اینجا را پلاس 1 کنید!

 

عمق

نگارش شده در تاريخ : سه شنبه, اسفند ۶, ۱۳۸۷ و ساعت : ۲۳:۴۴
ارسال شده در قسمت : دست نوشته های سینا
1,320 بازید ۸ نظر

یکی از نوشته های روی دیوار رو خیلی دوست دارم …

تجربه اش کردی … این که داری تو دریا از ساحل دور میشی … لحظه ای که نوک انگشت های پات زمین رو رها می کنن … وقتی تمام بدنت رو می کشی که پات به زمین بخوره … درست همین جاست که باید یه لحظه دست نگه داری …

اینجا که هستی، سعی کن احساس خوبی داشته باشی

تجربه کردی ؟ … داری می خندی … از ته دل … ولی یه لحظه احساس می کنی اشک های خندیدنت دارن صورتتو خیس می کنن … به خنده ات شک می کنی …

لباسم بوی دود میگیره … دود اشکمو در میاره …

میدونی چیه ؟ عمق یه چیز نسبیه ! یه جا، یکی میره زیر آب ، یکی دیگه تازه آب به زانوهاش میرسه … اما غرق شدن چی … ؟

فکر می کنم … دو راه بیشتر وجود نداره … یا باید موند و غرق شد … یا باید حرکت کرد …

بدون دونستن عمق هم، میشه زنده بود … میشه حس کرد …

احساس خوبی دارم …

—————–

پی نوشت : شاید از این به بعد یه کم زود تر به روز کردم

Takvim

نگارش شده در تاريخ : شنبه, بهمن ۱۲, ۱۳۸۷ و ساعت : ۱۱:۲۳
ارسال شده در قسمت : موسیقی های سینا
1,733 بازید ۳ نظر

آهنگ  Takvim(به معنای تقویم در زبان ترکی)، آهنگی از آلبوم “ترانه ی ما” اثر Ferhat Gocer در سال ۲۰۰۸ و همچنین موسیقی متن سریال “برگ ریزان” است. در نواختن این آهنگ از ساز های Classic Flute ، Harmonica ، Piano ، Trumpet  و سازهای زهی استفاده کرده ام. علاوه بر این ریتم (Style) به کار رفته به طور کامل ساخته شده است.

Low Quality

Audio clip: Adobe Flash Player (version 9 or above) is required to play this audio clip. Download the latest version here. You also need to have JavaScript enabled in your browser.

High Quality

Audio clip: Adobe Flash Player (version 9 or above) is required to play this audio clip. Download the latest version here. You also need to have JavaScript enabled in your browser.


Yıllar mı hızlandı yoksa? //\\ Ne çabuk geçiyor upuzun günler geceler
گذر سالها سریعتر نشده ؟! … روز ها و شب های طولانی چه سریع میگذرن

Daha dün gibi derler ya hani //\\ Meğer herkes kurarmış böyle cümleler
میگن: مثل اینکه دیروز بود … مگه هر کسی میتونه این چنین جمله هایی رو بگه ؟

Vakit geçmek bilmezdi oysa //\\ Hangi ara koptu yaprak yaprak takvimler?
گذر زمان دیده نمیشه … وقتی که تقویم ها برگ برگ کنده میشن

Akarken biriktir derler ya //\\ Kasam boş, kalbim kırık, elde yine hüzünler
میگن : نذار این برگ ها بریزن … چیزی ندارم، دلم شکسته، باز هم ناراحتی ها تو دستم موندن

Pişman çok pişmanım esasen //\\ Ama çok korkuyorum ya reddersen
پشیمونم ، خیلی پشیمونم … اما می ترسم که منو نپذیری

Gururdan mı nedendir artık //\\ E sen gel kendini alt edersen
نمیدونم از غرورمه یا چیز دیگه ایه … پس تو بیا، اگه میتونی به خودت غلبه کنی

Evimi ocağımı, yuvamın sıcağını //\\ Yarimin kucağını bıraktım
حرارت خونه ام، گرمی زندگیم … و آغوش معشوقم رو رها کردم

Her günahın tadına, dünyanın batağına //\\ Batacağım kadar battım
طمع هر گناهی رو چشیدم، تو هر مردابی فرو رفتم … هر چقدر که میشد

