اینجا را پلاس 1 کنید!

 

زمان بیرحمه!

نگارش شده در تاريخ : جمعه, اکتبر 29, 2010 و ساعت : 0:56
ارسال شده در قسمت : کوتاه نوشته

یه چیزایی هست که نمیدونی … یه چیزایی هست که می دونی ولی نمیخوای قبولشون کنی … یه چیزایی هم هست که می دونی و قبولشون هم می کنی ولی جرأت انجام دادانشو نداری … اما یه چیزی مسلٌمه! … گذشت زمان کاری می کنه که همه چی رو حسابی شیرفهم بشی … زمان خیلی بی رحمه!

صبط اهوال

نگارش شده در تاريخ : چهارشنبه, اکتبر 27, 2010 و ساعت : 15:16
ارسال شده در قسمت : فتوبلاگ, طنز

این پارچه رو جلوی صبط اهوال (ثبت احوال سابق) زده بودن که مچ حضرات رو گرفتیم! یعنی اینطوری احوال ملت رو ثبت میکننا :دی

نگارش شده در تاريخ : سه‌شنبه, اکتبر 26, 2010 و ساعت : 21:27
ارسال شده در قسمت : این روزها ...

+ بعد از کلی خمیازه و چرت زدن و سر افتادن و اینا، استاد بهم میگه : فکر کنم دیشب مشغول مطالعه بودید، میخواهید یه آبی به صورتتون بزنید؟!!! :دی … یکی نیست بگه تو که خوابت میاد، مجبوری ردیف اول بشینی!؟

+ کلاً اینکه حلِ تمرین یه درسی باشی و حوصله ش رو نداشته باشی، خیلی ستمه! تکراریه دیگه … حوصله آدم سر میره … مجبور میشی کوئیز بگیری که یه تنوعی بشه! بدیش اینه که کوئیز هم بعد از یه مدت تکراری میشه … مجبوری بحث های بیربط کنی سر کلاس … بعد از یه مدت اینم تکراری میشه … نمیدونم والا … فکر کنم آخرش مجبور شیم دور هم وسطی بازی کنیم … بلکه یه تنوعی بشه!!!

+ گوشیم قبلاً ماهی ۱ بار از دستم میوفتاد … جدیداً روزی ۱۰ بار … اونم رو اسکرین! … نمیدونم علتش بی دقتیِ منه، یا اینکه کلاً خدا متوجه شده من هوس گوشی اندروید کردم، داره کمک میکنه که زودتر بهش برسم!!! :دی

+ عجب بارونی زد امروز عصر … خیلی هم خوب :)

شهامت

نگارش شده در تاريخ : جمعه, اکتبر 22, 2010 و ساعت : 23:46

هیچکس شهامت ساختنِ سرنوشت خویش را نداشت … اینچنین شد که او نوشت و همگان تماشاگرِ پرشانیِ خود شدند …

دوچرخه ی پدربزرگ

نگارش شده در تاريخ : چهارشنبه, اکتبر 20, 2010 و ساعت : 1:38
ارسال شده در قسمت : دست نوشته های سینا

پدربزرگم یه دوچرخه ی مشکی شماره ۲۸ داشت … واسه من که ۴-۵ سالم بود، واقعاً بزرگ به نظر میرسید … ما نوه ها عاشق اون دوچرخه بودیم … وقتی منو رو تَرک دوچرخه سوار میکرد، فکر میکردم دیگه دنیا مال منه … پدربزرگم کلاً با من خیلی خوب بود … باهاش شطرنج بازی میکردم و حسابی از این قضیه لذت می برد … منم انصافاً دوستش داشتم … بگذریم … خلاصه این دوچرخه چیز عجیب غریبی بود …

می دونید یکی از تفریحات ما نوه ها با اون دوچرخه چی بود؟ … هممم … برای مشاهده ی ادامه ی مطلب، کلیک کنید …

شطرنج

نگارش شده در تاريخ : یکشنبه, اکتبر 17, 2010 و ساعت : 11:37
ارسال شده در قسمت : کوتاه نوشته

در این دنیا هیچکس شطرنج دوست ندارد … همه می خواهند قمار کنند

هدفون

نگارش شده در تاريخ : جمعه, اکتبر 15, 2010 و ساعت : 13:11
ارسال شده در قسمت : فرمایشات سینا, کوتاه نوشته

زندگی را با هدفون گوش نکنید … صدایش را بلند کنید … تا جایی که می شود! … و برقصید، قبل از آنکه آهنگ تمام شود …

نگارش شده در تاريخ : جمعه, اکتبر 15, 2010 و ساعت : 0:58
ارسال شده در قسمت : این روزها ...

