعضی ها ارزش حل کردن ندارند.

          یاد گرفتم ، بعضی اوقات مغز توان اندیشیدن ندارد.

          یاد گرفتم ، احساس ، زود تصمیم میگیرد ، زود قانع می شود ، ولی عقل دیر تصمیم میگیرد ، دیر می پذیرد … در حال حاضر ، در ترازوی من دومی سنگین تر است.

          یاد گرفتم ، پدر و مادرم چیزهایی میدانند که من نمیدانم … و هر چه میگذرد ، بر بیشتر بودن ارزش تجربه ی آنها و بی ثمر بودن خزعبلاتی که در کتاب ها میخوانم ، مطمئن تر می شوم …

          یاد گرفتم ، گاهی اوقات باید صبر کرد.

          یاد گرفتم ، گاهی اوقات باید سکوت کرد.

          یاد گرفتم ، گاهی اوقات باید از جمع گریخت … گاهی اوقات تنها ، تنهایی است که میتواند آرامش را به انسان بازگرداند.

          یاد گرفتم ، انسان ها اغلب به دنبال ثروت هستند . چه مرفه باشند … چه نباشند … با این تفاوت که ثروتمندان راه ها و میان بر های بیشتری سراغ دارند … و گاه این نقطه ی ضعف قشر مقابل می شود.

          یاد گرفتم ، بغض خفه می کند و اشک زنده میکند.

          یاد گرفتم ، موسیقی ، درمان درونم است. شاید برای من این گونه بوده است. نمی دانم …

          یاد گرفتم ، به جرئت بگویم نمیدانم … ظاهراً شجاعت کم سابقه ایست …

          یاد گرفتم ، بیشتر انسان ها دچار روزمرگی شده اند و ترس از پریدن آن ها را از پیشرفت باز می دارد …

          یاد گرفتم ، اگر بخواهی به چیزی دست یابی ، باید از چیز دیگری دست بکشی …

          یاد گرفتم ، شب و روز پشت سر هر می آیند … باید به هر دو عادت کنیم … هر چند یک ماه ، شب هایت ، شب یلدا باشد.

          یاد گرفتم ، اگر انسان فراموش کار نبود ، به حتم در اندوه از دست دادن اموال و امیالش جان می سپرد .

          یاد گرفتم ، اغلب انسانها به راحتی دروغ می گویند. حتی اگر این مسئله را انکار کنند.

          یاد گرفتم ، اغلب انسان ها همه چیز را فدای پیشرفت خود می کنند.

          یاد گرفتم ، نباید شخصیت افراد را زیر پا گذاشت. مگر اینکه ، خودشان بر این کار اصرار بورزند.

          یاد گرفتم ، دلیلی وجود ندارد که هر اتقافی دو بار رخ دهد … یا بهتر بگویم ، بیشتر اتفاقات فقط یک بار رخ میدهند …چه خوب … چه بد …

          یاد گرفتم ، ترس ، انسان را بار ها می کشد … شاید مرگ بهتر باشد. حتی ترس از واقعیت !

          یاد گرفتم ، ببینم چیزهایی که نمی توانستم ببینم … بیشتر مواقع ، بی تجربگی است که انسان را از دیدن باز می دارد …

          یاد گرفتم ، انتظار ، بهتر از دیدار است … که در انتظار ، تخیل می سازد و در دیدار ، واقعیت ویران می کند … هر چند دومی پذیرفتنی است.

          یاد گرفتم ، باید به خدا اعتماد کرد.

——–

پی نوشت ۱ : از این پس ، در نگارش خود از گفتار عامیانه فاصله میگیرم . به این علت که ، نوشته هایم متفاوت تر خواهد بود.

پی نوشت ۲ : درست در روز هایی که کمی دور تر ، در تعطیلات کریسمس هستند ، من باید درس بخوانم!

پی نوشت ۳ : خواهرم ، پس از خواندن این متن ، یکی از توانایی های دیگر من را به یادم آورد !

پی نوشت ۴ : اشتباه ما در این جاست که ارزش خود را نمی دانیم !

پی نوشت ۵ : روزگار به کام ماست … آرامش ستودنی است .