Meğer herkes tanışıyormuş //\\ Birgün Mutlaka gerçeğin ta kendisiyle
مگه فرصت آشنایی برای هرکس ایجاد میشه؟ … یه روز مطمئناً حقیقت آشکار میشه

İnsan buna da alışıyormuş //\\ İnsan dayanıyormuş bütün gücüyle
انسان به این هم عادت کرده … انسان با تمام توانش داره مقاومت میکنه

من ، حافظ

نگارش شده در تاريخ : یکشنبه, دی ۱, ۱۳۸۷ و ساعت : ۲۳:۴۵
ارسال شده در قسمت : دست نوشته های سینا
1,033 بازید يك نظر

جهان بر ابروی عید از هلال وسمه کشید
هلال عید در ابروی یار باید دید

شکسته گشت چو پشت هلال قامت من
کمان ابروی یارم چو وسمه بازکشید

مگر نسیم خطت صبح در چمن بگذشت
که گل به بوی تو بر تن چو صبح جامه درید

نبود چنگ و رباب و نبید و عود که بود
گل وجود من آغشته گلاب و نبید

بیا که با تو بگویم غم ملالت دل
چرا که بی تو ندارم مجال گفت و شنید

بهای وصل تو گر جان بود خریدارم
که جنس خوب مبصر به هر چه دید خرید

چو ماه روی تو در شام زلف می‌دیدم
شبم به روی تو روشن چو روز می‌گردید

به لب رسید مرا جان و برنیامد کام
به سر رسید امید و طلب به سر نرسید

ز شوق روی تو حافظ نوشت حرفی چند
بخوان ز نظمش و در گوش کن چو مروارید

—————–

پی نوشت ۱ : یلدا … من … تو … حافظ !

پی نوشت ۲ : به خاطر اسپمر ها مجبور شدم یه کد امنیتی واسه کامنت ها بذارم. ظاهراً چاره ای نیست!

پی نوشت ۳ : هیچی بدتر از این نیست که آدم فکر کنه داره تند میره و نمی فهمه … و هیچی بدتر از این نیست که فکر کنی داری پیش میری، در حالی که داری دور خودت میچرخی و یکی از بیرون تماشات میکنه و می خنده … نمی دونم … شاید می خنده …

پی نوشت ۴ : با اینا زمستونو سر میکنم …

مهم نیست

نگارش شده در تاريخ : یکشنبه, آبان ۲۶, ۱۳۸۷ و ساعت : ۲:۴۰
ارسال شده در قسمت : دست نوشته های سینا
1,067 بازید ۱۵ نظر

شنبه ۸:۱۵ صبح

دستامو میذارم تو جیبم … خیلی آروم کنار درختا قدم میزنم … میرم و میام … ساعت رو نگاه می کنم … یه لحظه خودم را میذارم جای اون … بخار نفسم رو دوست دارم … همه عجله دارن … نسکافه رو میذارم کنارم و خیره میشم به نیمکت های خالی … و زمزمه می کنم : ای دلت خورشید خندان، سینه ی تاریک من ، سنگ قبر آرزو بود …

شنبه ۱:۲۰ ظهر

زندگی جریان داره … چه من بخوام ، چه من نخوام … چه منو به اوج ببره، چه پرتم کنه تو دره … بیایید با زندگی بسازیم … بیایید به سگ ها احترام بذاریم … بیایید کتاب هامون رو جلد کنیم و با خودکار توشون چیزی ننویسیم … سرما نفس کشیدن رو دشوار می کنه … ولی اون بخار ، ارزششو داره … همه به هم نگاه می کنن … بوی خاک میاد … گور ها به هم چشم می دوزن … می خندن … سرده … دستامو میذارم تو جیبم … سکوت میکنم … زندگی جریان داره … یک جریان گردابه ای اجباری !

