اینجا را پلاس 1 کنید!

 

تولد

نگارش شده در تاريخ : پنج شنبه, فروردین ۱۵, ۱۳۸۷ و ساعت : ۲۳:۵۱
ارسال شده در قسمت : دست نوشته های سینا
2,830 بازید ۸ نظر

دیروز از همه ی کار هام زدم ، تا تو رو پیدا کنم … دیروز باید چیزی رو بهت میگفتم … دیروز هر طور شده باید می دیدمت … باید یه جوری صدام رو می شنیدی … باید خیره می شدی … من خیلی وقت بود که منتظر چنین روزی بودم … یه عمر براش لحظه شماری میکردم … حتی قبل از اینکه زنده باشم ! … قبل از اینکه تو باشی … همش به این فکر میکردم که باید بود … حتی اگر نمی خواستیم … حتی اگه نمیشد … حتی اگه نمی خواست …

امروز میشه تورو پیدا کرد … امروز باید چیزی رو بهت گفت … امروز میشه تورو دید … امروز میتونی بشنوی … میتونی خیره بشی … امروز انتظار معنی میده … امروز زنده ام … امروز هستی …

باید بهت می گفتم … باید بهت بگم …

فردا فرصتی نمی مونه … فردا ، چیزی برای گفتن ندارم … فردا نمیشه تورو دید … فردا نمیتونی صدام رو بشنوی … فردا چشمام رو می بندم … فردا انتظار معنی نداره … فردا من زنده نیستم … فردا نیستی … حتی اگه بخوایم … حتی اگه بشه … حتی اگه بخواد …

تولدت مبارک …

گرچه میدونم ، ننگِ بودنت ، خواهد ماند.

گرچه میدونم ، لحظه ای از آن تو نبودم.

گرچه میدونم ، لحظه ای هدف نبودی.

گرچه میدونم ، لرزش صدام رو ندیدی ، نگاهم رو نشنیدی!

خیال رو می شناسم … حق با من بود … نه دیروز متولد شدی و نه امروز … و نه دیگر متولد خواهی شد!


————-

پی نوشت ۱ : گاهی اوقات باید نوشت … نمیدونم چرا … با اینکه در دنیای من نیستی … با اینکه دیده نمیشه … جایی که شاید … کسی که باید … نمی دونم چرا !
پی نوشت ۲ : تو به پیش میروی و فرفره میچرخد ، به دور خودش ! هر چه تو پیش تر ، او بیشتر !

پی نوشت ۳ : این روز ها باید خندید … به هر چیزی ، به هر کسی … به هر صدایی … به هر نگاهی …

پی نوشت ۴ : چهره اش آئینه ی کیست ؟! … آنکه با من روبرو بود …

جملات زیبا

نگارش شده در تاريخ : دوشنبه, فروردین ۱۲, ۱۳۸۷ و ساعت : ۱۰:۲۸
ارسال شده در قسمت : جملات زیبا
20,229 بازید ۱۴۳ نظر

۱۲ فروردین ۱۳۸۷ ، به روز شد .

از این پس می توانید در این جا نوشته های تازه را دنبال کنید : اینجا کلیک کنید

+ خویشتن و مردم را هنگامی می شناسی ، که تنها شوی .

+ آدم های حقیر،انسانهای والا را دیوانه میپندارند. چرا که این انسانها سرشت نامعقول تری داشته و به سمت چیزهای استثنائی جذب میشوند . چیزهایی که هیچ جذابیتی برای بسیاری از مردم ندارند .

+ هرگز نمی توانیم صفت خوبی را در دیگران بشناسیم مگر اینکه از آن بویی برده باشیم .

+ جایی که شمشیر است آرامش نیست .

+ شما نمی توانید به یک نفر چیزی را که خودش از قبل نمی داند یاد بدهید . فقط می توانید او را از آنچه می داند با خبر و آگاه کنید.

+ انسانها در هیچ یک از ویژگی هایشان به اندازه نیکی کردن به همنوعان خود خدای گونه نیستند.

+ آدمهای ماندگار به چیزی جز آرمان نمی اندیشند .

+ تکبر زائیده قدرت مادی است و تواضع زاییده ضعف معنوی .

+ برتری همیشه منفور بوده است و هنگامیکه برتر از همه ای ، بیشتر منفوری

+ وقتی انسان آنقدر ثروتمند شد که بتواند هر چه دلش می خواهد بخرد ، می بیند معده اش بیمار است و همه چیز را هضم نمی کند .

+ برای کشتی ای که مقصد مشخصی ندارد هیچ باد موافقی نمی وزد.

+ تصور کن اگر قرار بود هر کس به اندازه ی دانش خود حرف بزند چه سکوتی بر دنیا حاکم میشد.

+ بدترین الفاظ این ها هستند:نمیتوانم نمیدانم و نمیشود .

+ قبول حقیقت از بیان ان سخت تر است .

+ شجاعت مانند عشق از امید تغذیه میشود .

+ این گناه بزرگی است که انسان خوشبخت نباشد.

+ یادم باشد گره تنهایی و دلتنگی هر کس فقط به دست دل خودش باز می شود . یادم باشد هیچگاه لرزیدن دلم را پنهان نکنم تا تنها نمانم .

+ غیر قابل فهم ترین چیز ان است که بگوییم جهان قابل فهم است.

+ اندیشیدن مهم است ولی برای خوشبخت شدن نباید زیاد اندیشید.

+ خورشید باش که اگر خواستی برکسی نتابی نتوانی .

+ به یک نفر گفتند بهشت وجهنم را توصیف کن؟گفت :وقتی وارد جهنم میشی یک سری آدمهای گرسنه ای میبینی که فرشته ها برای آنها بهترین غذا ها را سرو میکنند وهمگی سریک سفره نشسته اند. همه قاشق و چنگال هایی به بلندی یک متر در دست دارند.و سعی میکنند غذا را درون دهان خود بگذارند. خیلی سعی میکنند ولی نمی توانندو از این ناتوانی عذاب میکشند.بهشت هم به همین صورت است فقط با این تفاوت که آدمها غذا رادرون دهان یکدیگر میگذارند و همه راضی و خوشحال هستند.