حسرت

نگارش شده در تاريخ : جمعه, دی ۱, ۱۳۸۵ و ساعت : ۱۵:۴۸
ارسال شده در قسمت : دست نوشته های سینا
1,003 بازید ۶ نظر

یه موقعی وقتی بچه بودم ، مامانم بهم گفت بزرگترین آرزوت چیه ؟ درست یادم نیست چی جواب دادم … شاید گفتم که میخوام پروفسور شم ! … شاید گفتم میخوام آهنگساز بشم … شاید گفتم که میخوام به مریخ سفر کنم … خفن بشم … یا یه چیزایی شبیه به این …
ولی دقیقا یادمه که چون من آدم زبون درازی بودم ( و هستم ) بلافاصله از مامانم پرسیدم که : حالا بزرگترین آرزوی شما چیه ؟ ( شاید به خاطر این می پرسیدم که فکر میکردم احتمالاً آرزوی مامانم به قشنگی آرزوی من نباشه … ) … حدس هم نمیزدم مامانم این قدر آرزوش ساده باشه … بهم گفت آرزوم اینه که :

” هیچ وقت تو زندگی افسوس گذشته رو نخورم “

یه کم جا خوردم … یه کم فکر کردم … با خودم گفتم : حتماً چون میدونه که نمیتونه مریخ بره ، اینو میگه ! …

فکر میکنم یکبار هم تو پیش دانشگاهی این جمله رو از مامانم شنیدم … شاید این جوری به طور غیر مستقیم حالیم شد که اگه بیشتر درس بخونم ، به جای اینکه هر هفته ساک و چمدون با خودم بچرخونم و دنبال اتوبوس و قطار و قاطر بدوم ، میتونم خیلی راحت دوره ی دانشجویی ام رو سپری کنم … 

حالا دیگه ، ظاهراً سینا بزرگ شده و خودش میفهمه چه غلطی داره میکنه … یعنی اگه نفهمه ، مایه ی تأسفه !
حالا دیگه شاید وقتش رسیده که از همه چی گذشت برای این که به آخر رسید … حتی از خودم ! حتی از تو …
حالا دیگه هر روز بارها و بارها به خودم میگم ” کاش جوری بودم که افسوس گذشته رو نمی خوردم ” …
حالا دیگه حسرت شب کنکور رو میخورم … چه اضطراب قشنگی داشت … چون میدونستم که آخرش من برنده میشم …
حالا دیگه تا سرمو رو بالش میذارم ، خوابم میبره …
حالا دیگه فکر میکنم اگه قرار بود دوباره به دنیا بیام ، فقط دلم میخواست تا ۱۷ سالگی ام اینطور تکرار میشد …
حالا دیگه بعد از ۱۴ یا ۱۵ سال ، دقیقاً همون اولین آهنگی رو که یاد گرفتم مینوازم …
حالا دیگه دلم میخواد به همه چی بخندم … و بیشتر از همه به تو …

و ای کاش جوری بودم که افسوس نمی خوردم …

———-

پی نوشت ۱ : من اگر بدونم تو یه بازی می بازم ، هیچ وقت شروع نمی کنم !

پی نوشت ۲ : اولین آهنگی که خودم یاد گرفتم ، “سلطان قلبم” از عارف بود . خیلی روم تأثیرگذاره.

پی نوشت ۳ :

Ben Benden Vazgectim , belke Coktan Bittim , Donulmeyen Yerdegim

پی نوشت ۴ :

ترک افسانه بگو حافظ و می نوش دمی
که نخفتیم شب و شمع به افسانه بسوخت

پی نوشت ۵ : کاش مجالی داشتم تا هر کاری میخواهم بکنم … که احساس می کنم ، فرصتی نمانده است …

در سرما سوختم

نگارش شده در تاريخ : چهارشنبه, آذر ۸, ۱۳۸۵ و ساعت : ۲۳:۰۳
ارسال شده در قسمت : دست نوشته های سینا
787 بازید ۷ نظر

از دور هیچی دیده نمیشد … مه همه جا رو گرفته بود … شاید بعد از اون اتفاق چشم های من دیگه توان دیدن نداشت … سکوت ، آرام بخش و فریبنده بود … ولی خسته کننده … جلوتر رفتم … باز هم چیزی ندیدم … فکر کردم کور شدم … ولی نه . همه چی رو میدیدم ، به جز چیزی که باید میدیدم … گاهی کنجکاوم میکرد … نگاهی میکردم و … هنوز همه چی رو میدیدم … هنوز کنجکاو بودم … گاهی مکث میکردم … مکث ها تکرار شد … هرچی بهش خیره تر می شدم تار تر میشد … تا جایی ادامه پیدا کرد که دیگه “همه چی” رو نمیدیدم … فقط خیره بودم … تار تر میشد … محو میشد … دیده میشد … خیره بودم … خیره بودم …

مه همه جا رو گرفته بود … رعد و برق زد … بارون بارید … برف بارید … لیز خوردم … تعطیل شدم … رها شدم … گرفتار شدم … برف آب شد … بهار شد … تابستون شد … هوا آفتابی بود … دیگه مه نبود … هوا صاف بود … هنوز کنجکاو بودم … خیره بودم … میدیدم … این بار میدیدم … به وضوح میدیدم … انقدر دیدم که چشمامو اذیت میکرد … حالا دیگه هم چیزی رو که باید ببینم میدیدم ، هم “همه چی” رو میدیدم … چشمام درست میدید …

صبرم تموم شد !