شنبه ۱۴:۳۵بعد از ظهر

خوابم میاد، نمیتونم فکر کنم … فکر می کنم، نمی تونم بخوابم … نسکافه رو قطره قطره می خورم … انقدر آروم که سرد میشه … آدم ها از جلو پام رد می شن … گهگاهی به زور لبخندی تحویلشون می دم و سری تکون میدم … ترجیح میدم کسی رو نشناسم … حس غریبه بودن رو دوست دارم … حس گم بودن … حس عادت نکردن …

شنبه ۶:۱۰ عصر

قهوه ی رقیقی از آب در اومده … زندگی رقیق شده … با خودم حرف می زنم … تلویزیون رو روشن میکنم … بلافاصله خاموش می کنم … سکوت … گهگاه زمزمه ای می کنم : آروم اومدی ، تو خوابم … آروم اومدی، مثل رقص یه پروانه با ناز شاخه ی گل …

شنبه ۱۱:۳۶ شب

سکوت می کنم … تقصیر منه … و حق با توست … گاهی فکر می کنم که شاید “پائیز بهانه است، درخت از برگ خسته شده” … خوشحالم از اینکه هنوز شجاعت پذیرفتن اشتباهمو دارم … ناراحتم از اینکه ناراحتی ! … و کاش اینقدر بد نبودم …

یکشنبه ۱:۴۰ بامداد

انگشتام می رقصن … و خیره به سازم می مونم :

من گلی پژمرده بودم، گر تورا صد رنگ و بو بود …

دل من، دل تو، دل ما، دل همه ی آدما مگه چی می خواد …

منو رها کن از این فکر تنهایی، تو نرفتی، تو هنوزم اینجایی …

صدای پیانو … سکوت محض … بی خوابی … خستگی

یکشنبه ۲:۰۵ بامداد

باید استراحت کنم … باید فکر نکنم … باید سکوت کنم … شاید دیگه مهم نیست که من چی فکر میکنم … شاید از اولش هم مهم نبوده که من چی فکر میکنم … سرده … دستام رو میذارم تو جیبم … شاید درخت از برگ خسته شده !

————-

پی نوشت ۱ : چند روزی هست که دیگه چتر نمی برم … آخه مثل اینکه دیگه بارون نمی باره …

پی نوشت ۲ : می دونم که دیر به روز کردم … و ببخشید اگه یه کم طولانی شد

پی نوشت ۳ : من، تو ! مقصر ویرگول است! (برداشته شده از Blast یه دوست)

جرأت

نگارش شده در تاريخ : چهارشنبه, مهر ۱۷, ۱۳۸۷ و ساعت : ۲۱:۵۳
ارسال شده در قسمت : دست نوشته های سینا
1,260 بازید ۱۹ نظر

زندگیم ، لحظه هایی که میگذرن ، نگاه هایی که دنبالم می کنن ، صداهایی که جزئی از وجودم شدن

می ترسم … کاش دنیا همین جا تموم بشه

جرأت برگشتن و دیدن رد پاهات رو ندارم … جرأت دیدن آلبوم هام را ندارم … جرأت تنهایی رو ندارم … جرأت پاک کردن لبخندهات رو ندارم … جرأت گوش دادن به آرشیوم رو ندارم … جرأت ندیدنت رو ندارم .. جرأت مرور امروز رو ندارم … جرأت شمردن خوشی هام رو ندارم … جرأت سردی دستامو ندارم … جرأت دوری آغوشت رو ندارم … جرأت خیره گی و سازم رو ندارم

می ترسم … کاش همین جا تموم شیم … کاش همین جا بایستیم … کاش در آغوش تو تموم بشم … کاش می تونستم زمان رو متوقف کنم … کاش میشد خیره به تو بمونم

زندگی همچون بادکنکی است در دستان کودکی که همیشه ترس از ترکیدن آن لذت داشتنش را از بین می برد …

انگشتام غرق در خون شده … تمام ناخن هام رو جویده ام ! … و اشک می ریزم … می دونم … سرانجام بادکنک می ترکد …

کاش در آغوش تو … تموم بشم

———

پی نوشت ۱ : تا حالا هیچ پستی رو اینقدر سریع ننوشته بودم!

پی نوشت ۲ : شاید از این به بعد، یه جور دیگه بنویسم … شاید

پی نوشت ۳ : بچه که بودم، می ترسیدم از رو دایو شیرجه بزنم تو آب … بزرگ تر که شدم، عوض شدم ! … دایو، شیرجه و آب هم عوض شدن !

