آسوده

نگارش شده در تاريخ : جمعه, شهریور ۱۲, ۱۳۸۹ و ساعت : ۱:۰۵
ارسال شده در قسمت : دست نوشته های سینا

+ گاهی یه چیزایی واسه آدم مهم میشه که هیچ وقت مهم نبوده … در مقابلش چیزایی واست بی اهمیت میشه که همیشه برات مهم بوده … شده قصه ی من … الان چیزایی واسم مهم شده که هیچوقت واسم مهم نبوده …

+ باز هم یک غیرممکن دیگه، ممکن شد … نمیذارمش به حساب شانس …

+ تو نمودار های پیوسته که تکه تکه هموار و مشتق پذیر هستن، به نقطه ای که تو اون مشتق دوم برابر صفر میشه و جهت تقعر تابع تغییر میکنه، نقطه ی عطف میگن … حالا زندگی من از این نقطه ها پیدا کرده … داره جهت تقعرش عوض میشه … ولی این دلیل نمیشه که شیب نمودار مثبت یا منفی باشه … میدونم که هم شیب مثبت داره، هم منفی … فقط تقعرش عوض شده …

+ چند تا آرزوی بزرگ دارم که میخوام همه رو عملی کنم … وقتی میتونم کاری کنم که ۳۰ سال بعد که به گذشته ام نگاه می کنم، بگم هیچ چیزی رو از قلم ننداختم و برای همه ی چیزایی که میخواستم جنگیدم، چرا این کارو نکنم؟ وقتی میشه افسوس گذشته رو نخورد، چرا کاری کنم که افسوس گذشته رو بخورم؟ اگر عملی بشن، از این آرزوها بیشتر خواهید شنید … (اون اسمایلی یاهو که عینک آفتابی میزنه!)

+ هیچ چیز نمیتونه جای یک وجدان آسوده رو بگیره … و هیچ چیز نمی تونه بیشتر از یه وجدانِ آروم به آدم آرامش بده …

+ دور و بر آرشیو نرید … مرخصش کردم!


-------------------------------------------------------------------------

 Balatarin  Yahoo Messenger Donbaleh  Mohandes  Delicious  Digg  Stumbleupon  Furl  Friendfeed  Twitter  Facebook  Greader  Technorati  Yahoo! MyWeb  Addthis to other  Subscribe to Feed

کوک

نگارش شده در تاريخ : چهارشنبه, مرداد ۲۰, ۱۳۸۹ و ساعت : ۲۱:۰۳
ارسال شده در قسمت : کوتاه نوشته

داشت سازش را کوک می کرد … که رشته ها را پنبه کرد …!


-------------------------------------------------------------------------

 Balatarin  Yahoo Messenger Donbaleh  Mohandes  Delicious  Digg  Stumbleupon  Furl  Friendfeed  Twitter  Facebook  Greader  Technorati  Yahoo! MyWeb  Addthis to other  Subscribe to Feed

كلمات كليدي : , , ,

هوس

نگارش شده در تاريخ : سه شنبه, مرداد ۱۲, ۱۳۸۹ و ساعت : ۱۵:۳۲
ارسال شده در قسمت : دست نوشته های سینا, نوستالژی

میدونی دلم چی میخواد؟!

دلم میخواد تو اوج گرمای ظهر، بندازم تو یادگار … خروجی رو رد کنم … برم دور قمری بزنم و خلاصه بعد از نیم ساعت خودمو برسونم به فرحزاد! … سمت چپ، تو کوچه اول، تو اون پارکینگه، سمت راست، زیر اون درخت، ماشین رو پارک کنم … قطره ای رو که حسابی گرم شده از تو داشبورد بردارم و تو چشمم بریزم … آخه بازم همش سرخ میشه …  پیاده برم تو خیابون اصلی … یه کم جلوتر … سمت چپ … همونی که تر و تمیز تر از بقیه به نظر میاد … برم طبقه دوم، اون گوشه، لم بدم به پشتی … برگ سفارش بدم، با زیتون پرورده، ماست موسیر، بدون سالاد! و یه پارچ دوغ محلیِ کثیف! … و نیم ساعت بعد به خودم بگم : “وااای دارم میمیرم … مجبور بودم این همه بخورم؟!” … پشتی رو یه کم کج کنم و لم بدم …! گربه ها که نزدیک میشن، پاشم دنبالشون کنم! … بعد از اون همه دوغ و آب، چای سفارش بدم … و تا تهِ قوری رو بزنم … وقتی یارو میپرسه قلیون؟! … بگم: “نه حاجی! دودی نیستیم!” … به زور و مکافات ساعت ۶ اینا بلند شم و برم … درست نبش خیابون اصلی، یه ظرف آلوترش، از اینا که قرمزن! بگیرم و در حال رانندگی، بخورم و به خودم بگم “دیگه به خدااااااا میل ندارم، دارم میترکم!” … مثل پیرمردا وسط بزرگراه با ۶۰ تا برم و هی غر بزنم که با این همه دوغ و ماست چشمام به زور باز مونده و خوابم میاد و جلو رو نمیبینم و اینا … وسطا از اون شکلات آبنباتی های کنار ترمزدستی بردارم بخورم که مزه لعنتیِ ماست موسیر بره! … اون فولدر Selection رو بیارم! … بعد از چندتا آهنگ، احساس جواد بودن بهم دست بده و ببرم رو آلبوم الکساندر و Fairytale رو گوش بدم … و همراهش بخونم … که اساساً بی خواب شم! … بعد هی خیابونا رو بچرخم و بچرخم و بچرخم …