هوا رو مه آلود کردم … هوا رو سرد کردم …

ولی فایده ای نداشت … هنوز … هنوز در سرما میسوختم …

——————

پی نوشت ۱ : تو یکی از مطالب قبلی به نقل از فیلم و کتابی نوشته بودم :

آدم ها همه چیز را همین جور حاضر و آماده از مغازه می خرند . اما چون مغازه ای نیست که دوست معامله کند ، آدم ها مانده اند بی دوست .

تو اگر دوست می خواهی ، مرا اهلی کن .

پرسید : اهلی کردن یعنی چه ؟

گفت : یعنی ایجاد علاقه کردن

پرسید : راهش چیست ؟

گفت : باید صبور باشیم

ولی من … صبرم تموم شد !

پی نوشت ۲ : معین ، این آهنگ رو خیلی قشنگ خونده ( آلبوم لحظه ها – Track 2 ) :

اگه چشمات منو میخواست ، تو نگاه تو میمردم … اگه دستات مال من بود ، جون به دستات می سپردم

پی نوشت ۳ :

نفسی آتش سوزان ، نفسی سیل گریزان

ز چه اصلم ، ز چه فصلم ، به چه بازار خرندم

پی نوشت ۴ :

Bilmiyorum kime hesap sorayım

Garip gönlüm bana bile darılmış

Yandı gönlüm yüz yerinden Azar Azar

Tüketmişler hayatımı Azar Azar

پی نوشت ۵ : و حالا … من مانده ام و … روحی سرگردان … ذهنی آشفته … درونی متلاطم … چهره ای مرگ آلود و نگاهی مرده …

بارون ، برف !

نگارش شده در تاريخ : یکشنبه, آبان ۲۸, ۱۳۸۵ و ساعت : ۲۰:۲۲
ارسال شده در قسمت : دست نوشته های سینا
842 بازید ۱۱ نظر

سرمو بالا گرفتم … امروز بعد از مدت ها چند کلمه باهاش حرف زدم … نمیدونم گوش میداد یا حواسش جای دیگه بود … نمیدونم اصلاً منو نگاه میکرد یا داشت بقیه رو می پایید … داشت اونا رو هل میداد …


هنوز تو تهران هستم … هوا بازم داره تاریک میشه … قطره های بارون هر چند ثانیه ، منو از توهمات بیهوده ام بیرون میارن … و من … صدام در نمیاد … سرمو بالا گرفتم … نمیدونم گوش میداد یا نه …

خیلی وقته که چیزی ازت نخواستم … راست میگی … خیلی مغرورم … باید چوبشو بخورم دیگه … شاید هم لجبازم … نمیدونم چرا داری منو اذیت می کنی … جوری که مثل sin(x) بالا و پایین میرم … ولی من حرفمو میزنم … چه گوش بکنی ، چه نکنی … میدونم که دیگه با وجود این همه دلباخته که تو داری ، صدای من مثل نگاهی از دور میمونه … من نگاه میکنم و تو میبینی … من گوش میکنم و تو میشنوی … میدونم برات یه فایل ini رو یه کامپیوتر شدم … ولی چند لحظه گوشت با من باشه … اگه دوست داشتی که نمیدونم دوست داری یا نه ، بعدش همون جور میشیم که بودیم …

سرمو بالا گرفتم … امروز بهت گفتم که سال هاست چیزی ازت نخواستم … خودت خواستی و بخشیدی … اگه هم ندادی ، چیزی نگفتم … خیلی مغرورم ، نه ؟ … یه بار جوری به سنگ خوردم که دلم میخواست به هر کی از کنارم میگذشت ، فحش بدم … دلم میخواست یکی میومد یکی میزد تو گوشم … دلم میخواست یه چیزایی از مغزم بردارم و بقیه اش رو کامل فرمت کنم … پاک کردم ، ولی فرمت نشد … یادته که ؟