پی نوشت ۴ : وجدان باشد یا نباشد، جانی میشوی … فقط مقتول عوض می شود… “اول شخص” یا “سوم شخص”

زندان

نگارش شده در تاريخ : شنبه, شهریور ۲۳, ۱۳۸۷ و ساعت : ۲۱:۵۰
ارسال شده در قسمت : دست نوشته های سینا
928 بازید ۱۵ نظر

خط های خیابون رو میشمرم … با هر قدم صدای برگ ها رو میشنوم … صدای تو رو … نگاهمو گم می کنم … لب هام خیس شد … برگ ها له میشن …

نور قرمز و آبی دور سرم می چرخه …

فدم می زنم … درخت هایی که هر چند متر ردیفی قرار گرفتن … برگ های چنار … انگشتای برگ ها!

لبخند می زنم … به خودم …

یاد زندان میوفتم … دست هایی که میله ها رو محکم گرفتن … میخوان بیان بیرون، نمی تونن … صدایی که دیگه در نمیاد … حنجره ای که دیگه هیچ توانی نداره … و حیف که بی گناهه!

نور سفید رو چشمام میرقصه … یک لحظه سکوت … چیزی نمی شنوم … نگاهمو گم می کنم …

خش خش برگ ها … آروم تر … آروم تر … صدای له شدن انگشتات …

دست هایی که به بیرون میله ها خیره شدن … به آزادی … به پوچی … به نبودن تو …

میخوام آزادش کنم … میخوام واسه همیشه آزادش کنم … میخوام بگذره از پشت این میله ها … دیگه زندانبان از زندانیش خسته شده … در رو باز میکنم … آروم و آروم … چشمامو می بندم تا بره بیرون … تا با خیال راحت، خودمو گول بزنم که رفتنش رو ندیدم … که اصلاً برام مهم نبود … که اصلاً نبود …

نور سفید … به خودم خیره میشم … سکوت!

یه عمره که زندانی بودی … من بودم و تو بودی و این میله ها … اما حالا من موندم و این زندان … من دیگه زندانی نمیخوام … زندانبان نمیشم …

لب هام خیس شد … تو اخراج شدی … لب هام شور شد … !

—————-

پی نوشت ۱ : آهنگی از فریدون فروغی منو وادار به نوشتن کرد.
پی نوشت ۲ : هر چی بهش میگم تو آزادی دیگه …
پی نوشت ۳ : هر آدمی دو نیمه داره … گاهی دو نیمه ی متفاوت … گاهی دو نیمه ی متناقض!
پی نوشت ۴ : همین !

سایه

نگارش شده در تاريخ : چهارشنبه, مرداد ۳۰, ۱۳۸۷ و ساعت : ۲۳:۴۲
ارسال شده در قسمت : دست نوشته های سینا
963 بازید ۵ نظر

انگشتام رو روی میز حرکت میدم … از کوچک به بزرگ … و اطرافو نگاه می کنم … آروم بطری رو خم می کنم … چند لحظه مکث می کنم … دستامو دور بطری حلقه می کنم …

چگونه ببینمت ؟ هر جا رو که نگاه می کنم، سایه ای می بینم … نمیدونم ماله منه یا نه … هر روز … هر لحظه … و این تکرار میشه … حقیقت ؟ … تو هستی … و من … من تو رو نمیبینم …

بطری رو خم می کنم … یکبار دیگه …

به خیالم نگاه می کنم … تصویری رو نقاشی می کنم … یه دیوار آبی می کشم … بدون سقف … یه پنجره قرمز که دستم بهش نمیرسه … نردبانی سیاه به دیوار تکیه میدم … بدون پله … بطری رو خم می کنم … آروم و آروم … و طرح سفید دور جسد رو روی زمین می کشم …

انقدر از آینه ، پشت سرم رو دیدم که راه رو گم کردم … انقدر که حرکت دست های هیچ مسافری رو ندیدم … انقدر که ده ها بار تصادف کردم … و ده ها نفر رو کشتم … من به این آینه خیره مونده ام ! … تنها یه راه برای دیده نشدن تو و درست دیدن من وجود داره …

بطری رو خم می کنم …

چطور ببینمت ؟ … وقتی که نگاهم بهم کمک نمی کنه … وقتی که تو هستی و من نمی تونم ببینمت …

دور میزنم … بطری رو به بیرون پرت می کنم …

چند لحظه مکث می کنم … انگشتام رو روی میز حرکت میدم … از کوچک به بزرگ … آروم و آروم … به خیالم نگاه می کنم …

چطور ببینمت وقتی که سایه ات بر روی سایه ام افتاده … ؟

—————

پی نوشت ۱ : آینه چقدر صداقت داره ؟!
پی نوشت ۲ : تنفس ات رو احساس کردم …
پی نوشت ۳ : و چراغ قرمزی که بارها بهش حسودیم شد …