همین!


-------------------------------------------------------------------------

 Balatarin  Yahoo Messenger Donbaleh  Mohandes  Delicious  Digg  Stumbleupon  Furl  Friendfeed  Twitter  Facebook  Greader  Technorati  Yahoo! MyWeb  Addthis to other  Subscribe to Feed

دور، نزدیک

نگارش شده در تاريخ : شنبه, مرداد ۹, ۱۳۸۹ و ساعت : ۱۴:۴۵
ارسال شده در قسمت : کوتاه نوشته

گاه کوچکم می بینی و گاه بزرگ

نه کوچکم، نه بزرگ

خودت هستی که دور می شوی و نزدیک

پی نوشت : نمیدونم در اصل مال کیه …


-------------------------------------------------------------------------

 Balatarin  Yahoo Messenger Donbaleh  Mohandes  Delicious  Digg  Stumbleupon  Furl  Friendfeed  Twitter  Facebook  Greader  Technorati  Yahoo! MyWeb  Addthis to other  Subscribe to Feed

كلمات كليدي : , , ,

حجم کنترل

نگارش شده در تاريخ : جمعه, مرداد ۸, ۱۳۸۹ و ساعت : ۱:۵۷
ارسال شده در قسمت : کوتاه نوشته

انسان یک حجم کنترل است. هر چه بدی از او ساتع شود، همانقدر بدی جذب می کند و هرچه خوبی بروز دهد، همان اندازه خوبی به سوی او می آید.

پی نوشت : حقیقتاً انسان یک حجم کنترل است … جای “بدی” و “خوبی” را می توانید با هر چیزی عوض کنید … ظلم، ستم، دزدی، دروغ، خیانت، فداکاری، عشق ورزیدن، کمک کردن و …


-------------------------------------------------------------------------

 Balatarin  Yahoo Messenger Donbaleh  Mohandes  Delicious  Digg  Stumbleupon  Furl  Friendfeed  Twitter  Facebook  Greader  Technorati  Yahoo! MyWeb  Addthis to other  Subscribe to Feed

كلمات كليدي : , , ,

آبگوشتی

نگارش شده در تاريخ : دوشنبه, مرداد ۴, ۱۳۸۹ و ساعت : ۱۲:۵۰
ارسال شده در قسمت : نوستالژی

یه حرکتی در فوتبال دستی وجود داشت که بهش میگفتن : “آبگوشتی”!


-------------------------------------------------------------------------

 Balatarin  Yahoo Messenger Donbaleh  Mohandes  Delicious  Digg  Stumbleupon  Furl  Friendfeed  Twitter  Facebook  Greader  Technorati  Yahoo! MyWeb  Addthis to other  Subscribe to Feed

كلمات كليدي : ,

خیزش گوگل ریدری!

نگارش شده در تاريخ : یکشنبه, مرداد ۳, ۱۳۸۹ و ساعت : ۱۱:۴۱
ارسال شده در قسمت : کوتاه نوشته

من اگر لایک زنم، تو اگر لایک زنی، همگان لایک زنند … من اگر لایک نزنم، تو اگر لایک نزنی، چه کسی لایک زند؟


-------------------------------------------------------------------------

 Balatarin  Yahoo Messenger Donbaleh  Mohandes  Delicious  Digg  Stumbleupon  Furl  Friendfeed  Twitter  Facebook  Greader  Technorati  Yahoo! MyWeb  Addthis to other  Subscribe to Feed

كلمات كليدي : , ,

نگارش شده در تاريخ : سه شنبه, تیر ۲۹, ۱۳۸۹ و ساعت : ۱۶:۴۵
ارسال شده در قسمت : فتوبلاگ, کوتاه نوشته