+ اشخاص بزرگ و با همت به کوه مانند، هر چه به ایشان نزدیک شوی عظمت و ابهت آنان بر تو معلوم شود و مردم پست و دون همانند سراب مانند که چون کمی به آنان نزدیک شوی به زودی پستی و ناچیزی خود را بر تو آشکار سازند.

+ آنجا که همه مثل هم فکر می کنند ، هیچ کس خیلی فکر نمی کند .

+ انسان در همان لحظه که تصمیم می گیرد آزاد باشد، آزاد است .

+ وسعت دنیای هرکس به اندازه وسعت تفکر اوست .

+ تجربه نامی است که تمام افراد بر روی اشتباهات خود می گذارند .

+ آنانکه می دانند رنج می برند و آنانکه نمی دانند به دیگران رنج می دهند .

+ نتیجه اراده ضعیف ، حرف است ونتیجه اراده قوی ، عمل .

+ وقتی با انگشت به کسی اشاره می کنیم ، به یاد داشته باشیم که سه انگشت دیگر به طرف خودمان بر گشته اند .

+ آنان که نمی توانند خود را اداره کنند ‌ناچار از اطاعت دیگرانند .

+ حکایت جالبی است که فراموش شدگان فراموش کنندگان را هرگز فراموش نمی کنند .

+ یا درست حرف بزن یا عاقلانه سکوت کن .

+ هر کس که بداند چقدر می ارزد، به آنچه که می ارزد می رسد.

+ آنکس که بداند، و بداند که بداند ، اسب شعف از گنبد گردون برهاند … آنکس که بداند و نداند که بداند ، بیدار کنیدش که شبی خفته نماند … آنکس که نداند و بداند که نداند ، لنگان خرک خویش به منزل برساند … آنکس که نداند و نداند که نداند ، در جهل مرکب ابدالدهر بماند .

+ اشتباهات انسان، در ابتدا رهگذرند، سپس میهمان میشوند و بعد صاحبخانه.

+ عفو از کسانی نیکوست که توانائی انتقام دارند .

+ اگر می خواهی اندوهگین نباشی ، حسود مباش .

+ آنقدر شکست خوردم که راه شکست دادن را آموختم .

+ هیچ کاری برای انسان سخت‌تر از فکر کردن نیست .

+ مردم از ترس شکست می بازند .

+ ترسناک ترین تنهایى خود پسندى است .

+ از آغاز حرفی در میان نبود . گفتن این حرف ، حرفی به میان آورد .

+ آن که خوشی خود را در رنج دیگران بجوید ، هر گز روی خوشی نمی بیند .

+ زر اندوزانی که برای مال دنیا کیسه دوخته اند بدانند که لباس آخرت جیب ندارد .

+ بزرگترین نفرین آنست که همه چیز را تجربه کنی .

+ تا تو مرا بد خواهی و خود را نیک ، نه مرا بد آید و نه تو را نیک .

+ افتادن برگ از درخت نشانه امدن زمستان نیست بلکه نشانه تمام شدن یک عمر است .

+ فهمیدن بهتر از دانستن است .

+ هر کس مرتکب اشتباهی نشده، اکتشافی هم نکرده است .

+ کسانی که روح ناامید دارند مقصرترین مردم هستند .

+ انسان تنها مخلوقی ست که نمی خواهد همان باشد که هست .

+ به هر ناراحتی کوچک خشمگین شدن و به دیگران پریدن ، نشان غرور بی اندازه یا کم عقلی است .

+ آنچه را که نمی توانی فرموش کنی ببخش و آنچه را که نمی توانی ببخشی فراموش کن.

+ مواظب افکارت باش که گفتارت میشود ، مواظب گفتارت باش که رفتارت می شود ، مواظب رفتارت باش که عادتت می شود ، مواظب عادتت باش که شخصیتت میشود و مواظب شخصیتت باش که سرنوشتت می شود.

+ نومیدی انسان را پیش از مرگ می کشد .

+ حسن معاشرت، ترکیبی است از فداکاری ها و گذشت های کوچک.

+ زندگی چون نردبانی آهنی است ، روزی نیز این نردبان افتادنی است ، هرکسی کو بالاتر نشست ، استخوانش بیشتر خواهد شکست.

+ تنهایی من زمانی ولادت یافت که انسانها ، لغزشهای حاصل از پرگویی مرا ستودند و فضایل خاموشی ام را ناچیز شمردند.

+ راه دوست داشتن هر چیز درک این واقعیت است که امکان دارد از دست برود.

+ همانگونه که می اندیشی ، همان خواهی شد .

+ هرگز نمی توانی در حالیکه دستهایتان را در جیب خود فرو برده اید از نردبان موفقیت بالا بروید.

+ مهمترین درس زندگی اینست که بپذیریم گاهی اوقات احمق ها هم درست می گویند .

+ تغییر کن تا تاثیر کنی !

+ کسانی که در عشق عاقلند ، بیشتر عاشقند و کمتر حرف میزنند .

+ انسان همان می شود که اغلب به آن فکر می کند .

+ تمایلات خود را میان دو دیوار محکم اراده و عقل حبس کنید .

+ کسی که دیگران را می شناسد عالم و دانشمند است و کسی که خود را می شناسد عاقل و فهمیده است .

+ بهترین مترجم کسی است که سکوت دیگران را ترجمه کند .

+ گاهی برخی از برکات خداوند با شکستن تمامی شیشه ها وارد می گردند .

+ فقط کسی رنگین کمان را میبیند که تا آخر زیر باران بایستد .

+ هر رفتاری از دیگران که موجب آزار ما می شود موجب شناخت بیشتر خودمان خواهد شد.

+ هرکسی چیزی را می بیند که آن را در قلب خود حمل می کند.

+ تجربه همیشه به نفع انسان نیست چون هیچ حادثه ای دو بار به یک شکل رخ نمی دهد .

+ بسیاری از مردم خوشبختی را می جویند ، مثل اینکه کسی کلاه روی سرش باشد و آن را بجوید .

+ در “زندگی” هرگاه از “یخ” خانه ای ساختی بر آب شدنش اشک مریز.