دلتنگ

نگارش شده در تاريخ : چهارشنبه, مرداد ۹, ۱۳۸۷ و ساعت : ۲۲:۴۵
ارسال شده در قسمت : دست نوشته های سینا
1,279 بازید ۲۳ نظر

من اینجا منتظرم .. من اینجا منتظر هیچ هستم … منتظر خیالی که مرده … من منتظر درختی هستم که شاخه هاش زیر پای عابرین افتاده … منتظر آبی که ریخته شده و دیگه جمع نمیشه … منتظر صدایی که گم شده …

تو مُردی ! من قسم می خورم که جسدت رو دیده ام … حتی چهره ات رو … لحظه ی مرگت یادمه … لبخندی که رو لبت بود … و نگاهت … سکوت می کنم! … لحن نگاهت … خوب یادمه … خیلی خوب یادمه … می تونم به یقین بگم که کمتر لحظه ای از عمرم رو به این دقت به یاد دارم … راستش … راستش تو بهترین مرده ای هستی که تو عمرم دیدم … سکوت می کنم! … تا حالا هیچوقت برای یه مرده انقدر خودمو فریب نداده بودم … تو عمرم هیچوقت انقدر منتظر بازگشت یه مرده نبوده ام … هیچوقت انقدر سعی نکرده ام که خودم رو قانع کنم … هیچوقت به این اندازه نابینا و ناشنوا و بی منطق نبوده ام … منطقی که مرگ رو قبول می کنه، اما مردن تو رو نه … چشمانی که مرگت رو دیده … و هنوز منتظره …

دلم برات تنگ شده … انقدر که گهگاه به فکر نبش قبرت میوفتم! … انقدر که همیشه تو تبرئه میشی … و من گناهکار … اما بیشتر از تو دلتنگ خودم هستم … دلتنگ کودکیم، سادگیم، نگاه هام، حرف هام … من دلتنگ لحظه هایی هستم که تو توش نبودی! … آره … می دونم باورت نمیشه … دلتنگ انتظارهام هستم … دلتنگ رد پای خودم … دلتنگ گذشته ی خودم …

میخوام منطقی باشم … آخه چقدر از تو بنویسم ؟ … چند سال همراه من باشی ؟! … چند بار دیگه میخوای تکرار بشی؟! …

میدونی چیه … بعضی چیزا دیگه هیچوقت تکرار نمیشن … مثل تو … مثل اون نگاه … و مثل من!

———–

پی نوشت ۱ : باز هم منطقی شدم!
پی نوشت ۲ : بوی نارنج … ضربان … تو
پی نوشت ۳ : درد و نفرین بر سفر … این گناه از دست او بود
پی نوشت ۴ : حالا دیگه تورو داشتن خیاله، دل اسیر آرزوهای محاله … غبار پشت شیشه میگه رفتی، ولی هنوز دلم باور نداره …
پی نوشت ۵ : کاش میدونستم، فراموش کردن راحت تره یا صبر کردن !

قمار

نگارش شده در تاريخ : یکشنبه, مرداد ۶, ۱۳۸۷ و ساعت : ۱۷:۳۶
ارسال شده در قسمت : دست نوشته های سینا
1,030 بازید ۶ نظر

چند تا سکه روی زمین میذارم … چند تا هم تو … بهت خیره میشم … باید مطمئنت کنم که بازنده ای … سکه هات رو محکم تو مشتت فشار میدی … من میگم : اینطوری بازی نمی کنم (خودمم میدونم دروغ میگم) … باید مثل من بذاریشون وسط … تو میگی : من عادت ندارم … زورکی می خندم … همین … بازی می کنیم … من … تو … دستت رو تکون نمیدی … محکم تو مشتت گرفتیشون … میشه رگ های دستت رو شمرد … من … تو … دستت سرخ شده … داره می لرزه … من … تو … بازی تموم شد … سکه هام رو از وسط برمیداری و میذاری تو جیبت …

– باختی … (زل میزنی تو چشمام)
– آره، حتی منم باختم! بازم بازی می کنی ؟! (باید سکه هام رو پس بگیرم ازت!)
– آره، بُر بزن …