صبح تا شب مینواختم و میخوندم … ملودی می ساختم … آهنگ تنظیم میکردم … هر کاری بگی کردم … وبلاگ زدم … صفحه وب طراحی کردم … تو اینترنت خودمو غرق کردم … موسیقی گوش دادم … هر چی که فاز میداد … جوری که حتی آهنگ های افشین ( خواننده ای که قبل از اون برام یه موجود تهوع آور بود ) هم از بر شدم … با در و دیوار دوست شدم … گقتیم … شنیدیم … خندیدیم … مسخره کردیم … توهین کردیم … جلف بازی در آوردیم … رو میزها ضرب گرفتیم … خوندیم … چرت و پرت گقتیم …
از خود بیخود شدم … اونی شدم که نبودم … کارایی کردم که نمیکردم … با کسانی هم پیاله شدم که هیچ وقت فکر هم نمیکردم با افرادی با چنین سطح فکری و شعور اجتماعی ، یک ساعت هم کنار بیام … کسانی رو آدم حساب کردم که خوابشم نمیدیدن … تنوع خوبی بود … اوضاع بهتر شد … قابل تحمل تر شد …

از شیشه بیرون رو تماشا میکنم … اتوبان خیس شده … وضع مردم خوب شده … اینو میشه از ماشین های تو اتوبان فهمید … مردم … مردم !

حواست با من باشه … چند لحظه دیگه ساکت میشم و دیگه معلوم نیست کی صدام در بیاد … فقط یه بار مینوازم … و بعدش تا هر وقت تو بخوای ، خیره به سازم می مونم …

میخوام بعد از مدت ها ازت چیزی بخوام … فقط یه چیز … همه میگن که خوب و بد هر چیزی رو خودت میدونی … من الان حرفی نمیزنم … من دیگه به چشمای خودم هم اعتماد ندارم … چه برسه به … اگه مهلتم بدی ، صبر میکنم و می بینم … خواهش زیادی نیست … این جوری که همه میگن ، این کارا برا تو رقمی نیست … میدونی چی میخوام ؟

منو از این sin(x)  ای که توش افتادم رها کن … بالا ، پایین … بالا ، پایین … خسته شدم … باور کن خسته شدم …

راستی ببخشید یه سوال مسخره به ذهنم رسید … چرا من منم و تو تویی ؟!

رسیدم خونه … برف نشسته رو زمین !
وقتی فکر میکردی هوا باید بارونی باشه ، می بینی برف نشسته رو زمین …. همه چیز برخلاف چیزی میشه که تصورش رو میکنیم … شاید حکمتی توش باشه … این جمله ی مضحک تنها چیزی هست که میتونه بعضی ها رو آروم کنه … درست وقتی که کاری از دستشون بر نمیاد …

ناراحت نشو عزیزم … ولی هممون لجن هستیم … چند لحظه فکر کن … نیستیم ؟! واقعاً یعنی نیستم ؟ اگه فکر می کنی نیستی ، باید بهت بگم که انقدر ترسویی که جرات روبرو شدن با واقعیت رو نداری …

دوست بابام ، یه سگ داشت که میخواست از دستش خلاص شه … نصف شب اون سگ رو میندازه پشت ماشین … می بره چندین کیلومتر اون ور تر ، تو بیابون ولش میکنه و بر میگرده … میتونید حدس بزنید چه اتفاقی میوفته ؟ … صبح پا میشه میبینه سگ جلوی در خونه خوابیده …

———————————-

پی نوشت ۱ : هر چه بیشتر انسان ها را می شناسم ، سگ ها را بیشتر ستایش می کنم …
پی نوشت ۲ :

Ben yıllara değil , yalnızlığa yenildim …

Istersen çek git , eller kıymetini bilmez …


پی نوشت ۳ : اغلب انسان ها هر لحظه که دلشون بخواد ، وسط اتوبان ، دور میزنن ! … اینو برای راننده هایی میگم که هیچ وقت از تو آینه پشت رو نگاه نمیکنن !

پی نوشت ۴ : وقتی ۵ ، ۶ سالم بود دوست نداشتم کسی به دوچرخه ام ، سازم و … دست بزنه . من اصلاً بزرگ نشدم !

پی نوشت ۵ : المیرا میگه : همتون مثل هم هستید ! راست میگه …

پی نوشت ۶ :

آئینه ی سکندر جام می است بنگر
تا بر تو عرضه دارد احوال ملک دارا

کجایی ؟!

