اینجا را پلاس 1 کنید!

 

گواهینامه

شنبه, اردیبهشت ۴, ۱۳۸۹ ۲۰:۰۴
ارسال شده در قسمت : دست نوشته های سینا
1,004 بازید ۱۷ نظر

سال اول دانشگاه، گواهینامه نداشتم … یعنی به دلایلی، نمیشد که داشته باشم … تابستون ۸۴ چند هفته بعد از تولدم رفتم دنبال گواهینامه و دفعه ی دوم هم قبول شدم و گرفتم … اما خب، خانوادم خیلی سخت به من ماشین میدادن … یعنی تو شهر میتونستم برم … ولی مسیر دانشگاه بدجور بود … مخصوصاً که مسیر رفت و آمد من اتوبان بود که خب واسه یه تازه کار اصلاً جای مناسبی واسه راه افتادن نیست … اونم اتوبان شلوغی مثل تهران-کرج …

یادمه اون سال ها، کلی دوست خوب داشتم، دوستای مدرسه و دوستای دانشگاه … خیلی وقتا دلم میخواست میتونستم با ماشین برم و با دوستانی که میخوام برم تفریح! ولی خب کسی به من که چند ماه بود گواهینامه گرفته بودم، ماشین نمیداد که برم تو این اتوبان داغون … خلاصه اون سال ها، این آرزو به دلم موند که یه روز با ماشین برم دانشگاه! … البته حقم داشتن … حالا بماند که از بچگی ذاتاً به روندنِ وسایل نقلیه علاقه داشتم … از روروئک (امیدوارم درست نوشته باشم!) گرفته تا سه چرخه و دوچرخه و ماشین! … هنوز هم در این زمینه کلی آرزو دارم … مثلاً اینکه خیلی دلم میخواد یه روز یه تریلی ۱۸ چرخ رو برونم :) … خلاصه اینکه نشد ما با ماشین بریم!

الان که تو اتوبان، پشت ترافیک گیر کرده بودم، موسیقی مورد علاقه ام رو گوش میکردم و بارون هم انقدر تند میزد که با حرکت برف-پاک-کن کم کم داشتم هیپنوتیزم میشدم، یاد اون روزا افتادم … ناخودآگاه خندم گرفت … خنده ی تلخی بود …

به این خندیدم که الان خیلی از روزا میشه که با ماشین میرم … ولی خب، دیگه تقریباً هیچ دوستی واسه تفریح نمونده …

————–

پی نوشت : وصیت میکنم، اگه من مُردم، من رو تو یه روز بارونی، وقتی جوری بارون می باره که انگار شیلنگِ آب گرفتن رو ملت، خاک کنن … رو سنگِ قبرم هم بنویسن : “عاشقِ قدم زدن، رانندگی، گپ زدن، عاشق شدن و مُردن تو یه روز بارونی بود …”

مشترک سی نا.نت شوید تا نوشته های اینجا را در ایمیل تان بخوانید ...
به وسیله‌ی ایمیل:
 
ایمیل شما نزد ما محفوظ و اشتراک تان هر لحظه با یک کلیک قابل انصراف است.

یا به وسیله‌ی فـیـد (خوراک)

۱۷ ديدگاه براي “گواهینامه”

  1. بی تا! گفته است :

    اردیبهشت ۴ام, ۱۳۸۹ در ۱۰:۰۱ ب.ظ

    راه های زیادی وجود داره برای اینکه خودمونو بکشیم بدون اینکه بمیریم..

    [پاسخ]

    سینا پاسخ در تاريخ اردیبهشت ۴ام, ۱۳۸۹ ۱۱:۳۵ ب.ظ:

    @بی تا!, آره … هر وقت راه هات جواب نداد، بیا من راه طلایی رو بهت نشون بدم …

    [پاسخ]

  2. بی تا! گفته است :

    اردیبهشت ۴ام, ۱۳۸۹ در ۱۰:۰۷ ب.ظ

    وصیتتو دوست دارم…

    [پاسخ]

  3. پویا گفته است :

    اردیبهشت ۴ام, ۱۳۸۹ در ۱۰:۱۶ ب.ظ

    هی من گفتم ماشین بیار. نیاوردی، بیا این آخر عاقبتت

    [پاسخ]

    سینا پاسخ در تاريخ اردیبهشت ۴ام, ۱۳۸۹ ۱۱:۳۴ ب.ظ:

    @پویا, نیاوردم که بد عادت نشی :D ;)

    [پاسخ]

  4. کسر گفته است :

    اردیبهشت ۴ام, ۱۳۸۹ در ۱۱:۳۲ ب.ظ

    هی ی ی ، یاد آن دوست داشتن ها و آرزوهای شیرین که آدم گاه بی گاه هوس می کند…. :) – دوپس دوپس !

