باور کنید!

نگارش شده در تاريخ : سه شنبه, اسفند ۱۸, ۱۳۸۸ و ساعت : ۲۲:۳۲
ارسال شده در قسمت : دست نوشته های سینا
18 بازدید ۶ نظر

بعضی ها ارزش زیادی دارن … بعضی ها شخصیت وارسته ای دارن … بعضی ها اخلاق فوق العاده ای دارن … بعضی ها خیلی باسواد هستن … بعضی ها مایه دارن! … بعضی ها با اصل و نسب هستن … بعضی ها خیلی با کلاس هستن … بعضی ها ظاهر خوبی دارن … بعضی ها ورزشکار هستن … بعضی ها خوب صحبت می کنن، لحن دلنشین و کلام نافذی دارن … بعضی ها فطرت پاک و ارزشمندی دارن … بعضی ها خیلی با درک و شعور هستن … بعضی ها فهم بالایی دارن … بعضی ها کارهای گوناگون زیادی بلدن و به اصطلاح همه فن حریف هستن … بعضی ها هنرمند هستن … بعضی ها منظم، تمیز و با سلیقه هستن … بعضی ها خوش مشرب هستن … بعضی ها قابل احترام هستن …!

اما، باور کنید یا نکنید، هستند کسانی که هیچ کدوم از اینا نیستن … باور کنید! … حتماً باید مثال بزنم ؟!


-------------------------------------------------------------------------

 Balatarin  Yahoo Messenger Donbaleh  Mohandes  Delicious  Digg  Stumbleupon  Furl  Friendfeed  Twitter  Facebook  Greader  Technorati  Yahoo! MyWeb  Addthis to other  Subscribe to Feed

ترس، سوغات!

نگارش شده در تاريخ : جمعه, اسفند ۱۴, ۱۳۸۸ و ساعت : ۱۳:۰۹
ارسال شده در قسمت : کوتاه نوشته
17 بازدید ۲ نظر

ما هرگز از آنچه نمی‌دانستیم و از کسانی که نمی‌شناختیم ترسی نداشتیم. ترس، سوغات آشنایی‌هاست.

“نادر ابراهیمی”

پی نوشت : نمی دونم کجا اینو خوندم :) این آقای ابراهیمی رو هم اصلاً نمی شناسم ولی خب نمیشد اسمش رو نیاورد.


-------------------------------------------------------------------------

 Balatarin  Yahoo Messenger Donbaleh  Mohandes  Delicious  Digg  Stumbleupon  Furl  Friendfeed  Twitter  Facebook  Greader  Technorati  Yahoo! MyWeb  Addthis to other  Subscribe to Feed

كلمات كليدي : , , , , , ,

دنیا و آخرت!

نگارش شده در تاريخ : دوشنبه, اسفند ۱۰, ۱۳۸۸ و ساعت : ۱۹:۰۶
ارسال شده در قسمت : کوتاه نوشته
27 بازدید ۴ نظر

اگه میخواهید مفهوم دقیق “خسر الدنیا و الاخره” رو بفهمید و شخصی با تمام جزئیات و خصوصیات فردیِ مورد نظر رو پیدا کنید، به سراغ من بیایید!


-------------------------------------------------------------------------

 Balatarin  Yahoo Messenger Donbaleh  Mohandes  Delicious  Digg  Stumbleupon  Furl  Friendfeed  Twitter  Facebook  Greader  Technorati  Yahoo! MyWeb  Addthis to other  Subscribe to Feed

به نظر شما …؟

نگارش شده در تاريخ : شنبه, اسفند ۸, ۱۳۸۸ و ساعت : ۱۱:۵۵
ارسال شده در قسمت : کوتاه نوشته
16 بازدید يك نظر

به نظر شما، آدمایی که همیشه حق رو به خودشون میدن، تو هیچ چیزی خودشون رو مقصر نمی دونن، وقتی اشتباهی میکنن سعی میکنن که این اشتباه رو انکار یا فرافکنی کنن، هیچ وقت کوتاه نمیان، مسئولیت اشتباهات شون رو نمی پذیرن و تمام اشتباهات خودشون رو ناشی از عوامل دیگه میدونن، چی به سرشون میاد ؟