نگارش شده در تاريخ : یکشنبه, آبان ۲۱, ۱۳۸۵ و ساعت : ۱۹:۰۲
ارسال شده در قسمت : دست نوشته های سینا
813 بازید ۵ نظر

من فرار می کردم … از تو فرار می کردم … میترسیدم ازت … از بلایی که ممکن بود سرم بیاری … از بی جنبه گی خودم … از چیزایی که راجع به تو میگفتن … از سیاه و سفید تو … از چشمای مار دیده ی خودم … از دور و برم … از نگاه های سنگین خودم … 

تنهایی … از تو می گریختم … 

منو ببخش … اشتباه کردم … التماس کنم ، خوبه ؟! … گریه کنم ، چی ؟ … باور کن پشیمونم … من تنهایی ام رو میخوام … من سکوتم رو میخوام … من سیاه ، سفید هام رو میخوام … 
هیچی نگو … حتی یک کلمه … زورکی نخند … حالمو به هم می زنید … من تو رو میخوام … تنهایی ، میشنوی ؟!
نوبت منه … منم که حق دارم حرف بزنم … حالا من مینوازم و تو باید گوش بدی … هر چی دوست دارم ، مینوازم …

تنهایی … دلم برای تاریکی ات تنگ شده … برای راحتی ات … برای درستی ات … قول میدم اگه برگردی ، حتی تو آینه هم نگاه نکنم … قول میدم ، یک لحظه هم نجوا نکنم … سکوتت رو به هم نزنم … حتی آواز هم نمیخونم … قول میدم بهت نخندم … خیره بمونم … پلک هم نزنم … فقط بیا … فقط برگرد … حتی برای غصه هات هم دلتنگ شده ام !

تنهایی … کجایی ؟!

 

 

 ———————————————-

پی نوشت ۰ : داری حوصله ام رو سر می بری …

* پی نوشت ۱ : انگشتام دارن بی حس میشن … متاسفم که ملودی و صدای این شعر رو نمی تونم اینجا بیارم :


با تو رفتم … بی تو باز آمدم
از سر کوی او … دل دیوانه

پنهان کردم … در خاکستر غم
آن همه آرزو … دل دیوانه

چه بگویم با من ای دل چه ها کردی …
تو مرا با عشق او آشنا کردی …

پس از این زاری مکن … هوس یاری مکن
تو ای ناکام ، دل دیوانه

با غم دیرینه ام … به مزار سینه ام
بخواب آرام ، دل دیوانه

** پی نوشت ۲ : اون روز که زیر بارون راه میرفتم ، خیس شدم … همه با هم خیس می شدن … متوجه این مسئله نشده بودم …

*** پی نوشت ۳ : اون روز به چشم دیدم که خستگی می تونه باعث شکست بشه … فلز و آدم هم سرش نمیشه !
 
**** پی نوشت ۴ :

گر آمدنم بخود بدی نامدمی
ور نیز شدن بمن بدی کی شدمی


به زان نبدی که اندر این دیر خراب

نه آمدمی نه شدمی نه بدمی

روشن تر از خاموشی …

نگارش شده در تاريخ : دوشنبه, مهر ۱۷, ۱۳۸۵ و ساعت : ۱۳:۳۵
ارسال شده در قسمت : دست نوشته های سینا
1,010 بازید ۸ نظر

لحظه های من دارن میگذرن . آهسته تر راه میرم . پلک نمیزنم . حماقت نمیکنم . در سکوتی عمیق غرق شده ام . سکوت رو میپرستم …

حوصله ام تموم شد … حافظه ام ضعیف شد … زندگیم عادی شد … شب و روزم یکی شد … موسیقیم مریض شد … بیداریم تموم شد … اینترنتم تعطیل شد … و سکوتم حقیقی شد …

که روشن تر از خاموشی ندیدم …

————————–

پی نوشت ۱ : با فرض اختیار ( و نه جبر ) برای انسان ، حتی خدا هم نمیداند که این صفحه کی به روز می شود .

پی نوشت ۲: مراقب باشید چیزهایی را که دوست دارید به دست آورید وگرنه مجبور خواهید شد چیزهایی که به دست آورده اید دوست بدارید .

پی نوشت ۳ : زندگی مثل یک پیانوست . همان چیزی را می شنوی که می نوازی .

پی نوشت ۴ : هر آغازی را پایانی است .

چهارشنبه صبح توسط سینا ویرایش شد .