هرگز انتقام نگیر … بگذار دنیا کارش را بکند … او از تو قوی تر و سنگدل تر است …


-------------------------------------------------------------------------

 Balatarin  Yahoo Messenger Donbaleh  Mohandes  Delicious  Digg  Stumbleupon  Furl  Friendfeed  Twitter  Facebook  Greader  Technorati  Yahoo! MyWeb  Addthis to other  Subscribe to Feed

كلمات كليدي : , ,

زندان بان

نگارش شده در تاريخ : سه شنبه, تیر ۲۹, ۱۳۸۹ و ساعت : ۸:۱۰
ارسال شده در قسمت : کوتاه نوشته

زجر میکشید … ولی جرأت صدا کردنِ زندان بان را نداشت … او زندان بان را نشناخته بود …


-------------------------------------------------------------------------

 Balatarin  Yahoo Messenger Donbaleh  Mohandes  Delicious  Digg  Stumbleupon  Furl  Friendfeed  Twitter  Facebook  Greader  Technorati  Yahoo! MyWeb  Addthis to other  Subscribe to Feed

كلمات كليدي : , , ,

سرب

نگارش شده در تاريخ : شنبه, تیر ۱۹, ۱۳۸۹ و ساعت : ۱:۴۸
ارسال شده در قسمت : دست نوشته های سینا

امشب چندتا آهنگ خوندم … بعد از مدت ها و برای کسانی که برام مهم هستن … و خیلی سخته … به خدا خیلی سخته … نمیدونید چه حسی داره … مطمئنم هیچکس نمیتونه چنین چیزی رو درک کنه … یعنی چند درصد مردم دنیا ممکنه چنین چیزی رو تجربه کنن؟ … واسه همین از گفتنش منصرف میشم … “غریبانه” رو دوست دارم … غریبانه رو خیلی دوست دارم … اینکه “هر چی آرزوی خوبه، مالِ تو” … و اینکه “هرچی که خاطره داری مالِ من” …

کاش جایی وجود داشت که میشد نوشت … کاش جایی وجود داشت که اسمش سی نا.نت نبود … و هیچکس نمیدونست اینا رو سینا داره می نویسه … کاش جایی وجود داشت که وقتی مینوشتم توش، نگران این نبودم که همکارم، همکلاسیم، شاگردم، حتی استادم، دوست هام، فامیل هام یا بقیه ممکنه ببینن … جایی که خودمو سانسور نمی کردم … و می نوشتم … انقدر مینوشتم که حرفام تموم شه … انقدر مینوشتم که دیگه حرفی واسه گفتن نمی موند … می نوشتم … آشکار و واضح … بدون استعاره … بودن ایهام … روان و راحت … نه با ترس و دلهره …

سخته … به خدا سخته … اینکه موقع حرف زدن و فکر کردن، اولین کسی که میگه “خفه شو”، خودت باشی و مجبور باشی لبخند بزنی … برای همه چی …

کاش جایی بود … و کاش کسی بود … که گوش میکرد … بدون اینکه حرف بزنه … و نمی خندید … به من … و به این گلوی سرب گرفته … و به این ذهن مسدود شده … و به این آشفته ی آرام … کاش بود …

پی نوشت : سینا … خفه شو!


-------------------------------------------------------------------------

 Balatarin  Yahoo Messenger Donbaleh  Mohandes  Delicious  Digg  Stumbleupon  Furl  Friendfeed  Twitter  Facebook  Greader  Technorati  Yahoo! MyWeb  Addthis to other  Subscribe to Feed

نیمه ی سرطان!

نگارش شده در تاريخ : چهارشنبه, تیر ۱۶, ۱۳۸۹ و ساعت : ۱۱:۴۵
ارسال شده در قسمت : دست نوشته های سینا

دیروز تولدم بود! بزرگ شدم گویا! و عاقل تر! احتمالاً! …

تو چند روز اخیر تقریباً به ۵۰ پیام تبریک از طرف دوستام جواب دادم و افتخار میکنم به داشتن و بودن تک تک شون :)

امیدوارم سال آینده، در چنین روزی، به همه ی چیزهایی که الان برام “هدف” هستن، برسم … و مطمئنم امسال سالِ خیلی خوبیه! اینجوری بوش میاد :دی … حدأقل تابستونش که عالی بوده تا الان، با فکرای عجیب غریبی هم که دارم از این بهترم میشه … مخصوصاً آخرش!