+ جهان سوم جایی است که هر کس بخواهد مملکتش را آباد کند ، خانه اش خراب می شود و هر کس که بخواهد خانه اش آباد باشد ، باید در تخریب مملکتش بکوشد .

+ فرشتگان از خدا پرسیدن: خدایا تو که بشر رو آنقدر دوست داری چرا غم را آفریدی ؟ خدا گفت : غم را به خاطر خودم آفریدم چون این مخلوقه من تا غمگین نباشد به یاد خالقش نمی افتد .

+ برای داشتن چیزی که تا بحال نداشته اید باید کسی باشید که تا بحال نبوده اید .

+ بگذارید و بگذرید ، ببینید و دل مبندید ، چشم بیندازید و دل مبازید ، که دیر یا زود باید گذاشت و گذشت .

+ از پیری پرسیدم چه زمانی انسان پیر میگردد ، فرمود درست آن زمان که از گذشته خود پشیمان شده افسوس آن را بخورد .

+ زندگی کوتاه است پس وقت خودتو برای کارهائی صرف کن که فرصت لذت بردن از تتیجه کارات رو داشته باشی .

+ تا که بودیم نبودیم کسی ،  کشت ما را غم بی همنفسی ، تا که رفتیم همه یار شدند ، خفته ایم و همه بیدار شدند ، قدر آئینه بدانیم چو هست ، نه در آن وقت که اقبال شکست

+ در نگاه کسانی که پرواز را نمی فهمند ، هر چه بیشتر اوج بگیری ، کوچکتر خواهی شد .

+ عادت کنید به چیزی عادت نکنید .

+ باید گرفتارم شوی تا من گرفتارت شوم ، با جان و دل یارم شوی تا عاشق زارت شوم ، من نیستم چون دیگران بازیچه ی بازیگران ، اول به دام آرم تو را وانگه گرفتارت شوم .

+ زندگی دو چهره بیشتر نداره ، یا به بازیت میگیره ، یا به بازیش میگیری ، انتخاب با توست .

+ مراقب باشید چیزهایی را که دوست دارید به دست آورید وگرنه مجبور خواهید شد چیزهایی که به دست آورده اید دوست بدارید .

+ سازنده ترین کلمه گذشت است … آن را تمرین کن پرمعنی ترین کلمه ” ما ” است … آن را به کار ببر عمیق ترین کلمه “عشق” است … به آن ارج بنه. بی رحم ترین کلمه “تنفر ” است … از بین ببرش سرکش ترین کلمه” تنفر” است … با آن بازی نکن. خودخواهانه ترین کلمه ” من ” است… از آن حذر کن. ناپایدارترین کلمه ” خشم” است… آن را فرو ببر. بازدارنده ترین کلمه ” ترس” است … با آن مقابله کن. با نشاط ترین کلمه ” کار ” است … به آن بپرداز .

+ بچه ها شوخی شوخی به گنجشکها سنگ می زنند…. و گنجشکها جدی جدی می میرند. آدمها شوخی شوخی زخم می زنند …. و قلبها جدی جدی می شکنند. آذمها شوخی شوخی لبخند می زنند…. و دلها جدی جدی عاشق می شوند .

+ بعد از مرگم دستهایم را از تابوت بیرون بگذارید تا همگان ببینند که پس از این همه رنج و سختی چیزی با خود از این دنیا نبرده ام .

+ آدمها برای مردن به دنیا می آیند . جوری زندگی کنیم که در لحظه مرگ به خاطر غرورمان افسوس نخوریم .

+ التماس به خدا جرأت است . اگر برآورده شود ، رحمت است ، اگر برآورده نشود ، حکمت است . التماس به انسان خفت است . اگر برآورده شود ، منت است ، اگر برآورده نشود ، ذلت است .

+ تفاوت حماقت و نبوغ در این است که نبوغ محدودیت دارد .

+ برای شاد بودن ، تنها به بدنی سالم و حافظه ای ضعیف نیاز داری .

+ زندگی تراژدی است برای آنکه احساس می کند و کمدی است برای آنکه می اندیشد .

+ این گونه زندگی کنیم : ساده اما زیبا ، مصمم اما بی خیال ، متواضع اما سربلند ،مهربان اما جدی ، سبز اما بی ریا ،عاشق اما عاقل .

+ مردان بزرگ اراده دارند و مردان کوچک آرزو .

+ بسیار کمتر از آنچه میدانیم، می اندیشیم؛ بسیار کمتر از آنچه دوست داریم ، میدانیم؛ بسیار کمتر از آنچه باید دوست داشته باشیم ، دوست میداریم و در حد دقیق ، بسیار کمتر از آنیم که هستیم .

+ افسوس…. آن زمان که باید دوست بداریم ، کوتاهی میکنیم . آن زمان که دوستمان دارند ، لجبازی میکنیم و بعد ، برای آنچه از دست رفته آه میکشیم .

+ چقدر عجیبه که تا مریض نشی کسی برات گل نمی یاره تا گریه نکنی کسی نوازشت نمی کنه تا فریاد نکشی کسی به طرفت بر نمی گرده تا قصد رفتن نکنی کسی به دیدنت نمی یاد و تا وقتی نمیری کسی تورو نمی بخشه .

+ مثل رود باش ، مثل خورشید باش ، مثل شب باش ، مثل مرگ باش ، مثل خاک باش ، مثل دریا باش ، مثل آینه باش .

+ برگ در انتهای زوال می افتد و میوه در ابتدای کمال … بنگر که چگونه می افتی ؟!

+ زندگی ریاضیات است . خوبی ها را جمع کنید ، دعواها را کم کنید ، شادی ها را ضرب کنید ، دردها را تقسیم کنید ، نفرت ها را زیر رادیکال ببرید . عشق را به توان برسانید .

+ زندگی مثل پیانو است ، دکمه های سیاه برای غم ها و دکمه های سفید برای شادی ها . اما زمانی میتوان آهنگ زیبایی نواخت که دکمه های سفید و سیاه را با هم فشار دهی .