چند تا سکه دیگه میذارم وسط … من میگم : بازم نمیذاریشون وسط ؟ (خودم جواب سوالم رو میدونم) … فقط می خندی … بازی می کنیم … دستت رو محکم مشت کردی … سیاه … قرمز … قرمز … من میگم : دستت بازم سرخ شد … تو باز هم فقط می خندی … قرمز … سیاه … دستت رو دراز می کنی و باز سکه هام رو برمیداری …

– تو بازم باختی … (می خندی!)
– آره … حتی من هم دو بار باختم … ! بازی میکنی؟! …

و چند تا سکه میذارم وسط … چند تا دیگه … چند تا دیگه … چند تا دیگه … و باز هم … همین طور ادامه میدم

– میدونی چرا برنده میشی ؟!
– آره … ولی مهم نیست
– آره، اما مهمه … اصلاً ولش کن … بازم بازی میکنی ؟!
– سکه داری ؟!
– نه …

و مشتت رو باز می کنی و سکه هات رو میذاری تو جیبت … و دوباره دستت رو مشت می کنی …

– بُر بزن … (زل میزنی تو چشمام)
– من دیگه سکه ای ندارم …
– بهت میگم بُر بزن !

سکوت می کنم … من این قمار رو ادامه نمیدم …

————–

پی نوشت ۱ : من قمار می کنم … من همیشه قمار می کنم …!
پی نوشت ۲ : می دونی چرا برنده میشی ؟!
پی نوشت ۳ : ولی تو میدونی چرا برنده میشی …

باد

نگارش شده در تاريخ : جمعه, تیر ۷, ۱۳۸۷ و ساعت : ۱۷:۲۶
ارسال شده در قسمت : دست نوشته های سینا
1,008 بازید ۹ نظر

چند ماه میشه که صفحه ی اول Nostalgia جلو چشمامه … تنها چند میزان جلو میرم … و دستام رو برمیدارم … سکوت … !

راستش دیگه نمیشه ادامه داد … گاهی وقتا باید دست کشید و خیره شد … گاهی وقتا فقط باید بشنوی … فکر کنی … بشنوی … فکر کنی … کم کم به یه جایی میرسی که دیگه دلت نمیخواد بشنوی … حتی دیگه دلت نمیخواد بهش فکر کنی …

باد نمیذاره … پرده رو تکون میده … فرفره ای که رو دیواره … ساعتگرد … خاک را با خودش میاره تو …

بالا رفتن از کوه یه حسی داره که تکرار نمیشه … همین جور آروم آروم میری بالا … تمام چیزایی که اولش به نظر بزرگ میان ، کوچک میشن … هرچی بالاتر میری ، کلی تر میبینی … جزئیات محو میشن … لذت بخش … توهم زا … خیالی … دروغین …

حالا دیگه با حرکت انگشتم رو صفحه ی اول ، میتونم رد اونو دنبال کنم … خاک … خاک …

لذت به آخر میرسه … میرسی بالا … و حالا دیگه راه پیشی وجود نداره … باید برگردی پائین … چون اونجا جای تو نیست … چون اون بالا منتظرت نیستن …

باد تندتر و تندتر میشه … پرده میخواد کنده شه …

راستش دیگه نمیشه ادامه داد … صداها حرفی برای گفتن ندارن … افکارم واگرا شدن … تنها کاری که میتونم براشون بکنم ، اینه که موازی بشن … فقط موازی !

کنده شد …

میام پائین … آروم و آروم … دیگه کلیّتی باقی نمی مونه … پائین که میرسی ، تو جزئیات غرق میشی … هر چیزی که از بالا میدیدی ، تباه میشه … رویا میشه … میمیره … و حقیقت ، به همون زشتی ای که هست متولد میشه …

باد کار خودشو کرد … فرفره می ایسته … صفحه ی اول با تمام خاکی که گرفته بود ورق می خوره … صفحه ی دوم … دستام … کلاویه ها … آروم و آروم …

———-

پی نوشت ۱ : باد … ؟

پی نوشت ۲ : هیچوقت تو زندگیت خربزه نخور … ارزش تلخی آخرش رو نداره !

