اینجا را پلاس 1 کنید!

 

حیرت

چهارشنبه, خرداد ۵, ۱۳۸۹ ۰:۱۶
ارسال شده در قسمت : دست نوشته های سینا
1,092 بازید ۶ نظر

+ از خونه اومدم بیرون … یادم افتاد عینک آفتابی رو جا گذاشتم رو میز … از جلو در برگشتم و برداشتمش … حدود ۱ دقیقه طول کشید … سوار شدم و راه افتادم … تو مسیر تصادف شده بود … از اینا که کلی ماشین به هم می خورن … از فاصله ای که با من داشت، میشد فهمید که حدود یک دقیقه قبل از رسیدن من به اون محل رخ داده بود … شاید اگه واسه عینک بر نمی گشتم، منم لای اونا می بودم …

+ امروز اتفاقات جالبی افتاد … و جالب تر اینکه اصلاً تعجب نکردم … خب من همش رو دیده بودم … نمی دونم می فهمی یا نه … منظورم خبر داشتن نیست … منظورم دقیقاً “دیدن” هست … همونطور که خیلی از چیزای دیگه رو دیدم … یعنی یه جوری که خودمم نمی دونم، می دونم چی خواهد شد … بیشترش تو خواب … واسه همین حتی تو صورتت هم نگاه نمیکردم … اگه دقت کرده باشی! … چون … چون یه جورایی آینده رو می بینم …!

+ امشب، ساعت ۱۱:۱۵ بود … یعنی تقریباً یه ساعت پیش … شیشه رو پائین داده بودم … باد خنک میزد تو صورتم … آهنگ مورد علاقه ام رو گوش میدادم و همراهش زمزمه می کردم … به این فکر می کردم که هوا عالیه … من خوشحالم … همه چی آرومه! … دغدغه های کاری و درسی ام رو دوست دارم، هر چند زیاد باشن … به اتفاقات امروز فکر می کردم … و با خودم میگفتم، بدون شک و بدون کوچکترین تردید، من آدم خوشبختی هستم … داشتم فکر میکردم خدا چقدر منو دوست داره و من چقدر قدر نشناس هستم … داشتم فکر می کردم، چه خطر بزرگی از بیخ گوشم گذشت … به این فکر می کردم که چطور داشتم سعی می کردم خودمو وارد یه دنیای پر از دروغ و خیانت کنم و حتی واسش تلاش هم میکردم! و خدا دو تا زد پسِ سرم و منو از مهلکه کشید بیرون … اوایل خیلی ازش شاکی بودم … خدا رو میگم … حتی اواسط هم ازش شاکی بودم! … ولی الان فقط میتونم بهش بگم، درسته بی معرفتم، ولی خیلی می خوامت …

+ امشب یاد اون شب افتادم … شبی که توش حس آدمی رو داشتم که تو دریا غرق شده بود و هیچ کسی هم نبود که کمکش کنه … یعنی بود، ولی نمی تونستی ازشون کمک بخوای … ازش خواستم اگه به نفع من نیست، از این مهلکه خلاصم کنه … و خدا این کارو کرد … ولی من باور نمی کردم … فکر می کردم “مهلکه” ای در کار نبوده و من بزرگش کردم … ولی بعدش هر چی که گذشت، دیدِ من بهتر و بهتر شد … تو همین اوضاع که من حال و حوصله نداشتم و هنوز باور نکرده بودم که چیزی که به نفع ام بوده اتفاق افتاده، کلی اتفاق خوب دیگه افتاد … تا منو به خودم بیاره … که فقط بهم بگه : “به من اعتماد کن” … و من اعتماد کردم … اعتماد کردم و می کنم به تمام اتفاقاتی که رخ داده … اعتماد می کنم به تمام نگاه های بی تفاوتی که روزی حتی تصور داشتن چنین نگاهی رو هم نمی کردم … اعتماد می کنم به خدا … به خدایی که سخت ترین پازل های دنیا رو کنار هم می چینه تا به تو بهترین و شفاف ترین تصاویر رو ارائه بده … و اونوقت ما حاضر نمیشیم قبول کنیم، چیزی رو که واقعیت داره … اعتماد می کنم به خدایی که اتفاقات رو کنار هم می چینه … زمان بندی رو انقدر دقیق و درست رعایت می کنه که تنها کاری که میشه کرد، حیرت زدگیه! … حیرت … فقط حیرت!