+ قوانین شاد زیستن : ۱- اگر شما چیزی را دوست دارید از آن لذت ببرید . ۲ – اگر شما چیزی را دوست ندارید از آن دوری جوئید. ۳ – اگر شما چیزی را دوست ندارید و نمی توانید از ان دوری کنید آن را تغییر دهید. ۴ – اگر شما چیزی را دوست ندارید و نمی توانید از آن دوری کنید و نمی توانید آن را تغییر دهید آن را بپذیرید. ۵ – با تغییر نگرشتان نسبت به چیزهایی که انها را دوست نمی دارید انها را بپذیرید .

+ زندگی دو نیمه است ، اولی در انتظار نیمه دوم ، نیمه دوم در انتظار نیمه اول .

+ منتظر باش اما معطل نشو ، تحمل کن اما توقف نکن ، قاطع باش اما لجباز نباش ،صریح باش اما گستاخ نباش ، بگو آره اما نگو حتماً ، بگو نه ولی نگو ابداً ( این یعنی همه چی باش و هیچی نباش ) .

+ اشکال دنیا این است که جاهلان مطمئن هستند وعاقلان مردد .

+ یادت نرود که همه مردم از چیزی وحشت دارند ، به چیزی عشق میورزند و چیزی را از دست داده اند .

+ با خودت فکر کن که اگر کلید خانه ات را به دوستت بدهی ، آیا خیالت از هر جهت راحت خواهد بود یا نه ؟! اگر پاسخت منفی است ، بهتر است دنبال دوستان بهتری باشی .

+ راحتی و خوشبختی را با هم اشتباه نگیریم .

+ زندگی آنچه که زیسته ایم نیست بلکه خاطراتی است که از گذشته داریم .

+ هیچ وقت مغرور نشو ، برگ ها وقتی می ریزند که فکر می کنند طلا شده اند .

+ نقیض یک قضیه صادق یک قضیه کاذب است، اما نقیض یک حقیقت ژرف گاهی حقیقت ژرف دیگری است.

+ بسیاری از مردم مانند واگن های قطارند . آنها با اراده خود نمی توانند کاری را انجام دهند ، باید به کار کشانده شوند.فقط عده کمی مانند لکوموتیو هستند که هم قادرند با اراده و اختیار خود کار کنند و هم دیگران را به کار وادارنمایند .

+ انسان نقطه ای است بین دو بی نهایت . بی نهایت لجن و بی نهایت فرشته .

+ زندگی مثل یک پیانوست . همان چیزی را می شنوی که می نوازی .

+ دوست داشتن بهترین شکل مالکیت است و مالکیت بدترین شکل دوست داشتن.

+ شنا کردن در جهت جریان آب، از عهده ماهی مرده هم بر می آید.

+ به هم رسیدن شروع است با هم ماندن پیشرفت است با هم کارکردن موفقیت است.

+ عصبانیت انتقام اشتباهات دیگران را از خود گرفتن است .

از این پس می توانید در این جا نوشته های تازه را دنبال کنید : اینجا کلیک کنید

من خدا نیستم

نگارش شده در تاريخ : چهارشنبه, اسفند ۱۵, ۱۳۸۶ و ساعت : ۱۱:۰۹
ارسال شده در قسمت : دست نوشته های سینا
1,359 بازید ۲۱ نظر

واقعیت اینه که بیشتر وقتا اتفاقاتی میوفته که اصلاً خوشایند نیست … اما خدا به انسان ها قدرت ! فراموشی داده … و اگه کسی نمیتونست گذشته و خاطرات بدش رو فراموش کنه ، حتماً دیوونه میشد. وقتی نتونی فراموش کنی ، هر تصویری توی ذهنت می مونه … هر اشتباهی تو ذهنت حک میشه … و هر شکستی ، جایی از مغزت رو میگیره … وقتی نتونی فراموش کنی ، هر غمی که داشته باشی ، با بهترین کیفیت تا ابد باهات میمونه … تا ابد … شاید به نظر احمقانه برسه … که هست …

اما کاش من هم یه کم فراموشکار بودم … کاش منم می تونستم گذشته رو خاک کنم … کاش منم میتونستم مثل خیلی های دیگه این بغض رو قورت بدم … بغضی که تا خفه نکنه ، ول کن نیست … کاش میشد به گذشته برگردم و یه چیزایی رو درست کنم … یه آدمایی رو نبینم … یه افکاری رو بکشم … مسیر رو تغییر بدم … کاش میشد … کاش میشد ، چون من تحمل شکست رو ندارم … کاش میشد ، چون تمام سعی ام رو می کنم که افسوس نخورم … چون من دارم عمرم رو هزینه می کنم … چون فاصله ای بین خواستن و رسیدن نیست …

اما دیگه فایده ای نداره … من خدا نیستم … از این بابت هم خوشحالم و هم ناراحت … و بیشتر ناراحت … بعضی وقتا احساس می کنم که مرگ ما ، یعنی از بین رفتن … یعنی نیست شدن … اما باید اعتراف کنم که ظاهراً سرنوشت ما رو به جایی خواهد برد که با کمال میل ،مرگ رو می پذیریم … و براش لحظه شماری خواهیم کرد …

من هیچ چی نیستم … من حتی نمی تونم ۱ ثانیه به عقب برگردم … من حتی نمی تونم از نگاه آدما ، چیزی بفهمم … من حتی نمیتونم آروم باشم … نمیتونم آروم بخوابم … من بدهکار به دنیا اومدم … من حتی نمی تونم لحظه ای از دنیای اطرافم طلبکار باشم … من  تحمل نفرین کردن هم ندارم … من حتی حقشم ندارم … من دوست داشتن هم بلد نیستم …

من صدای تو رو نمی شنوم … چون تو ساکت شدی … چون دیگه حرفی برای گفتن نمونده … چون ما به هم خیره میشیم و سکوت می کنیم … چون به نبودن هم عادت کردیم …

از روزی که تو رفتی ، بارها لحظاتی شبیه به این رو تجربه کردم … کاری کردی که نه زندگی رو فهمیدم ، نه مرگ رو … با این حال ، با شجاعت تمام میگم که من مقصرم … و حاضرم این عذاب وجدان رو تا آخر عمر تحمل کنم … چون من بدهکار به دنیا اومدم …

اما دیگه فایده ای نداره … من خدا نیستم!

