اینجا را پلاس 1 کنید!

 

حیرت

چهارشنبه, خرداد ۵, ۱۳۸۹ ۰:۱۶
ارسال شده در قسمت : دست نوشته های سینا
756 بازید ۶ نظر

+ از خونه اومدم بیرون … یادم افتاد عینک آفتابی رو جا گذاشتم رو میز … از جلو در برگشتم و برداشتمش … حدود ۱ دقیقه طول کشید … سوار شدم و راه افتادم … تو مسیر تصادف شده بود … از اینا که کلی ماشین به هم می خورن … از فاصله ای که با من داشت، میشد فهمید که حدود یک دقیقه قبل از رسیدن من به اون محل رخ داده بود … شاید اگه واسه عینک بر نمی گشتم، منم لای اونا می بودم …

+ امروز اتفاقات جالبی افتاد … و جالب تر اینکه اصلاً تعجب نکردم … خب من همش رو دیده بودم … نمی دونم می فهمی یا نه … منظورم خبر داشتن نیست … منظورم دقیقاً “دیدن” هست … همونطور که خیلی از چیزای دیگه رو دیدم … یعنی یه جوری که خودمم نمی دونم، می دونم چی خواهد شد … بیشترش تو خواب … واسه همین حتی تو صورتت هم نگاه نمیکردم … اگه دقت کرده باشی! … چون … چون یه جورایی آینده رو می بینم …!

+ امشب، ساعت ۱۱:۱۵ بود … یعنی تقریباً یه ساعت پیش … شیشه رو پائین داده بودم … باد خنک میزد تو صورتم … آهنگ مورد علاقه ام رو گوش میدادم و همراهش زمزمه می کردم … به این فکر می کردم که هوا عالیه … من خوشحالم … همه چی آرومه! … دغدغه های کاری و درسی ام رو دوست دارم، هر چند زیاد باشن … به اتفاقات امروز فکر می کردم … و با خودم میگفتم، بدون شک و بدون کوچکترین تردید، من آدم خوشبختی هستم … داشتم فکر میکردم خدا چقدر منو دوست داره و من چقدر قدر نشناس هستم … داشتم فکر می کردم، چه خطر بزرگی از بیخ گوشم گذشت … به این فکر می کردم که چطور داشتم سعی می کردم خودمو وارد یه دنیای پر از دروغ و خیانت کنم و حتی واسش تلاش هم میکردم! و خدا دو تا زد پسِ سرم و منو از مهلکه کشید بیرون … اوایل خیلی ازش شاکی بودم … خدا رو میگم … حتی اواسط هم ازش شاکی بودم! … ولی الان فقط میتونم بهش بگم، درسته بی معرفتم، ولی خیلی می خوامت …

+ امشب یاد اون شب افتادم … شبی که توش حس آدمی رو داشتم که تو دریا غرق شده بود و هیچ کسی هم نبود که کمکش کنه … یعنی بود، ولی نمی تونستی ازشون کمک بخوای … ازش خواستم اگه به نفع من نیست، از این مهلکه خلاصم کنه … و خدا این کارو کرد … ولی من باور نمی کردم … فکر می کردم “مهلکه” ای در کار نبوده و من بزرگش کردم … ولی بعدش هر چی که گذشت، دیدِ من بهتر و بهتر شد … تو همین اوضاع که من حال و حوصله نداشتم و هنوز باور نکرده بودم که چیزی که به نفع ام بوده اتفاق افتاده، کلی اتفاق خوب دیگه افتاد … تا منو به خودم بیاره … که فقط بهم بگه : “به من اعتماد کن” … و من اعتماد کردم … اعتماد کردم و می کنم به تمام اتفاقاتی که رخ داده … اعتماد می کنم به تمام نگاه های بی تفاوتی که روزی حتی تصور داشتن چنین نگاهی رو هم نمی کردم … اعتماد می کنم به خدا … به خدایی که سخت ترین پازل های دنیا رو کنار هم می چینه تا به تو بهترین و شفاف ترین تصاویر رو ارائه بده … و اونوقت ما حاضر نمیشیم قبول کنیم، چیزی رو که واقعیت داره … اعتماد می کنم به خدایی که اتفاقات رو کنار هم می چینه … زمان بندی رو انقدر دقیق و درست رعایت می کنه که تنها کاری که میشه کرد، حیرت زدگیه! … حیرت … فقط حیرت!

