اینجا را پلاس 1 کنید!

 

دوچرخه ی پدربزرگ

چهارشنبه, مهر ۲۸, ۱۳۸۹ ۱:۳۸
ارسال شده در قسمت : دست نوشته های سینا
1,427 بازید ۵ نظر

پدربزرگم یه دوچرخه ی مشکی شماره ۲۸ داشت … واسه من که ۴-۵ سالم بود، واقعاً بزرگ به نظر میرسید … ما نوه ها عاشق اون دوچرخه بودیم … وقتی منو رو تَرک دوچرخه سوار میکرد، فکر میکردم دیگه دنیا مال منه … پدربزرگم کلاً با من خیلی خوب بود … باهاش شطرنج بازی میکردم و حسابی از این قضیه لذت می برد … منم انصافاً دوستش داشتم … بگذریم … خلاصه این دوچرخه چیز عجیب غریبی بود …

می دونید یکی از تفریحات ما نوه ها با اون دوچرخه چی بود؟ … هممم …

ما دوچرخه رو وارونه میکردیم … جوری که چرخاش رو هوا بود! … بعد رکابش رو با دست می چرخوندیم و تصورمون این بود که داریم “بستنی” درست می کنیم!!!

راستش، بعدها خیلی فکر کردم که چی شده بود که ما دوچرخه رو به بستنی ربطش داده بودیم … ولی باور کنید یا نکنید، هیچوقت نفهمیدم … هیچوقت نفهمیدم چطور ممکنه من که تو اون سن شطرنج بازی می کردم، درکم از چیزی به اون سادگی، اونقدر مضحک و بی معنی بوده … اما خب، مسئله چیز دیگه ایه …

آدم تو بعضی از قسمت های زندگیش واقعاً سعی می کنه با یه دوچرخه بستنی درست کنه … و فکر هم می کنه که داره بستنی درست می کنه … هی رکاب میزنه و هی رکاب میزنه … و حس میکنه که داره بستنی میسازه! … و بعد از یه مدت چشم باز می کنه و هاج و واج می مونه … که آخه خدا! من داشتم چیکار میکردم ؟ این مسیری که من توش بودم، چه ربطی به هدف من داشت …؟ و بعضی وقتا سال ها باید فکر کرد … و گاهی آدم فکر میکنه حتماً آخرش یه ربطی پیدا میشه … ولی خب ممکنه نشه … که معمولاً هم نمیشه … و آخرش فقط یه نگاه به گذشته میندازی و افسوس از عمری که الکی رکاب زدی واسه بستنی!!!

قصه ی من و دوچرخه و بستنی، قصه ی عجیبی بود … قصه ی عطش من برای بستنی درست کردن … قصه ی روح ساده ای که رکاب میزد و باور کرده بود که بستنی ای در کاره … در حالی که تو مغزش، درست چند سانتیمتر اونور تر میتونست کیش بده و مات کنه و یکپارچه منطق باشه … قصه ی این تناقض عجیب غریب … قصه ی دوچرخه … و قصه ی بستنی … اما من بهونه دارم … بهونه ام اینه که هیچکس به من نگفت با دوچرخه! نمیشه بستنی ساخت!

آدمیزاده دیگه … راه به دست آوردن چیزهایی رو که دوست داره، بلد نیست … و هی رکاب میزنه … و هی توهم … واسه دل خودش … واسه اینکه خودشو راضی کنه … که بگه آره … منم به چیزایی که خواستم، رسیدم …! به قیمت از دست دادن، خیلی چیزا …

—————

پی نوشت ۱ : من پرواز بلد نیستم …

پی نوشت ۲ : من شطرنج رو از پدربزرگم یاد گرفتم … هنوز یادمه … لذت زدن وزیرش، تکرار نمیشه …

پی نوشت ۳ : هزینه می کنم … برای شناختن خودم … شاید در خودم یافتم … هر آنچه را که نمی دانم …

پی نوشت ۴ : یه آخر هفته خوب … :)

پی نوشت ۵ : چند روز پیش به یکی از دوستام گفتم باید خودخواه بود … خودخواهی رو آموزش میدم … خودخواهی اولین گام برای دگرخواهیه …

مشترک سی نا.نت شوید تا نوشته های اینجا را در ایمیل تان بخوانید ...
به وسیله‌ی ایمیل:
 
ایمیل شما نزد ما محفوظ و اشتراک تان هر لحظه با یک کلیک قابل انصراف است.