    [پاسخ]

    سینا پاسخ در تاريخ اردیبهشت ۴ام, ۱۳۸۹ ۱۱:۳۵ ب.ظ:

    @کسر, دوپس، دوپس اش دیگه چی بود ؟ :)

    [پاسخ]

    پویا پاسخ در تاريخ اردیبهشت ۵ام, ۱۳۸۹ ۱۲:۵۹ ق.ظ:

    @سینا, منظورش، اوپس اوپس بوده. فکر کنم دوپس دوپس شیش و نهه. جهانیم می کنش

    [پاسخ]

  5. فریده جلیلوند گفته است :

    اردیبهشت ۵ام, ۱۳۸۹ در ۲:۵۴ ب.ظ

    همه ما ادم ها ارزوهای کودکی مان را در خاطر داریم و مثل شما به خیلی از انها
    نرسیده ایم . زیبا می نویسی

    [پاسخ]

    سینا پاسخ در تاريخ اردیبهشت ۷ام, ۱۳۸۹ ۵:۵۵ ب.ظ:

    @فریده جلیلوند, البته من به خیلی از آرزوهای کودکیم رسیدم!
    مرسی :)

    [پاسخ]

  6. بهناز گفته است :

    اردیبهشت ۵ام, ۱۳۸۹ در ۶:۵۲ ب.ظ

    واااای نه، مردن توی یک روز بارونی خیلی چندش آوره …

    [پاسخ]

    سینا پاسخ در تاريخ اردیبهشت ۷ام, ۱۳۸۹ ۵:۵۸ ب.ظ:

    @بهناز, چندش آور؟! خیلی با حاله اتفاقاً!

    [پاسخ]

  7. فرشته گفته است :

    اردیبهشت ۶ام, ۱۳۸۹ در ۱۲:۵۷ ق.ظ

    خیلی وقت بود یه نوشته اینقدر به دلم ننشسته بود ؛

    [پاسخ]

    سینا پاسخ در تاريخ اردیبهشت ۷ام, ۱۳۸۹ ۵:۵۹ ب.ظ:

    @فرشته, مرسی:)

    [پاسخ]

  8. سحر گفته است :

    اردیبهشت ۷ام, ۱۳۸۹ در ۹:۴۱ ق.ظ

    همچین وصیت می کنه انگار تو لندن یا روی خط استوا زندگی می کنه!!! یه دور آمار هواشناسی رو نگاه کن ببین چند روز در سال تو تهران بارون می یاد ؟! ۴ قطره بارون تو بهار دیدی جو گیر شدی وصیت می کنی!!! با این وصیت ممکنه ۵-۶ ماه بمونی تو سردخونه و بچه هاتم هی تف و لعنتت کنن با این وصیت!!!

    [پاسخ]

    سینا پاسخ در تاريخ اردیبهشت ۷ام, ۱۳۸۹ ۴:۲۴ ب.ظ:

    @سحر, نترس نفرین نمیکنن! عمه شون پول سردخونه و مراسم رو میده …!!!

    [پاسخ]

  9. لیلی گفته است :

    اردیبهشت ۱۵ام, ۱۳۸۹ در ۱:۱۹ ق.ظ

    خب همیشه آدم حسرت گذشته رو می خوره.
    احتمالا در آینده که به آرزوی امروزتون میرسید به این روزها که به آرزوتون فکر می کردید می خندید

    [پاسخ]

- لطفاً فارسی بنویسید. نظراتی که پینگلیش باشند، تأیید نمی شوند.

- اگر نمی توانید فارسی تایپ کنید، کافیست در بالای کادر متن، گزینه تبدیل خودکار را فعال کنید و پینگلیش بنویسید. نوشته ی شما پس از نوشتن هر کلمه به صورت خودکار به فارسی تبدیل می شود.

- نظر شما پس از بررسی، منتشر خواهد شد. در صورتی که تمایل دارید نظرتان به صورت خصوصی باقی مانده و منتشر نشود، لطفاً ذکر کنید.

- در صورتی که دیدگاه شما در مورد این نوشته نیست از صفحه ارتباط با من استفاده کنید.

پاسخ به نوشته


شش × = 36

به صورت خودکار کلمات فینگلیش را به فارسی تبدیل کن. در صورتی که می‌خواهید انگلیسی تایپ کنید Ctrl+g را فشار دهید.