پی نوشت ۳ : ما حق نداریم یک اشتباه رو دو بار انجام بدیم …

پی نوشت ۴ : کلیات وجود ندارند … هرچه هست جزء است …

بداهه

نگارش شده در تاريخ : شنبه, خرداد ۱۱, ۱۳۸۷ و ساعت : ۲۱:۰۷
ارسال شده در قسمت : دست نوشته های سینا
1,081 بازید ۱۰ نظر

خیره شدم به رنگ صندلی … آبی ! … به شیشه زل میزنم … به بطری ای که خالی شده … به چند قطره ای که مانده …

فکر می کردم … به تلنگری که زد … به نغمه ای که بیش و کم نواخت … به سکوتی که حکمفرماست … به دلی که هوایی کرد … و هوایی که بر دل نشاند … به گچی که خیس شد … و سنگی که ننداخت … بارانی که نبارید … و ابری که نفهمید … !

توهم به پایان رسید …

باز هم فکر می کنم … میخواهم ساعت ها بداهه بنوازم … بداهه ! … بداهه نفس می کشم … بداهه نگاه می کنم … بداهه سکوت می کنم … بداهه می خندم … بداهه گریه می کنم … بداهه !

پوچ شدم … پر از خالی هستم … پر از نبودن … پر از خیال … پر از روزمره گی … پر از سکون … پر از یاد لحظه های مرده …

پر هستم … کم مانده که سرریز شوم … و دنیایی را خیال بردارد …

پر هستم … پر از تک نوازی بداهه نوازی چون خودم …

هارمونی شکل گرفت …

و افسوس که هیچ بداهه ای باقی نمی ماند …

——-

پی نوشت ۱ : یکی از دوستان می گفت رئال بنویس … !

پی نوشت۲ : مرز توهم و واقعیت ، گاه آنقدر باریک می شود که … که همین !

پی نوشت ۳ : از وقتی سرما خوردم ، صدام عوض شده … حتی حرفام هم عوض شده ! … کاش همچون گذشته می بودم …

گچ و سنگ

نگارش شده در تاريخ : پنج شنبه, اردیبهشت ۱۲, ۱۳۸۷ و ساعت : ۲۳:۴۸
ارسال شده در قسمت : دست نوشته های سینا
1,131 بازید ۲۱ نظر

دارم روزهای عجیبی رو سپری می کنم … امروز نشستم تمام پست های وبلاگمو خوندم … نوشته هایی که بعضی وقتا برا یه بچه هم مفهوم داره (آشفته)  … و بعضی وقتا در واقع هیچکس به جز خودم نمی فهمه (نارنج) … یه جاهایی بغض کردم … یه جاهایی خندیدم … برای خودم … به تو …

اما این روزا دارن میگذرن … بدون هیچ تغییری … بدون هیچ احساسی … هیچ احساسی ؟! … راستش ، من اینجوری نبودم … شایدم بودم … نمیدونم … سالهاست که تجربه نشده … حس جذابی داره … پاهای سست … صورت رنگ پریده … نبضی که دیده میشه … چشمای خیره شده … دست های گم شده … صدایی که میلرزه … نگاهی که میرقصه … دوست داشتنی بود …

بچه که بودم ، یادش خیلی به خیر ! … با هزار التماس اجازه میگرفتم که برم کوچه! ، تا با دختر های همسایه لی لی بازی کنم و با پسرا فوتبال ! … یادمه به زور گچ پیدا میکردیم ، ۸ تا مربع می کشیدیم ، سنگ مینداختیم … دعا می کردیم بارون نگیره ، لی لی مون خراب نشه … کوچه مون پر از چنار بود ، یه آجر کنار هر درختی که میذاشتیم ، میشد دروازه … روزی ده بار می خوردم زمین ، دست و پام همیشه زخمی بود ، تازه افتادن از رو دوچرخه هم به اینا اضافه می شد … کارهایی تکراری … ساعت ها و روز ها سرگرم مون میکرد … خیلی خوش میگذشت … خیلی دوست داشتنی بود … چون از بودن با هم لذت می بردیم … چون با یه گچ و سنگ ، با یه توپ و ۲ تا آجر ، همه ی شرایط برای دوست موندنمون مهیا بود … وقتی یکی تقلب می کرد یا دروغ می گفت ، حسابی دعوا می کردیم … کار بالا میگرفت ، گهگاه می زدیم زیر گریه تا ثابت کنیم که راست میگیم! … ولی با همه ی این حرفا ، رو هم حساب می کردیم … الکی که نبود … دوست بودیم !

