اینجا را پلاس 1 کنید!

 

هیجان!

دوشنبه, فوریه 28, 2011 1:37
ارسال شده در قسمت : دست نوشته های سینا

خداحافظی کردم و رفتم …

من خیلی از چیزا رو فراموش میکنم، ولی هیچوقت خودمو و لحظاتی که خودم دلم میخواسته که یادم بمونه، فراموش نکردم! …

دستام تو جیبم بود، سرد بود و من بخار نفسم رو خیلی کنترل شده بیرون میدادم و … روبرو رو نگاه میکردم … کسانی که از کنارم رد میشدن … و جالبه بدونید که من به طرز احمقانه ای این استایل رو دوست دارم!

گفتم: چرا به من دروغ گفتی؟ (البته به آخرش یک “عوضی” هم اضافه کنین که اونجا تو دلم گفتم ولی کاملاً برحق و به جا بود …)

راستش دیگه از بقیه ماجرا چیزی یادم نیست … حتی یادم نیست که چی پوشیده بودم … ولی من عاشق این سکانس بودم … یادمه که اون شب فکر می کردم که بهترین کار رو کردم … این نظر غیرکارشناسانه من خیلی طول نکشید که عوض شد … ولی به زودی به این نتیجه رسیدم که اون شب درست فکر می کردم … بعدها دوستان و آشنایانی که حدأقل هایی از من و خلقیات من و زندگی من میدونستن (میدونن) این حرکت رو یک حرکت فوق العاده خوب توصیف کردن و حتی بارها و بارها گفتن که بابا بیخیال، قدر خودتو بدون و از این خزعبلات و اینا. و ما به دید تواضع از خودمان خشوع و فروتنی ساطع میکردیم که “نه آقا، حالا اینطوریا هم که میگید نیستم دیگه”  … خلاصه داستانی داشتیم! … هر کسی هم ندونه، من که میدونم محض آرامش خاطر من میگفتن.

راستش هیچوقت (تأکید میکنم هیچوقت)، هیچکس (تأکید نمیکنم، چون یادم نیست!)، از  من نپرسید که آیا ناراحتی؟ شوکه شدی؟ خل شدی؟ شکست عشقی خوردی؟ حسادت میکنی؟ دلتنگی میکنی؟ … خلاصه اینکه هیچوقت، هیچکس نپرسید که چه مرگته سینا؟! (نه که نپرسیده باشن! اونطوری که من میخواستم نپرسیدن!)

راستش در اون زمان شاید جواب درستی هم نمیدادم و میدونم که چرندیات تحویل سوأل کننده میدادم. ولی خودم لاأقل میدونستم … هیچکس نپرسید، پس لازم شد که خودم بپرسم …

چه مرگت بود سینا؟

ماجرا برمیگردد به حدود ۱۰ سال پیش … که به یک توهم دل بستم! … و دوباره برمیگردد به حدود ۴-۵ سال پیش که از آن توهم ناگهان دل کَندم! داستانش انقدر عجیب و طولانی و خسته کننده و بی مزه و لوسه که همین که خودم بدونم کافیه!  هرچند که در زندگی من تأثیرگذار بود … طولی نکشید که دلمان تنوع و تفریح و هیجان طلبید! … و … در نهایت کار به جایی کشید که گفتیم : چرا به من دروغ گفتی؟ (عوضی) … و تمام!

سوال رو هنوز جواب ندادم! … خب! پس چه مرگم بود؟ … راستش دلم بدجور هوای “توهم” رو کرده بود … رک بگم … هیچوقت، به اون اندازه دلتنگ “توهم” قدیمی و پوسیده ام نشده بودم! هیچوقت به اون اندازه به بودن و خواستن اون رویای ۱۰ ساله ام، نیازمند نبودم … و اون زمان شاید بهترین مدت برای کشتن اون رویا بود … شاید …

الان دیگه از همه ی اتفاقاتی که گفتم، مدت زیادی گذشته … خودِ الانم رو خیلی به خودِ اون سکانس مهیج و یا حتی خودِ ۱۰ سال پیشم ترجیح میدم. با وجود اینکه هنوز اون استایل رو دوست دارم، با اینکه با این حافظه افتضاح که همه چیزو فراموش میکنه، هنوز هم گاهی یاد رویای ۱۰ ساله ام می افتم، با این حال فکر میکنم اونی هستم که میخوام باشم … هر چند که میدونم بیشتر مواقع غیرقابل تحملم!

پی نوشت ۱ : دارم ساختارهای اینجا رو از بین میبرم … که راحت بنویسم!  این اولین تلاشم بود، تقریباً!

پی نوشت ۲ : خیلی از آدما هستن که علت ناراحتی شون، اصلاً اون چیزی که شما فکر میکنید، نیست …

پی نوشت ۳ : سخت بود این تغییر نوع نگارش در اینجا … سخت بود جداً!

مشترک سی نا.نت شوید تا نوشته های اینجا را در ایمیل تان بخوانید ...
به وسیله‌ی ایمیل:
 
ایمیل شما نزد ما محفوظ و اشتراک تان هر لحظه با یک کلیک قابل انصراف است.

یا به وسیله‌ی فـیـد (خوراک)

۴ ديدگاه براي “هیجان!”

  1. فریده جلیلوند گفته است :

    مارس 1st, 2011 در 4:48 ب.ظ

    به به عالی بود

  2. بی تا! گفته است :

    مارس 2nd, 2011 در 9:13 ق.ظ

    آره سخته…راست میگی…سینا من اینجا رو خیلی دوست دارم..

  3. angel گفته است :

    مارس 6th, 2011 در 12:45 ق.ظ

    miss u and here !

  4. morteza گفته است :

    مارس 6th, 2011 در 12:45 ب.ظ

    راحت ،ساده،بی تکلف بود.

- لطفاً فارسی بنویسید. نظراتی که پینگلیش باشند، تأیید نمی شوند.

- اگر نمی توانید فارسی تایپ کنید، کافیست در بالای کادر متن، گزینه تبدیل خودکار را فعال کنید و پینگلیش بنویسید. نوشته ی شما پس از نوشتن هر کلمه به صورت خودکار به فارسی تبدیل می شود.

- نظر شما پس از بررسی، منتشر خواهد شد. در صورتی که تمایل دارید نظرتان به صورت خصوصی باقی مانده و منتشر نشود، لطفاً ذکر کنید.

- در صورتی که دیدگاه شما در مورد این نوشته نیست از صفحه ارتباط با من استفاده کنید.

پاسخ به نوشته

لطفاً به سوال امنیتی زیر پاسخ دهید: *