+ چه نفرینی و چه عذابی بیشتر از اینکه آرامش نداشته باشی؟ … خدا برای همه ی آدماست … حتی اگه تو باور نکنی!

+ امیدوارم هدفمند کردن یارانه ها هم مثل این “هدفمند” بودن ها نباشه … :))

+ به یارو میگم : آقا! میشه قیمتش رو یه ۱۰ تومن گرون تر بگید، بعد من تخفیف بگیرم که وقتی از مغازه میرم بیرون احساس تخفیف-گرفتگی داشته باشم؟

پی نوشت : یکی از بهترین کامنت های وبلاگم رو امشب دریافت کردم. هم نفس رو ببینید :)

مشترک سی نا.نت شوید تا نوشته های اینجا را در ایمیل تان بخوانید ...
به وسیله‌ی ایمیل:
 
ایمیل شما نزد ما محفوظ و اشتراک تان هر لحظه با یک کلیک قابل انصراف است.

یا به وسیله‌ی فـیـد (خوراک)

۶ ديدگاه براي “حیرت”

  1. فریده جلیلوند گفته است :

    خرداد ۵ام, ۱۳۸۹ در ۱۱:۵۴ ق.ظ

    جالب بود

    [پاسخ]

  2. نیلوفر گفته است :

    خرداد ۶ام, ۱۳۸۹ در ۱۲:۲۸ ق.ظ

    مرسی به خاطر قسمت چهارم و پی نوشت و پاسخ کامنت دیشب و … وقت شناسیت! احتیاج داشتم که بهم گفته بشه: “بهم اعتماد کن” و شاید خیلی فرقی نمی کرد که این جمله رو این جا ببینم یا روی دیوار بخونم که :” آیا خدا برای بنده اش کافی نیست؟” یا “خدا به آن چه در دل شماست آگاه است و اوست دانا و بردبار!” اما فقط مورد اولش اتفاق افتاد و شاید این از طرف تو نبود ولی من ممنونم.
    و راجع به بخش دوم نوشته می خوام انگشت اشارمو بگیرم جلوی صورتم و بگم: هیس!
    همین! شب به خیر! :)

    [پاسخ]

    سینا پاسخ در تاريخ خرداد ۶ام, ۱۳۸۹ ۱۲:۳۲ ق.ظ:

    @نیلوفر, منظور از بخش دوم نوشته، کدوم قسمته ؟

    [پاسخ]

    نیلوفر پاسخ در تاريخ خرداد ۷ام, ۱۳۸۹ ۲:۵۶ ق.ظ:

    @سینا,
    منظورم خبر داشتن نیست … منظورم دقیقاً “دیدن” هست … همونطور که خیلی از چیزای دیگه رو دیدم … یعنی یه جوری که خودمم نمی دونم، می دونم چی خواهد شد … و الی آخر!

    این کامنت است و این دیدن است! :)

    [پاسخ]

  3. زهرا گفته است :

    خرداد ۱۳ام, ۱۳۸۹ در ۴:۴۳ ب.ظ

    متن واقعا زیبایی بود چون خودمم این جور اعتماد کردن و چشیدم خیلی با این متن حال کردم

    [پاسخ]

  4. محمد گفته است :

    مهر ۱۴ام, ۱۳۹۰ در ۶:۲۹ ب.ظ

    Firefox 7.0.1 Windows 7

    قسمت خداش خیلی خدا بود :)

    [پاسخ]

- لطفاً فارسی بنویسید. نظراتی که پینگلیش باشند، تأیید نمی شوند.

- اگر نمی توانید فارسی تایپ کنید، کافیست در بالای کادر متن، گزینه تبدیل خودکار را فعال کنید و پینگلیش بنویسید. نوشته ی شما پس از نوشتن هر کلمه به صورت خودکار به فارسی تبدیل می شود.

- نظر شما پس از بررسی، منتشر خواهد شد. در صورتی که تمایل دارید نظرتان به صورت خصوصی باقی مانده و منتشر نشود، لطفاً ذکر کنید.

- در صورتی که دیدگاه شما در مورد این نوشته نیست از صفحه ارتباط با من استفاده کنید.

پاسخ به نوشته


پنج − = 0

به صورت خودکار کلمات فینگلیش را به فارسی تبدیل کن. در صورتی که می‌خواهید انگلیسی تایپ کنید Ctrl+g را فشار دهید.