سفید ، سیاه

نگارش شده در تاريخ : جمعه, مهر ۷, ۱۳۸۵ و ساعت : ۲۱:۵۵
ارسال شده در قسمت : دست نوشته های سینا
807 بازید ۶ نظر

تا حالا شده وسط یه شهر گم بشی ؟! تا حالا شده بخوای فقط راه بری ؟! بدون اینکه بدونی کجا میری … بدون اینکه بدونی برا چی داری میری …

این همه آدم … اما هیچ کسی رو نمیشناسم … همه فقط زل زدن به گیجی و منگی من … منی که دارم اینور اونور رو نگاه میکنم تا شاید بفهمم کجا هستم … شاید بفهمم برا چی هستم … شاید یادم بیاد کجا می خواستم برم … شاید یه نگاه به ساعتم بندازم ! شاید یه نگاه به تو … شاید … شاید تو به من …

گهگاه با صدای همهمه های دوروبرم به خودم میام … تا میام خودمو پیدا کنم … زیاد طول نمیکشه … دوباره گیج میشم … ساکت میشم … فقط به دیوار نگاه می کنم … یه چیزی جلو چشمام تکون میخوره … صداش میاد … بهش خندیدم ، رفت …

آینده رو به یاد میارم … منتظر گذشته هستم … برای غم هام می خندم … برای شادی هام گریه می کنم … نسبت به خودم بی تفاوتم … نسبت به تو دلسردم … نسبت به شما بی اعتمادم … نسبت به همه مغرورم … نسبت به خانوادم ، کم توجه … نسبت به شهرم ، غریبم … نسبت به وطنم ، ناامیدم … نسبت به دنیا ، در تعجبم … و نسبت به خدا … نمیدونم …

وقت زیادی نداریم … من کارم تموم شد … میخوام منتظر انتظارت بشینم … دیدن انتظار تو ، تماشا داره ! … خسته شدم از بس با این سفید و سیاه ها عمرم رو سپری کردم …

یا آهنگی بنواز ، یا منو رنگی کن !

شب ، روز ، شب

نگارش شده در تاريخ : دوشنبه, شهریور ۲۷, ۱۳۸۵ و ساعت : ۱۵:۵۰
ارسال شده در قسمت : دست نوشته های سینا
1,199 بازید ۹ نظر

میدونی چند وقته دارم به چی فکر میکنم ؟ … نمیدونی ؟!!! … حقم داری … من خودمم نمی دونم دارم به چی فکر می کنم … ولی بیشتر به خودم فکر میکنم … به کارهام … به گذشته ام … به حالم … به آینده ام … به کارایی که نکردم … به کارایی که نباید می کردم … به افکارم … به توهمات خودم … به توهمات دیگران … به حرف های نزده خودم … و مال دیگران … به نوع نگاهم … به طرز بیانم … به شفافیت نجوا هام … به ابهام صدام … به نزدیکی درونم … به دوری حواسم … به زیادی غرورم … به کمی توانایی هام … به عمق سکوتم … به انگشت های درازم … و به هر چی که فکرشو بکنی !

شب های کوتاه ، روز های بلند … می خوام بخوابم … نه برای اینکه خوابم میاد … نه برای اینکه خسته شدم … نه برای اینکه حوصله ی خیلی ها رو ندارم … نه برای اینکه از بیداری بی تاب شدم … نه برای اینکه جایی رو نبینم … نه برای اینکه چیزی نشنوم … فقط برای اینکه خواب ببینم …

خواب ببینم ۱۰ سال پیشه … جایگاه کنونی من رویای اون روزم بود … البته بدون جزئیات مشکلاتش … هیچ مشغله ذهنی نداشتم … صبح بیدار می شدم ، نمی فهمیدم چه طور شب شد ! … فقط دنبال تفریح و بازی … نصف روز در حال لواشک خوردن … رکاب زدن … توپ شوت کردن … مخ تیلیت کردن … ( گویا ترید درسته ، نه تیلیت ! ) … کارتون نگاه کردن … جکی و جیل (سحر میگه اسمش “بچه های کوه تارا” بود ! ) … فوتبالیست ها ! … نوشتن مشق ها هم که کار نیم ساعت بود … امتحانات هم که اصلاً برام معنی نداشت … ساده فکر میکردم … راحت بودم …

خواب ببینم ، ۱۰ سال گذشته … میدونم کی هستم … میدونم چی کارم … میدونم کجام … میدونم چی دارم … میدونم چی ندارم … حد خودم رو میدونم … رویاهای الان من ، واقعیت های روزمره ام میشن … و سرآخر ، من و من ، باعث پیشرفت من میشن ، نه … !