-------------------------------------------------------------------------

 Balatarin  Yahoo Messenger Donbaleh  Mohandes  Delicious  Digg  Stumbleupon  Furl  Friendfeed  Twitter  Facebook  Greader  Technorati  Yahoo! MyWeb  Addthis to other  Subscribe to Feed

كلمات كليدي : , ,

فریاد

نگارش شده در تاريخ : پنجشنبه, اسفند ۶, ۱۳۸۸ و ساعت : ۱۳:۱۸
ارسال شده در قسمت : کوتاه نوشته
6 بازدید بدون نظر

وقتی به خودمان دروغ می گوییم، آن را بلندتر فریاد می زنیم …

“اریک هافر”


-------------------------------------------------------------------------

 Balatarin  Yahoo Messenger Donbaleh  Mohandes  Delicious  Digg  Stumbleupon  Furl  Friendfeed  Twitter  Facebook  Greader  Technorati  Yahoo! MyWeb  Addthis to other  Subscribe to Feed

كلمات كليدي : , ,

کشمش و گردو!

نگارش شده در تاريخ : چهارشنبه, اسفند ۵, ۱۳۸۸ و ساعت : ۱۸:۱۷
ارسال شده در قسمت : کوتاه نوشته
2 بازدید بدون نظر

آیا واقعاً لحظه ای بهتر از این وجود داره که وقتی نشستی داری کد سی پلاس پلاس میزنی، کم کم گشنه ات شده، احساس کمبود انرژی می کنی و دلت یه چیز شیرین میخواد، یهو ببینی مامانت با یه بشقاب پر از کشمش و گردو در اتاقت رو باز میکنه؟


-------------------------------------------------------------------------

 Balatarin  Yahoo Messenger Donbaleh  Mohandes  Delicious  Digg  Stumbleupon  Furl  Friendfeed  Twitter  Facebook  Greader  Technorati  Yahoo! MyWeb  Addthis to other  Subscribe to Feed

كلمات كليدي : , ,

این و آن!

نگارش شده در تاريخ : سه شنبه, اسفند ۴, ۱۳۸۸ و ساعت : ۰:۲۲
ارسال شده در قسمت : دست نوشته های سینا, پراکنده
20 بازدید بدون نظر

روزی یکی از یاران بر مجلس ما وارد شد و پرسید : تو چگونه ای که این گونه ای ؟

پاسخ دادیم : اگر قرار بر این باشد که مرام بگذاریم، انتهای مرام هستیم … و از قضا خراب رفاقت و مروت و این  جور چیزهاییم … همین است که هست! و این چنین یار ما خموش گردید …

چندی بعد دوباره پرسیده شد : پس تو چگونه ای که آن گونه ای ؟

پاسخ دادیم : اگر قرار بر نامردی و ناجوانمردی و ریا باشد، ما End این اعمال نادرست نیز هستیم ! که البته شایسته ی ما نباشد و نیست … که ما را روح و جان با روراستی و درستکاری گره خورده … اما چه کنیم که خود می خواهند …

سائل چموش گردید و پرسید: پس این چیست و آن چیست ؟

پاسخ آمد : هر دو یک باطن است … هر دو عدالت محض است … ۱ = ۱ … نه بیشتر و نه کمتر … که اگر تساوی برداشته شود، ظالمان خون مظلومین را به شیشه کنند …

سوأل شد : اگر سراسر مرام بودیم و به یک باره با کوهی از ناجوانمردی مواجه شدیم، مارا چه به کار آید؟

پاسخ آمد : مرام مانند عدد مثبت است … ناجوانمردی نیز چون عدد منفی بماند … میزان مجموع مرامِ مازاد را از میزان مجموع ناجوانمردیِ مازاد کم کن و به یک باره جبران مافات کن!

سوأل شد : نامردی نیست؟

پاسخ آمد : بهتر نیست کار خداوند را در روز قیامت سهل تر کنیم ؟

سوأل شد : چطور ؟

پاسخ داد : ظلمی است که بنده بر بنده روا داشته است … در همین زمین خاکی رخ داده … چرا پای آسمان را وسط بکشیم ؟

گفته شد : عدل بایسته نیست ؟

پاسخ داد : محض اطمینان کمی کمتر ناجوانمردی کن که همواره طلب کار بمانی!