+ تازه داشتیم عادت میکردیم زود بخوابیم و اینا … :دی

+ چند روزی هست که چیزی ننوشتم، مشغول راه اندازی سایت رسمی ام بودم … که راه اندازی شد … گوگل مان کنید، پیدا می کنید :دی … اون رو هم با وردپرس راه انداختم … البته نه وردپرس فارسی … انگلیسیه … چیز خوبی از آب در اومد … راضیم :)

+ بعضیا جوری رفتار میکنن که انگار دارن قسم میدنت که “تو رو خدا ما رو ضایع کن، تو رو خدا حال ما رو بگیر … تورو خدا با ما بد برخورد کن” … آخه چرا؟

+ واسه اینکه چیزی از یادم نره، یادداشت مینویسم، میچسبونم به دیواری که جلو چشمم هست … فقط بدی اش اینه که به هیچ وجه کم نمیشه … همش داره زیاد میشه … :دی

+ آهنگ “چشام تو رو می بینه” از شهاب رمضان رو گوش کنید … خوبه … :)

+ لطفاً دو زاری تون را صاف و صوف کنید!!! … لطفاً :دی

بستنی واسه خودش!

نگارش شده در تاريخ : جمعه, اکتبر 8, 2010 و ساعت : 23:22
ارسال شده در قسمت : این روزها ..., طنز

راننده ی آژانس تا جلو در خونه، هزار بار گفت: “عجب غلطی کردم اومدم تو جاده مخصوص، به مولا!” … هزار بار هم گفت: “تو بمیری، عجب اشتباهی کردیم … پا درد گرفتم!” … چند دقیقه بعد میگه: “من ۴ تا بچه هم سن و سال تو دارم، دهن ما رو … یکیشون میگه پول بده، دوست دختر دارم، یکی کوفت میخواد، یکی زهرمار” … یه کم بعد میگه : “زن بگیر پسرم، مرد نباید تنها باشه” … موقع حساب کردن میگه : “یه هزار تومن بیشتر میدادی، میگفتی بره یه بستنی واسه خودش بخره!” … موقع پیاده شدن هم بهم میگه: “به بابا سلام برسون!!!” … یعنی هر چی اُسکُل مُسکُل هست باید به تور ما بخوره!

معجزه

نگارش شده در تاريخ : جمعه, اکتبر 8, 2010 و ساعت : 18:09
ارسال شده در قسمت : این روزها ...

+ فکر کنید هیچکس اینترنت نداره ایمیلش رو چک کنه، من دارم تو فیس بوک با دوستان! کامنت بازی می کنم … دو دقیقه یه بار هم میگم: “چقدر این فیسبوک خوبه … خدایا شکرت!” … قضیه وقتی بدتر میشه که میفهمن من دارم چیکار میکنم! :دی

+ معجزه یعنی اینکه چیزی که عمراً اتفاق نمیوفته، اتفاق بیوفته و همه کف کنن که: “شوخی نکن سینا! نه! آخه چه جوری؟ از کجا؟!” … ولی حقیقتش اینه که من خودمم کف کردم که آخه خدا!، چطور ممکنه؟ :دی

+ سرما خوردم، اساسی … انگار یه بطری خالی رو چپوندم تو گلوم و دارم حرف میزنم … جو این هم هست که بخونم و اینا! :دی … بعد هی تلاش میکنم و تلاشم با ۴ تا سرفه ناکام می مونه … حالا این وسط دارم تمام زورمو میزنم که برنامه ی ورزشم به هم نریزه!!!

+ واسه کسی که مرام داره، باید مرام گذاشت …همین!

+ من به چشمای خودم شک کردم :)

چندتا فکر!

نگارش شده در تاريخ : یکشنبه, اکتبر 3, 2010 و ساعت : 1:43
ارسال شده در قسمت : این روزها ...

+ ظاهراً یکی امروز تو مترو خودکشی کرده … ویدئوش تو یوتیوب هست … (البته بعد از خودکشی! اگه دنبال تصاویر اکشن هستید، وقت تلف نکنید) … بعضی وقتا فکر میکنم واقعاً چطور میشه که برای مشاهده ی ادامه ی مطلب، کلیک کنید …

نگارش شده در تاريخ : شنبه, اکتبر 2, 2010 و ساعت : 23:16
ارسال شده در قسمت : کوتاه نوشته

بعضی از آدما عذاب هستن … بعضیا پاداش هستن … بعضیا همراه هستن … بعضیا مانع هستن … بعضیا معلم هسستن … بعضیا شاگرد هستن … و کلی از این “بعضیا” هست که هممون می دونیم …

اما بعضی از آدما، فراتر از این حرفان … بعضی از آدما هدیه هستن …

خشم و کینه

نگارش شده در تاريخ : جمعه, اکتبر 1, 2010 و ساعت : 0:09
ارسال شده در قسمت : گوش کنید, پراکنده, این روزها ...

امروز یه ویدئوی خیلی جالب تو فیس بوک دیدم، بخشی از حرف های استاد الهی قمشه ای راجع به خشم و کینه بود …فایل صوتی اش رو گذاشتم تا گوش کنید:

[audio:http://30na.net/music-listen/ghomsheieWWW.30NA.NET.mp3]

اگه از اینترنت پرسرعت استفاده نمی کنید، می تونید متنش رو اینجا بخونید: برای مشاهده ی ادامه ی مطلب، کلیک کنید …