میدونم که ۱۰ سال دیگه هم حسرت الانم رو میخورم … باور کن ، موجودات عجیبی هستیم …

آرزو می کنیم … به دست میاریم … در رویای بدست آمده ، غرق میشیم … دچار روزمره گی میشیم … بی تفاوت میشیم … حسرت عمر هدر رفته در آرمان ها و توهمات رو میخوریم … افسرده میشیم … رویای دیگه ای برای خودمون میسازیم … و ادامه دارد !

مهم نیست ؟ یا هست ؟ … اصلاً مهم بودن این مسئله ، مهمه یا نه ؟ و آیا مهم بودن این که این مسئله مهم هست یا نه ، مهمه ؟!

ما بازی می کنیم … ما برنده میشیم … ما بازنده میشیم … ما دوباره بازی می کنیم …

ما نگاه می کنیم … ما دیده میشیم … … شاید نمیشیم … و باز نگاه می کنیم …

ما می سوزیم … یخ می زنیم … و باز می سوزیم …

ما می خندیم … اشک میریزیم … و باز می خندیم …

ما در دورهای باطل به دام افتاده ایم … شب ، روز ، شب … و تو بی تفاوت … و من … و من بغض کرده ، خیره ام به صدایی که از انگشتانم بلند میشود !

 

پی نوشت : قالب وبلاگم رو عوض کردم . به نظر خودم خوب شده و همین کافیه ولی اگه صفحه ای باز نشد یا نصفه باز شد ، بهم یه جوری خبر بدید تا برم درستش کنم .

پی نوشت ۲ : آهنگ وبلاگم عوض شده … نمی دونم چرا … شاید چون همه چی عوض شده . به هر حال هر چند وقت آهنگ اینجا رو عوض میکنم . اسم آهنگ “چه سبک بود پائیز” یکی از قطعات “پائیز طلایی ۱″ اثر “فریبرز لاچینی” هستش . بسیار افتضاح نواختم … ولی حسی که به من میده … جذاب ، فاصله ، پائیز ، غم ، تنهایی ، زرد ، سکوت ، پایان و …  و حرفی برای گفتن ندارم .

خیره

نگارش شده در تاريخ : دوشنبه, شهریور ۶, ۱۳۸۵ و ساعت : ۱۵:۴۸
ارسال شده در قسمت : دست نوشته های سینا
862 بازید ۹ نظر

بعضی وقتا ، یه اتفاقاتی میوفته ، یا ممکنه بیوفته ، یا شاید هم نیفته ! ولی آدم رو از این رو به اون رو میکنه … حتی در حالتی که اتفاق نیوفته . فکر می کنم یه تحول محسوب میشه … یه دگرگونی … شاید هم یه شکست پنهان … و شاید یه پیروزی آشکار .
اتفاق ها ، همه منو به سمتی میبرن که ظاهراً باید برم . شاید بگی بایدی در کار نیست ، ولی من میگم هست !
جاده ای که فقط برای من ساخته شده …
ماشینی که من دارم باهاش پیش میرم …
وسطا بنزین تموم میکنم …
همه جا هم پمپ بنزین نیست …
باید چند کیلومتر ماشینو تنهایی هل بدم …
چون تو پمپ بنزین قبلی به این فکر نمیکردم که ممکنه بنزینم تموم بشه … سرعتم زیاد بود ، مصرفش بالا میره …
بعضی وقتا خسته میشی ، خوابت میگیره … باید نگه داری … پیاده شی … یه کم قدم بزنی … به ماشین های دیگه نگاه کنی … به همه اونایی که چند دقیقه قبل ازشون سبقت گرفتی … به اون ماشینی که وقتی از کنارش مثل باد رد شدی ، بهش خندیدی … !
باید تقلب کنی … پلیس رو که از دور دیدی ، سرعتت رو کم میکنی … ازش که رد شدی … دوباره تند میری …
بعضی وقتا باید بدون زدن راهنما ، بکشی کنار … جوری که همه ماشینای دور و برت بهت فحش بدن …
بعضی وقتا ترمزت می بره … نمی تونی نگه داریش …
بعضی وقتا باید مسافر سوار کنی … شاید فقط چند کیلومتر … شهر بعدی پیاده میشه … ولی از یکنواختی درت میاره … سرگرمت میکنه … شاید دو تا جوک هم برات تعریف کنه ! … نهایتش یه چای هم باهم میخورید … اینجا ، باید پیاده شه … بهم میگه :

   

              تا شهر بعدی هم میری ؟
             
نه … من یه جا همین نزدیکیا کار دارم … بعدش هم برمیگردم …
             
حیف شد … خوب میشد باهات میومدم …
             
آره … خیلی حیف شد … تازه داشتیم ایاق می شدیم !!!