گفته شد : بدین سان اوضاع قاریشمیش نمی شود ؟

پاسخ آمد : اگر لیاقت بهشت داشتیم، زمین پست جایگاهمان نبود …

————-

پی نوشت ۱ : مدتی است که خواهران و برادران بازدیدکننده بیش از حد از امکانات کپی! و پیست (Paste) استفاده می کنند … بنابراین زین پس هرکه بی اذن من کپی کند، علاوه بر دریافت ناسزا های عرفانی من، در روز قیامت باید من را ۵ دور، دور کل محوطه ی برگزاری مراسم بگرداند تا حلالش کنم … گفته باشم … به جان بچه ام نمی گذرم!

پی نوشت ۲ : آش خورده ای ! زیادی هم خورده ای … پاش واستا!

پی نوشت ۳ : یک برابر یک است … و با کسی تعارف نداریم! … حتی شما دوست عزیز!


-------------------------------------------------------------------------

 Balatarin  Yahoo Messenger Donbaleh  Mohandes  Delicious  Digg  Stumbleupon  Furl  Friendfeed  Twitter  Facebook  Greader  Technorati  Yahoo! MyWeb  Addthis to other  Subscribe to Feed

گپ

نگارش شده در تاريخ : یکشنبه, اسفند ۲, ۱۳۸۸ و ساعت : ۰:۵۲
66 بازدید ۱۱ نظر

تو سریال لاست، میبینیم که جان لاک به خاطر اینکه احساس میکنه پدرش رو پیدا کرده و میبینه که اون فرد هر روز دیالیز می کنه و لازمه که بهش کمک کنه، کلیه ی چپ خودش رو به مثلاً پدرش اهدا میکنه … بعدش که می فهمه اون فرد کلاهبردار بوده و این بیهوده کلیه اش رو از دست داده، مدت ها افسرده میشه … مدت ها تمام زندگی اون فرد رو کنترل می کنه تا حقش رو از اون پس بگیره … انقدر که به خاطر اون کلاهبردار، حتی رابطه اش با کسی که دوست داشته رو از دست میده … ولی چیزی که گذشته، دیگه گذشته ! … و ظاهراً نمیشه کاریش کرد … بعد ها وقتی هواپیما تو جزیره سقوط میکنه، یه روز تو جنگل، بنجامین به جان لاک تیراندازی میکنه و جان میفته تو یه گودال … درست وقتی که همه ما منتظر هستیم که بقیه جنازه جان لاک رو پیدا کنن، میبینیم جان لاک زنده اس! گلوله به پهلوی چپ جان اصابت کرده … و در صورتی که کلیه اش هنوز سر جاش بود، به خاطر خونریزی شدید، حتماً میمرد! اما از آنجایی که کلیه اش رو قبلاً از دست داده بود (اونم به اون بدی و به صورت کلاهبرداری)، زنده می مونه …

حالا من این همه قصه رو نگفتم که برید کلیه هاتون رو اهدا کنید، بعد با هواپیما برید تو یه جزیره، یکی بهتون شلیک کنه و شما زنده بمونید!

همچنین اینا رو نگفتم که فکر کنید من الان چیزی رو از دست دادم و فکر میکنم یه روزی همین از دست دادن، باعث نجات من خواهد شد و از مرگ نجاتم میده!

همه ی اینا رو گفتم، که بگم:

نخست اینکه : لاست رو اگه ندیدید، حتماً ببینید! :D

دوم اینکه : زندگی بر خلاف چیزی که اغلب ما فکر میکنیم سراسرش بی نظمی و آشفتگیه، خیلی مرتب و اصولیه ! به طور شگفت انگیزی، همزمانیِ اتفاقات و رخداد ها، می تونن بعضی وقتا زندگی یه فرد رو زیر و رو کنن … حالا این یعنی چی؟! الان توضیح میدم …

من یه کافی شاپ میشناختم تو چهارراه ولیعصربه اسم “گپ”، که البته قبلاً کافی شاپ و فست فود اینا بود، الان غذای ایرانی سرو میکنه … البته از دست صاحبش بسیار شکار می باشم! که علت اون هم تغییر منوی غذاها و هم برداشتن کاغذهایی است که ملت به یادگار رو دیوار می چسبوندن … بگذریم …

- احتمال اینکه فردی در یک منطقه ی غیرتجاری، مغازه ای تأسیس کنه که بخواد کافی شاپ بشه چقدره ؟ … فرض کنیم حدود ۱% (که واقعاً خیلی زیاد گفتم! آخه کی وسط منطقه مسکونی کافی شاپ میزنه؟!)