————-

پی نوشت ۱ : انسان های نا امید ، مقصرترین افراد هستند .
پی نوشت ۲ : قانون بقای انرژِی یکی از بزرگترین دروغ های تاریخه !
پی نوشت ۳ : همیشه ، همه در جایی که لیاقتشو دارن ، نیستن …

جنگل

نگارش شده در تاريخ : دوشنبه, دی ۲۴, ۱۳۸۶ و ساعت : ۲۲:۵۷
ارسال شده در قسمت : دست نوشته های سینا
1,200 بازید ۶ نظر

امروز هم یک روز عادی بود برای تو … تو در این هوای سرد ، ایستاده ای … در آن جنگل سبز … و آنان میدوند. میدوند به دنبال پول … همان پول گردی که سال هاست همه برایش میدوند … عده ای برای ضربش … عده ای برای مراقبت از او … عده ای برای توصیف او … عده ای برای دیدن او … و فریادها گوشت را کر کرده است … تحمل کن … تو مجبور هستی … خوب به اطرافت نگاه کن … حتی به آن نرده ها … به آن کسی که به لباست میخندد … به پول گرد … به رنگ قرمز … به زرد … به سبزی جنگل … سفید … آسمان … نور …

تمام شد … پاداشت را گرفتی …

چشمانت را گرفتم … خفه شو … حرف نزن … دیه اش را می دهم … با پولی که گرفتی ، میتوانی چشم بخری … مادرت برایت میشمارد … دقیق است … نگران نباش … اشتباه نیست … فقط مالیات و عوارض نوسازی جنگل ها! را کم کرده ایم …

چشمانت پیش من میماند … پول ها پیش تو … هر روز آنها را بشمار … من به جای تو نگاه میکنم … برایت تعریف خواهم کرد … برایت میگویم که نفر بعدی چه کسی است … برایت میگویم که دست و پا و چشم و گوش او را چند خریدیم … هرگاه حس کردی ضرر کرده ای ، پول هایت را دوباره بشمار … من هر روز برایت از دوندگانی خواهم گفت که سالهاست میدوند … هرگز نخواهم گذاشت یک لحظه هم فراموش کنی … نخواهم گذاشت از یاد ببری که اگر هر سال هزاران نفر هم به سرنوشت تو دچار شوند ، باز هم تمام نفت هایمان را خرج جنگل ها و دوندگانش خواهیم کرد … این سرنوشت تو نبود … این سرنوشت را من برایت نوشتم … این سرنوشت ملتی است که در سوگواری اش قمه میزند … و در شادی اش بمب به در و دیوار می کوبد …

چشمانت در دست من است … در دست ماست … در دست ملت همیشه در صحنه ایران … !

———

پی نوشت ۱ : به مردم … به کشورم … به فرهنگم … و به این تمدن چندهزار ساله … افتخار میکنم !!!

پی نوشت ۲: یادت باشد که این بار ، دستت را جلوی چشمانت بگیری …

 

ضربان

نگارش شده در تاريخ : چهارشنبه, آذر ۱۴, ۱۳۸۶ و ساعت : ۱۸:۳۴
ارسال شده در قسمت : دست نوشته های سینا
1,188 بازید ۱۶ نظر

می دونی امروز به چی فکر می کردم ؟ … به این که چند سال گذشت … به این که بیش از هزار شب گذشت … هزاران ساعت … میلیون ها لحظه! … عمری که می تونست اینجوری نگذره … و تقصیر تو بود … تقصیر هممون بود …
هر روز به تمام دیوار ها نگاه می کنم … باید جایی نوشته شده باشه … حتماً یه جا هست … یه گوشه … شاید تو یه کوچه ی بن بست … شاید زیر یه پل … و شاید رو دیوار اتاقم ! … پس کو ؟ … کجا رو بگردم ؟ … از کجا بفهمم ؟ … چند سال باید بگردم ؟ … تو چشم های چند نفر دیگه زل بزنم تا شاید بهم بگن ؟ … بر روی کدوم دیوار نوشته شده ؟ … تو کدوم کتابه ؟ … خدای من … چی کار کنم ؟ … تو رو کجا دفن کردن ؟! یکی به من بگه که تورو کجا دفن کردم ؟! کجا ؟! تو کدوم بیابون ؟ کف کدوم دریا ؟ … کجا ؟!

چرا اینطوری شد ؟ … چرا ؟ … چرا بعضی چیزا از ذهن آدم بیرون نمیره ؟ … چرا بعضی لحظه ها فراموش نمیشن ؟ چرا بعضی جملات رو هیچ جوری نمیشه از ذهن پاک کرد ؟ چرا بعضی از تصاویر رو نمیشه رها کرد ؟ چرا مرور بعضی از خاطرات متوقف نمیشه ؟
تقصیر خودت بود … تنها چیزی که مطمئنم ، اینه !

ضربان قلبم ثابته ! … سال هاست که ثابته ! … نگاهم سالهاست که سرده … و لبخندم سالهاست که مفهوم نداره …
سالهاست که رویای رویایی رویایی ، در ذهنم پرسه می زنه …

———

پی نوشت ۱ : این نوشته هیچ اشکال تایپی ای نداره و تمام کلمات و جملات درست نوشته شدن .
پی نوشت ۲ : شیطان هدیه ی چند نفر رو به من داد …
پی نوشت ۳ : چند روزه که بعد از سکوت ، صدای پیانو رو بیش از هر چیز می پرستم …
پی نوشت ۴ : یه بازی … یه برنده !

Popcorn

نگارش شده در تاريخ : جمعه, آبان ۱۸, ۱۳۸۶ و ساعت : ۲۲:۲۲
ارسال شده در قسمت : موسیقی های سینا
893 بازید ۱۱ نظر

آهنگ Popcorn از آهنگ هایی است که اخیراً توجه منو جلب کرده ! البته شاید چیزی که من نواختم با چیزی که معمول هستش یه کم متفاوت باشه . صداهایی که برای این آهنگ به کار رفته زیاد هستن و بیشتر صداهای الکترونیکی هستن که احتمالاً اسمشون اهمیتی نداشته باشه.