+ چه نفرینی و چه عذابی بیشتر از اینکه آرامش نداشته باشی؟ … خدا برای همه ی آدماست … حتی اگه تو باور نکنی!

+ امیدوارم هدفمند کردن یارانه ها هم مثل این “هدفمند” بودن ها نباشه … :))

+ به یارو میگم : آقا! میشه قیمتش رو یه ۱۰ تومن گرون تر بگید، بعد من تخفیف بگیرم که وقتی از مغازه میرم بیرون احساس تخفیف-گرفتگی داشته باشم؟

پی نوشت : یکی از بهترین کامنت های وبلاگم رو امشب دریافت کردم. هم نفس رو ببینید :)

مشترک سی نا.نت شوید تا نوشته های اینجا را در ایمیل تان بخوانید ...
به وسیله‌ی ایمیل:
 
ایمیل شما نزد ما محفوظ و اشتراک تان هر لحظه با یک کلیک قابل انصراف است.

یا به وسیله‌ی فـیـد (خوراک)

۶ ديدگاه براي “حیرت”

  1. فریده جلیلوند گفته است :

    خرداد ۵ام, ۱۳۸۹ در ۱۱:۵۴ ق.ظ

    جالب بود

    [پاسخ]

  2. نیلوفر گفته است :

    خرداد ۶ام, ۱۳۸۹ در ۱۲:۲۸ ق.ظ

    مرسی به خاطر قسمت چهارم و پی نوشت و پاسخ کامنت دیشب و … وقت شناسیت! احتیاج داشتم که بهم گفته بشه: “بهم اعتماد کن” و شاید خیلی فرقی نمی کرد که این جمله رو این جا ببینم یا روی دیوار بخونم که :” آیا خدا برای بنده اش کافی نیست؟” یا “خدا به آن چه در دل شماست آگاه است و اوست دانا و بردبار!” اما فقط مورد اولش اتفاق افتاد و شاید این از طرف تو نبود ولی من ممنونم.
    و راجع به بخش دوم نوشته می خوام انگشت اشارمو بگیرم جلوی صورتم و بگم: هیس!
    همین! شب به خیر! :)

    [پاسخ]

    سینا پاسخ در تاريخ خرداد ۶ام, ۱۳۸۹ ۱۲:۳۲ ق.ظ:

    @نیلوفر, منظور از بخش دوم نوشته، کدوم قسمته ؟

    [پاسخ]

    نیلوفر پاسخ در تاريخ خرداد ۷ام, ۱۳۸۹ ۲:۵۶ ق.ظ:

    @سینا,
    منظورم خبر داشتن نیست … منظورم دقیقاً “دیدن” هست … همونطور که خیلی از چیزای دیگه رو دیدم … یعنی یه جوری که خودمم نمی دونم، می دونم چی خواهد شد … و الی آخر!

    این کامنت است و این دیدن است! :)

    [پاسخ]

  3. زهرا گفته است :

    خرداد ۱۳ام, ۱۳۸۹ در ۴:۴۳ ب.ظ

    متن واقعا زیبایی بود چون خودمم این جور اعتماد کردن و چشیدم خیلی با این متن حال کردم

    [پاسخ]

  4. محمد گفته است :

    مهر ۱۴ام, ۱۳۹۰ در ۶:۲۹ ب.ظ

    Firefox 7.0.1 Windows 7

    قسمت خداش خیلی خدا بود :)

    [پاسخ]

- لطفاً فارسی بنویسید. نظراتی که پینگلیش باشند، تأیید نمی شوند.

- اگر نمی توانید فارسی تایپ کنید، کافیست در بالای کادر متن، گزینه تبدیل خودکار را فعال کنید و پینگلیش بنویسید. نوشته ی شما پس از نوشتن هر کلمه به صورت خودکار به فارسی تبدیل می شود.

- نظر شما پس از بررسی، منتشر خواهد شد. در صورتی که تمایل دارید نظرتان به صورت خصوصی باقی مانده و منتشر نشود، لطفاً ذکر کنید.

- در صورتی که دیدگاه شما در مورد این نوشته نیست از صفحه ارتباط با من استفاده کنید.

پاسخ به نوشته

به صورت خودکار کلمات فینگلیش را به فارسی تبدیل کن. در صورتی که می‌خواهید انگلیسی تایپ کنید Ctrl+g را فشار دهید.

لطفاً به سوال امنیتی زیر پاسخ دهید: *