- احتمال اینکه شما هر روز اونجا رو ببینید چقدره ؟ … برای مکانِ مورد بررسی، فقط منطقه سکونت تون رو مد نظر قرار بدید … در بهترین حالت ۱۰% ! (اینم باز زیاد گفتم! چون دلیلی نداره، شما هر روز یه فروشگاه یا مغازه یا … رو ببینید!

- ادبیات من ضعیفه ولی فکر می کنم حدود ۵۰ هزار واژه در زبان فارسی داشته باشیم … احتمال اینکه از بین حدود ۵۰۰۰۰ واژه ی فارسی یک اسم انتخاب بشه، چقدره ؟ … معلومه خب … ۱/۵۰۰۰۰ ! … فرض می کنم ۳۰۰۰۰ تا از واژه ها رو اصلاً ندونیم که بخواهیم انتخاب کنیم … می مونه ۲۰۰۰۰ تا واژه و در نتیجه میشه ۱/۲۰۰۰۰ ! … همش فرضه … ولی خب خیلی خوشبینانه فرض شده!

نتیجه اخلاقی : احتمال اینکه جلوی خونه مادربزرگتون که هر روز از جلوش رد میشین و تو یک منطقه مسکونی قرار داره، یک کافی شاپ افتتاح بشه که اسمش “گپ” باشه، میشه :

(1/100) * (10/100) *(1/20000) = 1/20000000

بله! احتمال چنین رخدادی، در بهترین حالت ۱ به ۲۰ میلیون است!

پی نوشت ۱ : و این اتفاق برای سینا رخ می دهد … تا هر روز “گپ” را ببیند … و رک بگویم … او هرچه فکر می کند، نمی فهمد که این اتفاق یعنی چه؟ و چرا درست روزی که او یاد  آن اپیزود دیدنی از لاست افتاده، روزی که از صبح با نم نم باران شروع شده و روزی که سینا شلوار جین و تی شرت آبی راه راهش را پوشیده، باید این منظره را ببیند …؟

پی نوشت ۲ : و اگر هم درست حدس زده باشد و همان معنی ای را بدهد که سینا فکرش را می کند، نمی داند چرا باید “سینا” چنین چیزی را ببیند؟ و نه دیگری …

پی نوشت ۳ : تمام کامنت های این نوشته منتشر خواهند شد … حتی شما دوست عزیز!


-------------------------------------------------------------------------

 Balatarin  Yahoo Messenger Donbaleh  Mohandes  Delicious  Digg  Stumbleupon  Furl  Friendfeed  Twitter  Facebook  Greader  Technorati  Yahoo! MyWeb  Addthis to other  Subscribe to Feed

درب پراید

نگارش شده در تاريخ : پنجشنبه, بهمن ۲۹, ۱۳۸۸ و ساعت : ۲۳:۵۹
ارسال شده در قسمت : دست نوشته های سینا
62 بازدید ۵ نظر

بعد از ظهر یکی از روزای تابستون بود و طبق معمول مشغول ملٌق (همان معلق!) زدن جلو کامپیوتر بودم! دیگه حسابی حوصله ام سر رفته بود … و بد و بیراه میگفتم : آخه خدا این چه وضعیه ؟ چرا دو تا تفریح واسه این جوونا نیست ؟ آخه این چه مملکتیه ؟ همش تقصیرِ …  و کماکان ادامه میدادم!

گوشی رو برداشتم و اس ام اس به پویا

- بریم بچرخیم ؟ پارک تنیس … ؟

- نیم ساعت دیگه بیا سر خیابون! ماشینم میارم … (البته اصولاً نباید میومد! :)) مثلاً باید رو پایان نامه اش کار میکرد شبانه روزی … ولی خب میدونید که تفریح از همه چی واجب تره!)

و این چنین بود که سه ربع بعد نزدیکای پارک بودیم …

- راستی واست تعریف کردم اون سری با بچه ها اومدیم، سوییچ تو ماشین موند ؟

- نه :)) جدی ؟ خب بعد چی شد ؟

- هیچی دیگه … زنگ زدم بابام اون یکی سوییچ رو آورد … کلی هم شاکی بود از حواس پرتی من …

- پس تورو خدا حسابی حواستو جمع کن!!!