Audio clip: Adobe Flash Player (version 9 or above) is required to play this audio clip. Download the latest version here. You also need to have JavaScript enabled in your browser.


آشفته

نگارش شده در تاريخ : سه شنبه, آبان ۸, ۱۳۸۶ و ساعت : ۲۳:۴۵
ارسال شده در قسمت : دست نوشته های سینا
1,028 بازید ۱۱ نظر

امشب هر چی سعی کردم ، نشد … یک ساعت با تمام قدرت نواختم ، اما هیچی ! بی فایده … ظاهراً هیچ فایده ای نداشت … اصلاً آرامش نمیده … من هنوز گیجم ! چند وقته اصلاً حالم خوب نیست … زود خوشحال میشم ، زود ناراحت میشم … زود عصبانی میشم … زود فراموش می کنم … زود … خیلی زود !

قبلا دوستانی داشتم که هر وقت داغون بودم ، باهاشون چت میکردم ( و اونا هم همینطور ) … هنوز هم اونا هستن ، کم و بیش … اما من دیگه نیستم ! … ( شاید اونا هم دیگه نیستن ) … شاید هم اونا … اما من فقط در حال از دست دادن هستم … نمیدونم … بهتره بگم ، نمی فهمم !

امروز یه آدمی که خیلی بدم میاد ازش ، به من کمک کرد ! … از خودم بدم اومد … از این غرور حالم به هم خورد !
امروز به صورت دسته جمعی به سادگی یک آدم خندیدیم … اون زل زده بود به ما و ما هی می خندیدیم … با صدای بلند … جلوی دوربین ها !!! … ما آدمای خوبی نیستم …

من هنوز گیج هستم … دلم میخواد برم یه جای خلوت فریاد بزنم … کاش میشد الان تو ساحل چمخاله بودم … رو به دریا چادر میزدم … و تا صبح به آسمون خیره میموندم … و هر از گاهی تخیل می ساخت و زمزمه میکردم :

آسمون رویام ، امشب گرمه از تب من … ماه آرزوهام ، اومده تو شب من
———–

پی نوشت ۱ : دوربین ها ، ما رو به یاد این میندازن که اگر هم چیزی وجود نداشته باشه که ما رو نظاره کنه ، وجدان ما این کار رو خواهد کرد !
پی نوشت ۲ : به دوستی گفتم که برای آرامش ، ساز بزند … حرفم رو پس نمیگیرم … فقط اصلاح می کنم : موقع ساز زدن به آرامش فکر کن … و آشفتگی ذهن را تا ۱ رقم اعشار بنویس ، نه بیشتر !
پی نوشت ۳ : باور کن ، باور کن … !
پی نوشت ۴ : خسته ام!

کلاغ سیاه

نگارش شده در تاريخ : چهارشنبه, آبان ۲, ۱۳۸۶ و ساعت : ۱۸:۱۴
ارسال شده در قسمت : دست نوشته های سینا
967 بازید ۱۱ نظر

امروز دیگه تو رفتی … ما عمری رو با هم سپری کردیم … ما سالها با هم خندیدیم … سال ها با هم گریه کردیم … با هم خوندیم (حتی جایی که باید هیچ کدوممون نمی خوندیم –  خودت میدونی کجا رو میگم ) … با هم رقصیدیم … با هم نفس کشیدیم … با هم نگاه کردیم … با هم ترسیدیم … با هم رفتیم … با هم برگشتیم … با هم .. با هم …

امسال ، هر روز صبح ، درست همون جای همیشگی ، تنها میرم … تو هوای سرد وایمیستم تا برات تاکسی بگیرم … و خودم پیاده میرم …
تو مترو ، کنار شیشه برات جا میگیرم … شاید کنار اون دوتا !  … اسمتو رو بخار شیشه می نویسم … و خودم سرپا وایمیستم …
هر آهنگی که بزنم ، ساکت می مونم … شاید بخوای باهاش بخونی …
من دلم می خواد باز هم تو فرودگاه با هم سوار آسانسور بشیم …
دلم میخواد هر روز یکی بهم بگه : ” همتون … ”
دلم میخواد هر شب ۲۰ بار بهت بگم ، صبح منو بیدار کن! رو در برات یادداشت بچسبونم … یه کم بعد ، از خواب بیدارت کنم … بهت بگم ، یادت نره هااااااا !
دلم میخواد هر روز یکی بهم بگه : “آخرش باید روغن ماشین عوض کنی …”
دلم میخواد هر روز صبح یکی بهم بگه : “آره بابااااا … خوبه!”
دلم میخواد سوار ترن هوایی پارک بشیم و تو راحت دستاتو بگیری بالا و بخندی … منم چهار چنگولی میله رو بگیرم و داد بزنم !
دلم میخواد هر دفعه که میخوام سوار ماشین بشم ، یکی به بابام بگه : “به این ماشین ندید … این که رانندگی بلد نیست … همه اش میزنه به در و دیوار … مگه یادتون نیست رفته بودن استخر زده بود ماشینو …. ”
دلم میخواد دوباره بهم دوچرخه سواری یاد بدی … پایه ام قوی بشه …!
دلم میخواد ، ۱۰۰ بار دیگه هم بهت بگم “تا آس رو ننداختن ، تو شاه رو ننداز وسط” … تو هم هی شاه رو بندازی وسط … منو دیوونه کنی …
دلم میخواد بریم تو جاده اسالم – خلخال … من وسط خیابون دراز بکشم و تو ازم عکس بگیری …
دلم میخواد بریم تو حیاط برف بازی کنیم … قول میدم این بار من خودمو بندازم زمین … هر چقدر دلت خواست رو سرم برف بریز …

من اون کلاغ سیاه رو از ته دل دوست دارم … همونی که همیشه رو دیوار اتاقم ، زل زده به آدم …
آره ، به همین سادگیه … کم کم از کسانی که دوست دارین ، جدا میشین ! … و اونوقت فرصت دارید که افسوس بخورید … یک عمر …
 

امروز ، تو از پیشم رفتی … و من بدجوری خیره شده ام به گذشته !