من شهر بعدی هم میرم … ولی اگه میبردمش احتمالاً شهر بعدی ، اون منو پیاده میکرد ، عوض اینکه من اونو پیاده کنم !
من موندم و خودم ! … بازم باید برم … دیگه داره حوصلم سر میره … تند تند ساعتو نگاه میکنم … ثانیه شمار و عقربه بزرگه ایستادن … عقربه ی کوچک داره کار ثانیه شمار رو انجام میده … مسافری نیست … جاده مثل همیشه … خط های خیابون ، کج و معوج … پلیس هم نیست … پای چپم آزاد آزاده … با ترمز هم کاری ندارم … یه تابلو … کنارش یکی وایستاده داره دست تکون میده … دیگه مسافر نمی زنم … رو تابلو نوشته : پمپ بنزین بعدی – ۲۰۰ کیلومتر … نمیتونم برگردم … باید سوارش میکردم … حدأقل وقتی بنزینم تموم شد ، با هم هل میدادیم … نه نه نه … دیگه مسافر نمی زنم … چراغ بنزین روشن شد … داره خوابم میبره … بذار یه چیزی بخونم ، خوابم بپره … قدیمی ؟ ترکی ؟ پاپ ؟ بذار بینم …

ای که بی تو خودمو ، تک و تنها میبینم …” نه نه ، حال نمیده …
Ayrılıklar zormuş , beni hasret yormuş …”  … نه ، اینم حال نمیده …
شبامو ازم گرفتی ، گرفتی خوب من … یه دفعه گذاشتی رفتی و رفتی خوب من” … نه ، اینم دیگه حال نمیده …
واسه اون ناز و ادات میخوام بمیرم … آخ دلم میخواد در آغوشت بگیرم … لباتو غنچه نکن دلم میمیره … تا بخوام از اون لبات بوسه بگیرم … بگیرم … بگیرم … بگیرم … بگیرم …… خوشگل ، خوشگل …
 
آهنگشو با دهنم میزنم … رو داشبرد ضرب میگیرم … سر هر ۴ تا ضرب هم یه بوق !
 
خوشگل … خوشگل … خوشگل … خوشگل

One , two , three , dance
Everybody clap your hands
All the ladies in the house
Shake it to the beat Now

تن تو ، داغ تر از لاله کویریه … تو رو داشتن ، نمیدونی به خدا ، عجب اسیریه … خوشگل … خوشگل … خوشگل … خوشگل …

 
آره ، این بهتره … خیلی جلفه … ولی باحال تره … فاز میده … داره خوابم می پره … هنوز باید برم … یه تابلوی دیگه … نمی بینمش … چراغ ها رو روشن میکنم … حالا دارم می بینم … “این مسیر پایانی ندارد”
 
چراغ بنزین خاموش شد ! … ترمز ندارم … پای چپم بی حس شده … مسافر نمیزنم … فقط ، خیره به خط های خیابون می مونم !

صبور شدم !

نگارش شده در تاريخ : یکشنبه, مرداد ۲۹, ۱۳۸۵ و ساعت : ۱۱:۰۹
ارسال شده در قسمت : دست نوشته های سینا
903 بازید ۱۲ نظر

برای تفریح و خنده ، جاهای جالب فیلم “مارمولک” رو با چند تا از آشنا ها نگاه می کردیم . وقتی آدم فیلمی رو بعد از مدت ها می بینه ، کلی براش جالب میشه .
واقعاً فیلم هنرمندانه ای ساخته شده .

“پرویز پرستویی” که زندانی هستش حالا با یه آخوند تو بیمارستان هم اطاق شده . طبق معمول ، فقط داره نصیحت می شنوه . ولی آخونده یه جایی ، یه قسمتی از کتاب شازده کوچولو ( که خودم نخوندمش و نخواهم خوند ) رو برای این زندانی ، می خونه :

*** آدم ها همه چیز را همین جور حاضر و آماده از مغازه می خرند . اما چون مغازه ای نیست که دوست معامله کند ، آدم ها مانده اند بی دوست .

تو اگر دوست می خواهی ، مرا اهلی کن .

پرسید : اهلی کردن یعنی چه ؟
گفت : یعنی ایجاد علاقه کردن

پرسید : راهش چیست ؟
گفت : باید صبور باشیم***

نمیدونم ، چی می فهمم ازش . اصلاً مطمئن هم نیست که اصلاً چیزی می فهمم یا نه !

تو اگر دوست می خواهی ، مرا اهلی کن … که صبور شدم !