یا به وسیله‌ی فـیـد (خوراک)

۵ ديدگاه براي “دوچرخه ی پدربزرگ”

  1. مجتبی گفته است :

    مهر ۲۸ام, ۱۳۸۹ در ۱۰:۱۹ ق.ظ

    Firefox 3.6.10 Windows XP

    “قصه ی روح ساده ای که رکاب میزد و باور کرده بود که بستنی ای در کاره … در حالی که تو مغزش، درست چند سانتیمتر اونور تر میتونست کیش بده و مات کنه و یکپارچه منطق باشه …”
    این بخشش فوق العاده بود :)

    [پاسخ]

  2. فریده جلیلوند گفته است :

    مهر ۲۹ام, ۱۳۸۹ در ۵:۳۱ ب.ظ

    MSIE 7.0 Windows XP

    خاطرات همیشه دوست داشتنی است

    [پاسخ]

  3. کسر گفته است :

    مهر ۲۹ام, ۱۳۸۹ در ۷:۴۳ ب.ظ

    Firefox 3.6.11 Windows 7

    عجب مموری پر خاطره ای داری، خدا زیادش کنه :دی

    [پاسخ]

  4. بی تا! گفته است :

    مهر ۳۰ام, ۱۳۸۹ در ۹:۴۸ ب.ظ

    Firefox 3.5 Windows XP

    کاش بلد بودم خودخواه باشم…البته برای خودخواهی هم باید نوعشو گفت…
    پرواز؟!بلد نیستی؟!کاری نداره…بپر…فقط همین..از ارتفاع…از ارتفاع فکرها…ساختمونها…از ارتفاع قد خودت حتی!اونوقت میبینی که پرواز کردی!باور کن!

    [پاسخ]

  5. نیلوفر گفته است :

    آبان ۱ام, ۱۳۸۹ در ۲:۴۸ ب.ظ

    Firefox 3.5.11.NETCLR3.5.30729 Windows Vista

    خودخواهی اولین گام برای دگرخواهیه … چقد این جمله آشناست. یه نفر عین این جمله رو با همین جمله بندی به من گفته بود. داشت راجع به اصلاح افکار می گفت و پاک کردن پیش فرض های منفی ذهن آدم. و برداشته شدن محدودیت های ذهن و این که باید بتونی زیاد بخوای. و این که تو و خدای تو با هم بزرگ می شین. داشت می گفت یه سری حشره رو توی یه ظرف شیشه ای دربسته گذاشته ن و یه مدت نسبتا طولانی اون حشره ها نمی تونستن از ظرف خارج بشن و فقط تا ارتفاع خاصی می تونستن پرواز کنن. بعد از یه مدت که درپوش برداشته می شه، حشره هه دیگه نمی تونسته بالاتر از اون پرواز کنه. چون عادت کرده بوده. داشت می گفت نباید فک کنی که بالاتر از این نمی تونی پرواز کنی و هر لحظه شک به پرواز سقوطه. و برای این که به این اعتقادت عمق بدی اول باید خودخواه باشی. خودخواهی اولین گام برای دگرخواهیه … و دگرخواهی تجارت پرسودیه! :)

    [پاسخ]

- لطفاً فارسی بنویسید. نظراتی که پینگلیش باشند، تأیید نمی شوند.

- اگر نمی توانید فارسی تایپ کنید، کافیست در بالای کادر متن، گزینه تبدیل خودکار را فعال کنید و پینگلیش بنویسید. نوشته ی شما پس از نوشتن هر کلمه به صورت خودکار به فارسی تبدیل می شود.

- نظر شما پس از بررسی، منتشر خواهد شد. در صورتی که تمایل دارید نظرتان به صورت خصوصی باقی مانده و منتشر نشود، لطفاً ذکر کنید.

- در صورتی که دیدگاه شما در مورد این نوشته نیست از صفحه ارتباط با من استفاده کنید.

پاسخ به نوشته


4 + هفت =

به صورت خودکار کلمات فینگلیش را به فارسی تبدیل کن. در صورتی که می‌خواهید انگلیسی تایپ کنید Ctrl+g را فشار دهید.