——–

پی نوشت ۱ : هر چی محال میشد ، با عشق داره میشه !
پی نوشت ۲ : امسال زمستون ، از هر پرتقال ، ۱ پر برات نگه میدارم …
پی نوشت ۳ : تو اولین آدم زنده ای هستی که چشمامو خیس کردی …

وسوسه ی کفر

نگارش شده در تاريخ : چهارشنبه, شهریور ۲۸, ۱۳۸۶ و ساعت : ۲۲:۴۲
ارسال شده در قسمت : دست نوشته های سینا
1,118 بازید ۱۳ نظر

چند وقتی هست که من احساس خوبی دارم … احساس می کنم که چیزی رو فهمیدم که خیلی ها آرزوی فهمیدنش رو دارن … آرزوی درک کردنش رو دارن …

میدونی چیه … بعضی وقتا یه اتفاقاتی برای آدم میوفته که آدم از همه چی ناامید میشه … درست همین موقع اس که یه چیزی از درون ، آدم رو وادار به پذیرش بدبختی و بدشانسی و بیچارگی میکنه … به طرز اعجاب انگیزی آدم رو تهی می کنه و وسوسه ی کفر این جام تهی رو رها نمیکنه …

حالا این وسط چیزی که من فهمیدم چیه ؟! … درست وقتی که این جام تهی میشه ، تو شانس این رو داری که یک بار دیگه پرش کنی ! … بذار واضح تر بگم … کم کم داره به من ثابت میشه که حتی بدترین اتفاقاتی که میتونه برای یک نفر رخ بده ، به نفعش خواهد بود ! … بعضی وقتا این نفع ، چند روز بعد آشکار میشه … بعضی وقتا چند ماه و حتی چند سال … و درست وقتی که این بدترین اتفاق رخ میده ، همه چی تاریک و شوم میشه … آدم به همه چی بدبین میشه … و در نهایت مهمترین نتیجه گیری حاصل میشه : “اولین مقصر خداست !”

اینجا دقیقاً همون جایی هستش که باید جام رو پر کرد ! … بعد از نتیجه گیری بالا ، بلافاصله نتیجه میگیرم که : “نفهمیدن من، مهمترین علت نابودی لحظاتی است که من میتوانم آرامش داشته باشم ، حتی در اوج غم!” – لطفاً روی کلمه آرامش چند لحظه مکث کنید !

هنوز این جام نصفه اس … نتیجه گیری بعدی : “اما موجودی وجود دارد که بیشتر از من می فهمد … و گویا بیشتر از خودم مرا دوست دارد … چون گاه خود را سال ها فراموش می کنم ، اما او مرا لحظه ای رها نمی کند … او همان مقصر اصلی است!”

حالا می تونید جام رو سر بکشید … و دوباره پرش کنید … انقدر این کار رو بکنید تا اون چند روز ، چند ماه یا چند سال بگذرد … تا اعتماد کنید ! انقدر تکرار کنید تا … تا بفهمید که نمی فهمید !

———

پی نوشت ۱ : میدونم که تقریباً همه ی کسانی که منو میشناسن و اینو خوندن ، الان از تعجب شاخ درآوردن ! … مخصوصاً دوستی که چند روز پیش منو بر روی پله ها همراهی میکرد !

پی نوشت ۲ : راستی ، یکی از بهترین و قدیمی ترین دوستانم ، بهترین کامنت ممکن رو برام فرستاد … حیف که نمیشه و نباید روی وبلاگ گذاشت . اینجا رسماً ازش تشکر میکنم.

پی نوشت ۳ : از خدا راضی هستم … نگید که این عجب آدم پررویی هستش ! … چون هر روز هزاران نفر رو میبینم که حتی نمیتونن این مسئله رو تظاهر کنن ! … هیچوقت دوست ندارم یه کتاب هزار صفحه ای بخونم و هیچی نفهمم … دوست دارم یه جمله بخونم ولی کامل بفهمم .

پی نوشت ۴ : یکبار گفتم ، باز هم میگم ( و به خودم بارها میگم ) : “گفتم که بوی زلفت گمراه عالمم کرد … گفتا اگر بدانی هم اوت رهبر آید”

پی نوشت ۵ : انقدر دنبال ماه نگردید … انقدر زبان را از تکرار کلمات خسته نکنید … صف ها را طولانی نکنید … محدود به جهت نباشید … دست ها را بالا نگیرید … انقدر به آسمان چشم ندوزید … او دقیقاً همان جایی است که همیشه به او احتیاج داشته اید … خداوند در دلهاست!

پی نوشت ۶ : “ما شیخ و واعظ کمتر شناسیم … یا جام باده ، یا قصه کوتاه”

نیمه ی من

نگارش شده در تاريخ : یکشنبه, شهریور ۱۸, ۱۳۸۶ و ساعت : ۲۱:۵۰
ارسال شده در قسمت : دست نوشته های سینا
958 بازید ۷ نظر

من فکر میکنم ، وجود آدم ها رو میشه به راحتی به دو نیم تقسیم کرد … نیمه ای شادی و نیمه ای غم !

این نیمه ی شادی ، همیشه میخنده یا لبخند میزنه ، سعی داره همه را با خودش سهیم کنه ، انرژی میده ، هیجان میده ، امیدوار می کنه ، فراموش می کنه و … !

نیمه ی غم ، حرفی برای گفتن نداره . در دل می مونه ، می پوسه ، گذشته رو بارها و بارها ورق میزنه ، بغض ها رو قورت میده ، چشم ها رو سرخ می کنه ، تو رو از زندگی سیر میکنه و هر لحظه به در و دیوار خیره میشه و به اعماق وجود سقوط می کنه!

آره ، واقعاً خسته شدم … خسته شدم از اینکه تمام سعی ام رو بذارم برا اینکه نیمه ی شادم از آن تو باشه و نیمه ی غم انگیزم از آن من !

آره ، واقعاً خسته شدم از اینکه هر روز بگذره و من نظاره گر خالی شدن این ساعت شنی باشم ! ساعتی که حتی از نگاه کردن بهش هم خسته شدم.

خسته شدم از اینکه هر روز گمراه تر و گمراه تر میشم ! … و نمیدونم !