پنل ضبط رو جدا کرد … کیف پولشو از رو داشبورد برداشت … گوشی رو از کنار ترمز دستی … پیاده شدیم .. در رو بست …

- سینا ! بدبخت شدیم!!!

- چی شد ؟

- سوییچ باز جا موند تو ماشین!

اولش، یه ربع خندیدیم … بعدش دیدیم خب حیفه تا اینجا اومدیم تفریح نکنیم … رفتیم یه کم قدم زدیم و کم کم هوا تاریک شد … برگشتیم سمت ماشین …

- خب حالا قراره چی کار کنیم ؟! تو چرا اینقدر گیجی پویا ؟ آخه کی تورو راه داده اون خراب شده ؟

و این مکالمه ی محبت آمیز چند دقیقه ای به طول انجامید …

از یک پراید رهگذر، سوییچش را گرفتیم و ۳ سوت صندوق ماشین را باز کردیم! میله ای کوتاه و شکیل داخل صندوق بود! که بعد ها فهمیدم کاربریش همینه و اصولاً پویا اینا وقتی سوییچ رو جا میذارن از اون استفاده میکنن!!!

خلاصه، یک ساعت ور رفتیم و در حالی که بارها ماشین پلیس از کنارمون رد شد و نپرسید که این دوتا جوان با ماشینِ در بسته چی کار دارن، بالاخره در رو باز کردیم! قصه ی این شاهکارِ فنی و هنری، که همگان بر این باور بودند که از دو بچه مثبت بعید است، همه جا پیچید ولی عده ی زیادی باور این مطلب براشون هنوز هم سخت بوده و هست … و هنوز هم میپرسن، آیا شما براستی درب پراید رو باز کردید؟!

گذشت و گذشت … دو هفته پیش، ساعت دو ظهر با سینا (متخصص درب پراید!) تماس حاصل شد و خواسته شد که بره دو تا خیابون پایین تر، ماشین یکی از اقوام نزدیک رو که قفل شده و سوییچ توش مونده باز کنه! پس از رسیدن به مقصد، زمان اندازه گیری شده برای باز کردن درب ماشین، نزدیک به ۷ دقیقه بود که باعث شعف و شادمانی مالک خودرو گردید!

بعداً با خودم یه حساب سرانگشتی کردم، دیدم اگه زمینه تخصصی ام رو از چیزی که الان هست به درب پراید و دزدیدن ماشین تغییر بدم، درآمدم حدآقل ۵۰ برابر میشه … شایدم بیشتر!

پی نوشت : خب البته این کارو نخواهم کرد … گفته باشم! … فقط درب پراید دوست و آشنا! همین!


-------------------------------------------------------------------------

 Balatarin  Yahoo Messenger Donbaleh  Mohandes  Delicious  Digg  Stumbleupon  Furl  Friendfeed  Twitter  Facebook  Greader  Technorati  Yahoo! MyWeb  Addthis to other  Subscribe to Feed

دوچرخه

نگارش شده در تاريخ : دوشنبه, بهمن ۲۶, ۱۳۸۸ و ساعت : ۲۱:۱۸
ارسال شده در قسمت : دست نوشته های سینا
57 بازدید ۷ نظر

اواخر راهنمایی بودم که دوچرخه ام رو عوض کردم … دوچرخه قبلی یه دوچرخه ی شماره ۲۰ بود که مدت های زیادی دلربایی میکرد! دنده ای بود و مثلاً خیلی شاخ بود … سوالی که همیشه دوست داشتم بهش جواب بدم این بود که ازم بپرسن : چند دنده اس؟! … و من با مکث میگفتم : همم … ۱۰ :دی … خلاصه واسه خودش دوچرخه با شخصیتی بود. ولی خب من قد کشیده بودم، وقتی روش می نشستم، پام به زمین میرسید و موقع رکاب زدن زانو هام خیلی تا میشد … خلاصه رفتیم و با کلی ذوق و شوق یه دوچرخه ۲۶ گرفتیم … یادمه از چندین ماه قبل تو فضا بودم که تابستون میشه و میریم این دوچرخه رو عوض میکنیم! کم کم دیگه به اون دوچرخه قدیمیه محل نمیذاشتم … نه که ازش بدم بیاد … ولی سوار که میشدم احساس می کردم نمیچسبه … اون رفت و دوچرخه جدیده اومد … اون روزا واسم فوق العاده جذاب و عالی بود … احساس قدرت میکردم ! انگار بویینگ ۷۷۷ داشتم … یه مدت گذشت و دیگه سینا حسابی با دوچرخه جدید اخت شده بود … سال تحصیلی شروع شد و دوچرخه سواری خیلی کمتر شد … زمستون و سرما و برف و اینا … از اواسط بهار دوباره بساط دوچرخه راه افتاد … حسابی روزشماری میکردم واسه شروع شدن تابستون … که قراره دیگه همش تفریح کنم … ولی اتفاقی رخ داد که اصلاً انتظارشو نداشتم …