یهو چشممو باز کردم دیدم ، قدم ۱۸۰ رو رد کرد ! به همین سادگی و به همین مزخرفی گذشت … حالا دیگه آدم پایه برای لی لی و  فوتبال گیر نمیاد … با  ۸ تا مربع دل هیچکی خوش نمیشه … با کفش های خیس میریم رو لی لی بچه ها … با ماشین از روی آجر دروازه رد میشیم … ۲ تا بوق هم روش … وسط پرواز بچه ها … درست از وسط گذشته ی خودمون … سالم میریم ، سالم میایم … زمین نمی خوریم … زمین نمی خوریم ؟! … زخمی نمیشیم … نمیشیم ؟! … همه چی تکراری شده … خوش نمیگذره … از بودن با هم لذت نمی بریم … با یه گچ  ، هیچ دوستی گیرت نمیاد … وقتی دروغ میگیم ، دعوامون نمیشه … تازه با هم بیشتر دوست میشیم ! … گریه نمی کنیم ! چون نیازی بهش نداریم … رو هیچکس حساب نمی کنیم … ۲۰۰ تا تو اینترنت … ۱۰۰ تا تو مدرسه و دانشگاه … کلی آدم های به ظاهر آشنا … و دریغ از چندتا آشنا !

یه موقعی دوست داشتن ، خیلی دوست داشتنی بود … خیلی ساده بود … با یه گچ شروع میشد … کلی عمیق بود … کلی باحال بود … گچش از من بود … سنگش از تو … تا آخر آخر !

حالا دیگه ، دوست داشتن با خیلی چیزای دیگه قاطی شده … هزار تا تبصره داره … کلی اما و اگر داره … حالمو به هم می زنه … اگه پاتو اونجا بذاری ، حتماً دفنت میکنن … اونجا تا ابد تو محکومی !

آخرش همیشه اینه … ما دیگه بزرگ شدیم … نه من از گچم میگذرم ، نه تو از سنگت !

———-

پی نوشت ۱ : نمی خواستم زیاد طولانی بشه … خب شد دیگه … اتفاقه !

پی نوشت ۲ : تو یکی از پست ها (نیمه ی من) گفتم : “یه درختی بکار! و هر روز بهش آب بده” … حالا میگم ، یه بوته ی کوچیک بکار … اما تمام حواست به چیزی که میکاری باشه …

پی نوشت ۳ : بعضی از لحظه ها ، جام شرابی هستن که دوست داری تا آخر سر بکشی … با وجود اینکه اندوه بعد از مستی رو خیلی خوب میشناسی !

پی نوشت ۴ : این خلوت ، بوی مرگ میده . از مرگ متنفرم … از تنهایی اش …

نارنج

نگارش شده در تاريخ : پنج شنبه, اردیبهشت ۵, ۱۳۸۷ و ساعت : ۲۰:۰۸
ارسال شده در قسمت : دست نوشته های سینا
1,112 بازید ۴ نظر

هزار چهره می نماید …

می خندد … می سوزد … ایمان می گیرد … کفر می گوید … می پرستد … می گریزد … لبریز می کند … تاریک می شود … دلگیر می کند … گاه نیک می شود …

طعم خربزه می دهد … بوی نارنج دارد … تنه ی چنار می شود … اشک می ریزد … چون سروی تنومند … گاه درٌه ای گم … سکوتی بی پایان … فریادی بی آرام …
سبز است … زرد می انگارد … سرخ می کند … سیاه می شود …

گاه می خواند … گاه می راند … گاه می بلعد … گاه می گزد … گاه می سوزد … گاه می سازد …

گاه چوپانی دلیر… گاه طعمه ی گرگ می شود … گاه آئینه ، روبرو … گاه دیواری بلند …

شب را ایهام می کند ، روز استعاره می کشد … طعم خربزه می دهد … کاش به آخر نرسد!

——–

پی نوشت ۱ : به هر حال اینم یه جورشه !

پی نوشت ۲ : خربزه دوست ندارم … من پرتقال دوست دارم … شیرین … ترش … غبارش اشک می آورد … لذت پرواز دارد … طمعش می ماند … بوی نارنج دارد! بوی نارنج … !

پی نوشت ۳ : این روز ها ، ساز نمی سازد … کوک نیست … نمی خواهد … نمی بارد … نمی آید …