خسته شدم از اینکه به خودم بگم ، فردا داره میاد ! … فردایی که بی شک ، در نهایت خربزه ای میشه که طمع تلخش ، گلو رو می سوزونه !

خسته شدم از آسمون رویام ! از نگاه هایی که گم میشه و هیچ وقت پیدا نمیشه … از اندوه از دست دادن زمان … از شادی های کوتاه … از دیر شدن … از خسته بودن !

میدونم ! تو هم خسته شدی از خوندن این خزعبلات ! دیگه کافیه !

———–

پی نوشت ۱ : میدونی ، انقدر از این طرف پل ، به اونور خیره موندم تا آخرش عاشق پل شدم !

پی نوشت ۲ : تو الان مجاز هستی به من بخندی ، مجاز هستی چون ناخواسته ، این نیمه ی شادی ، همیشه از آن تو بوده است !

پی نوشت ۳ : یه درخت بکار ! و هر روز بهش آب بده … بعد از چند سال سایه ای خواهی داشت که همه آرزوش رو دارن !

منو بیدار نکن

نگارش شده در تاريخ : چهارشنبه, مرداد ۱۷, ۱۳۸۶ و ساعت : ۲۱:۱۱
ارسال شده در قسمت : دست نوشته های سینا
1,493 بازید ۵ نظر

به اطراف نگاه میکنی … درست مثل همیشه …

خوابیدم … هیچ خوابی ندیدم … باز هم خواب ندیدم … سال هاست که ندرتاً خواب میبینم … نمیدونم چرا … نمیتونم تشخیص بدم اوضاعم خوبه یا بده … نمیفهمم فرصت دارم یا ندارم … سکوت میکنم … به همه چی … به همه … به اون ابلهی که میاد تو واگن دوم تا Bluetooth بازی کنه … و به اون پسر بچه ای که هر روز ( و دقیقاً هر روز ) بهم میگه : “آقا ، تورو خدا ، بیاید رو ترازو” … به اون ابلهی که پیشرفت کرده ، متن رو به صورت عکس درآورده و میفرسته … و باز به اون پسر بچه ای که چون تابستون شده ، دیگه در حال مشق نوشتن کنار ترازوش نیست … حتی کتاب هاش هم مثل بقیه نیست … چون بارون خورده ! … چون برگ هاش مچاله شده … و من باز سکوت میکنم …

خدای من اینجا دیگه کجاست ؟! … من کی هستم ؟! چرا پژواک صدام رو نمیشنوم ؟ … کجا دارم میرم ؟! … منو کجا میبری ؟ … کاش همون قدر که از خودم می ترسیدم ! ، از تو هم می ترسیدم … داری به چی نگاه می کنی ؟! منتظر چی هستی ؟ … تا کدوم مرز پیش خواهیم رفت ؟ … از من چی میخوای ؟ … من اینجام … و من اینجام ؟

چرا من نیستم ؟ … دیوار “من” کو ؟! … چتر خیسم کجاست ؟! بارون یا برف ؟! صبور شدم ؟! … صحنه جای من نیست … من از نقاب بیزارم … ! و تکرار میکنم … تا ابد !

و تو منو خلق کردی تا سکوت کنم … مثل بقیه … درست مثل بقیه … همین ؟! واقعاً همین ؟!

خوابیدم … و هر روز میخوابم … درست مثل بقیه … نمیدونم تا کی ! … فقط ، منو بیدار نکن … آرامش آزاردهنده ی این سکوت رو از من نگیر !

———–

پی نوشت ۱ : سه سال پیش … امروز … سه سال بعد … به همین سرعت … خیلی سریع تر !

پی نوشت ۲ : اگه گفتم من از خودم میترسیم ، شوخی کردم … چون در واقع “خودم” از “من” میترسه !

پی نوشت ۳ : گفتم که بوی زلفت گمراه عالمم کرد … گفتا اگر بدانی ، هم اوت رهبر آید

پی نوشت ۴ : چرا نمیدونم ؟!

Songs from a Secret Garden

نگارش شده در تاريخ : دوشنبه, مرداد ۱۵, ۱۳۸۶ و ساعت : ۱۴:۵۹
ارسال شده در قسمت : موسیقی های سینا
2,915 بازید ۱۵ نظر

آهنگ Songs from a Secret Garden از آلبومی به همین نام ، یکی از زیباترین آهنگ هایی است که اخیراً شنیدم و از طرف یه دوست معرفی شد ! آهنگی که من نواختم ، بر روی گام اصلی آهنگ نواخته شده و تقریباً با همون سرعت. برای نواختن این آهنگ ، از صدای پیانو ، ویولن ، چنگ ، سوپرانو و چند ساز زهی (Strings) استفاده کردم. این آهنگ هیچ درامزی نداره !

Low Quality

Audio clip: Adobe Flash Player (version 9 or above) is required to play this audio clip. Download the latest version here. You also need to have JavaScript enabled in your browser.

High Quality

Audio clip: Adobe Flash Player (version 9 or above) is required to play this audio clip. Download the latest version here. You also need to have JavaScript enabled in your browser.

Piano – Favorite Songs II

نگارش شده در تاريخ : پنج شنبه, تیر ۲۱, ۱۳۸۶ و ساعت : ۱۷:۱۶
ارسال شده در قسمت : موسیقی های سینا
1,150 بازید ۱۵ نظر

کیفیت معمولی ۴۸ کیلوبایت – از اینجا دانلود کنید

این آهنگ ، یه اجرای پیانویی ، به مدت ۱۶ دقیقه ، یه فایل MID هستش که حجم بسیار پایینی هم داره … این بار هم مثل دفعه ی قبل ،  چند تا از آهنگ های مورد علاقه ی خودم رو بدون وقفه و بدون Mix ، نواخته ام . بدیهی است که اجرای پر اشتباهی بوده ، چون ویرایش نشده . این فایل با Media Player باز میشه و کیفیت صدایی که میشنوید ، کاملاً به کارت صوتی کامپیوترتون وابسته است . حتی این نوع فایل (MID) بر روی کیبورد های مختلف هم ، با کیفیت های متفاوتی پخش میشن .