دوچرخه دزدیده شد … هیچوقت نفهمیدیم چطوری و توسط کی … و هیچوقت هم پیدا نشد … فقط شب رفتم تو حیاط و دیدم دیگه نیست!

اینجا بود که زندگی جدید و بدون دوچرخه، با تمام مشکلات خودش شروع شد! :)

- سینا برو ماست بخر!

- با چی برم؟ این همه راه … (کلاً ۱۰۰ متر نمیشه فاصله!)

- سینا نمیخوای از پای کامپیوتر پاشی و بری یه کم هوا به مغزت بخوره؟!

- هوا بخوره که چی بشه … هواخوری پیاده که نمیشه!

و اینچنین بود که تابستان خودمو حروم کردم و تمام لحظه هایی که می تونستم با تحرک و شادی سپری کنم، هدر رفت.

الان ۸-۹ سال از اون زمان میگذره … بعدها به خاطر علاقه ای که به دوچرخه سواری داشتم و اصرار های شبانه روزی (از نوع گیر سه پیچ)، دوباره صاحب دوچرخه شدم … ولی این بار با وجود اصرار های زیادی که کرده بودم، با وجود اینکه چندین ماه بدون دوچرخه مونده بودم و این برای من که وسیله نقلیه ام بود، واقعاً سخت بود، با وجود اینکه اینم به همون خوبی و قشنگی بود و حتی شیک تر، ولی هیچوقت حسی رو که با اون دوچرخه ای که دزدیده شد، داشتم رو با این یکی نداشتم … تو اون قبلی، هر احساسی که بود، هر علاقه ای که بود، هر هیجانی که بود، همش تازگی داشت … خیلی از چیزا رو واسه اولین بار تجربه می کردم … اینکه پام به زمین نمیرسید … اینکه یه دوچرخه میتونه بیشتر از ۲۰ تا دنده داشته باشه! اینکه برای اولین بار حس میکردم بزرگ شدم، خیلی خوب بود … ولی خب، همه ی اینا از بین رفت … من هیچوقت از اونی که به این راحتی دوچرخه ام رو از تو حیاط دزدید نگذشتم … چون باعث شد همیشه چشمم دنبال اون دوچرخه بمونه  … مدت زیادی، هر دوچرخه ای که میدیدم، خوب نگاه می کردم و می گفتم، نکنه اونه! … حتی بعد از اینکه دوباره دوچرخه دار شدم!

دوچرخه ام رو دزدیده بودن … ولی هنوز چشمم دنبالش بود … می دونستم هیچوقت پیدا نمیشه و بعد از چنین اتفاقی عمراً دوباره برگرده، ولی دلم میخواست باور کنم همونطور که به این سادگی دزدیده شد، همونطور هم پیدا میشه … دلم میخواست باور کنم که خدا نمیذاره یه نامرد دوچرخه ی من رو از دستم بگیره و به همین راحتی بره و من اینطوری حالم گرفته شه …

ولی واقعیت چیز دیگه ای بود … واقعیت این بوده و هست که خدا صبرش خیلی زیاده …


-------------------------------------------------------------------------

 Balatarin  Yahoo Messenger Donbaleh  Mohandes  Delicious  Digg  Stumbleupon  Furl  Friendfeed  Twitter  Facebook  Greader  Technorati  Yahoo! MyWeb  Addthis to other  Subscribe to Feed