پی نوشت ۱ : ۵۰ رو بدون احتساب اونایی گفتم که به چند روش و چندبار تبریک گفتن! اونا که دیگه جای خود دارن :ایکس!

پی نوشت ۲ : چند وقتی نبودم … برای انجام یه سری کارا … حالا دیگه … بیخیال :دی

پی نوشت ۳ : روز تولدم، امسال با سال پیش خیلی خیلی فرق داشت … به اندازه ی فرق آدما با هم!


-------------------------------------------------------------------------

 Balatarin  Yahoo Messenger Donbaleh  Mohandes  Delicious  Digg  Stumbleupon  Furl  Friendfeed  Twitter  Facebook  Greader  Technorati  Yahoo! MyWeb  Addthis to other  Subscribe to Feed

پدر

نگارش شده در تاريخ : جمعه, تیر ۴, ۱۳۸۹ و ساعت : ۱۷:۰۰
ارسال شده در قسمت : کوتاه نوشته

کاش میشد … کاش میشد نوشت، آنقدر که سزاوار او باشد … تنها می توان گفت یک عمر “سکوت” به احترام عشقِ بی پایانش …


-------------------------------------------------------------------------

 Balatarin  Yahoo Messenger Donbaleh  Mohandes  Delicious  Digg  Stumbleupon  Furl  Friendfeed  Twitter  Facebook  Greader  Technorati  Yahoo! MyWeb  Addthis to other  Subscribe to Feed

كلمات كليدي : ,

"خدایی" کار من نیست

نگارش شده در تاريخ : جمعه, تیر ۴, ۱۳۸۹ و ساعت : ۱۱:۳۹
ارسال شده در قسمت : دست نوشته های سینا

می آیند … برای تکرارِ مکررات … برای گفتن چیزهایی که هزاران بار گفته اند … می آیند … اغلب با چشمانی بسته … و اغلب با گوش هایی گرفته … تا تو به آن ها بیشتر نظر کنی … می آیند … و گاه دهان از خوردن باز میدارند … و دل از دنیا میبُرند که خلوت کنند … برای تو … نه … نه … برای خودشان … تو را هم برای خودشان می خواهند … تا ببخشی … هر آنچه شد … هر چه ظلم رفت … و هر چه دروغ زاده شد … و هر حقی که باطل شد … کاش حرف میزدی … کاش می توانستی بگویی که بی فایده است … کاش می توانستی بگویی که پس از مرگ نیز می توان به بخشش تو امید بست … بخششِ تو خلوت نمی خواهد … می توان در انبوهی از مردم بود و چنان با تو خلوت کرد که هیچ صدایی نشنید … کاش میگفتی … کاش میگفتی که اگر به جای ۳ روز، ۳ قرن خلوت کنند، نخواهی گذشت از حقی که از انسانی ضایع شود … و ظلمی که به انسانی روا گردد … و تهمت ناروایی که به انسانی زده شود … کاش می گفتی که روی میگردانی از آنکس که برای منفعتش حقیقت را مستور کند و شرافت را زیر پای گذارد … می دانم … و می داند … که بی نیازی … از یک عمر خلوتِ “من” ها و “ما” ها …

ببخش … تمام نافرمانی هایش را … ببخش تمام آنچه که از حقِ خداییت پایمال کرده و حال برایش خلوتی می جوید … ببخش تمام چیزهایی را که بین تو و اوست و تنها خود دانی و خود او … تو خدایی … اما … مرا با خدا بودن، از انسان تا خدا فاصله است … نمی بخشم ظلم را … نمیگذرم از حقی که لگدمال شود … نمی بخشم تهمت را … دروغ را … و هر آنچه که مرا از انسان بودنم دور سازد … و آرامش را از من دریغ کند … هزاران سال است که سکوت کرده ای … حق داری … چه باید کرد با انسان هایی که “عبادت” تو را بدون “ب” دریافته اند … و زندگی شان تکرار مکررات شده … می آیند … ببخش آنچه از آنِ توست … که تو خدایی و من انسان … اما به یادشان بیاور … که تا ابد فرصت نخواهد بود … برای بخشیده شدن … برای جبران ظلم و ستم … برای به دست آوردنِ دلی که شکسته … و حقی که پایمال شده … و روحی که آزرده شده … به یادشان بیاور … که تو تا ابد هستی … و “من” خواهم رفت … “خدایی” کار من نیست …


-------------------------------------------------------------------------

 Balatarin  Yahoo Messenger Donbaleh  Mohandes  Delicious  Digg  Stumbleupon  Furl  Friendfeed  Twitter  Facebook  Greader  Technorati  Yahoo! MyWeb  Addthis to other  Subscribe to Feed