كلمات كليدي : , , , ,

ثابت

نگارش شده در تاريخ : چهارشنبه, دی ۲۳, ۱۳۸۸ و ساعت : ۱۲:۴۵
131 بازدید ۴ نظر

الان مدتی میشه که دارم برای بار دوم لاست رو تماشا می کنم … همونطور که قبلاً هم گفته بودم، واقعاً میشه تمام سریال رو چند بار دید و باز چیزای جدید فهمید! اما به نظر من یکی از جالب ترین قسمت های این سریال، با وجود خیالی بودن بیش از حد، اپیزود پنجم از فصل ۴ سریال، با نام ثابت (The Constant) است. تو این اپیزود، دزموند هیوم در هنگام خروج از جزیره، داخل هلیکوپتر، دچار اختلالاتی میشه که باعث میشه بین دو زمان مختلف، رفت و آمد کنه! طوری که وقتی به کشتی می رسن، لحظه ای خ

ودش رو تو یه پادگان میبینه (تو سال ۱۹۹۶) و لحظه ای روی کشتی (تو سال ۲۰۰۴) ! دانیل فارادی راه حل این مشکل رو تو پیدا کردن یک ثابت می دونه! به طور قطع، مفهوم “ثابت” که اینجا مطرح میشه، خیلی شباهت به ثابتی داره که تو معادلاتی مثل این مطرح میشه :

y prime - y = 0

و جواب این معادله :

y = C* e^t

برای جواب این معادله، بدون وجود یک ثابت (C)، نمیشه مسیر یکتایی رو به عنوان مسیر اصلی پذیرفت …

ولی جالب اینجاست که ثابت معادله دزموند، چیزی است که اون چندین سال با فکر و یاد اون زندگی کرده! تمام تلاششو برای رسیدن به اون کرده و می کنه … “ثابت” یه آدم میتونه چیزی باشه که با تمام وجود بهش علاقه داشته و داره … چیزی که تو سخت ترین و بدترین شرایط هم فکرشو مشغول کرده و یه جور هدف بوده … چیزی که شاید همه ی راه ها به اون ختم میشه … چیزی که چه تو جزیره باشی، چه تو یه رسته ی پیاده نظام تو انگلستان، چه اینجا باشی، چه هزاران کیلومتر دورتر از اینجا، اگر وجود داشته باشه، مسیر یکتاست …

لحظات پایانی این اپیزود، واقعاً جذاب و تأثیر گذاره …

اینجا می تونید قسمت ۵ از سیزن ۴ رو با  حجم تقریبی ۳۵۰ مگابایت دانلود کنید (Season 4, E 5)

پی نوشت : فقط ۲۰ روز به شروع فصل ششم این سریال باقی مونده :)


-------------------------------------------------------------------------

 Balatarin  Yahoo Messenger Donbaleh  Mohandes  Delicious  Digg  Stumbleupon  Furl  Friendfeed  Twitter  Facebook  Greader  Technorati  Yahoo! MyWeb  Addthis to other  Subscribe to Feed

نکن این کارو!

نگارش شده در تاريخ : پنجشنبه, آذر ۲۶, ۱۳۸۸ و ساعت : ۰:۴۷
ارسال شده در قسمت : کوتاه نوشته
101 بازدید يك نظر

تو بعضی از وبلاگ ها و وبسایت های شخصی که میری، می بینی نویسنده ی اونجا، اون بغل تو لینک ها و پیوندها، لینک یه دانشکده و یه دانشگاه رو گذاشته! و بعضی وقتا چندتا دانشگاه خارجی هم پیوست کرده!

اینجاست که واسه آدم سوال پیش میاد :

۱- آیا سایت اون دانشکده و یا دانشگاه به ترافیکی که شما براش ایجاد میکنید نیاز داره ؟! :دی

۲- آیا لینک های سایت اون ها، PTC (پرداخت در ازای کلیک) هستن ؟!

۳- آیا ما نمیتونیم سایت اون دانشکده و یا دانشگاه رو گوگل کنیم ؟

۴- آیا قراره ما به ارتباط معناداری بین این لینک ها و تحصیلات نویسنده پی ببریم ؟

چه کسی می داند  … ؟


-------------------------------------------------------------------------

 Balatarin  Yahoo Messenger Donbaleh  Mohandes  Delicious  Digg  Stumbleupon  Furl  Friendfeed  Twitter  Facebook  Greader  Technorati  Yahoo! MyWeb  Addthis to other  Subscribe to Feed

كلمات كليدي : , ,