اینجا را پلاس 1 کنید!

 

ترس، واقعیت

پنج شنبه, خرداد ۲۸, ۱۳۸۸ ۲۲:۵۵
ارسال شده در قسمت : دست نوشته های سینا
1,792 بازید ۵ نظر

یادمه دوم دبستان که بودم، دوستام به زور منو از رو پل هوایی رد کردن … قبلاً هم تجربه شو داشتم … چیز تازه ای نبود … راستش از ارتفاع می ترسیدم … از افتادن می ترسیدم … رو پل می دونستم که نمیوفتم ولی باز ترسش بود … یه عده شون خندیدن … یه عده شون سعی می کردن کمک کنن تا ترسم بریزه … شاید فقط دسته دوم دوستام بودن … نمیدونم …

اما کوه یه چیز دیگه اس …

وقتی داری از کوه بالا میری، هر چقدر که بالاتر میری، ترس افتادن بیشتر میشه … راه باریکتر میشه، سختی هاش بیشتر میشه … گاهی نفس کم میاری … گاهی خسته میشی … گاهی میخوای برگردی … گاهی پات سر میخوره … گاهی از رو صخره ای میوفتی پائین … زخمی میشی … اما ترس کوه یه چیز دیگه اس …

ممکنه درست بیوفتی جایی که ازش شروع کردی … با این تفاوت که دیگه نه نفسی داری، نه می تونی دوباره شروع کنی!

از افتادن می ترسم … از ارتفاع این کوه می ترسم … ولی کوه رو دوست دارم … دوست دارم تا قله برم … اما کوه افتادن داره … کوه زخمی شدن داره … کوه مرگ هم داره …

اما خب … لحظات تکرارناپذیری داره … کوه من واقعیت داره … ترس واقعی رو دوست دارم … ترس رو با واقعیتش دوست دارم …

———–

پی نوشت ۱ : شایدم داشت …

پی نوشت ۲ : هفته ی بدی بود … از هر لحاظ که فکرشو کنی …

پی نوشت ۳ : لحظات تکرارناپذیر، تکرارپذیرند

پی نوشت ۴ : امروز داشتم فکر می کردم به اینکه کلاً سبک نوشتنمو عوض کنه … یادداشت های روزانه بنویسم … اسم وبلاگمو تغییر بدم … یا یه جایی این وبلاگو تموم کنم و یکی دیگه شروع کنم …

پی نوشت ۵ : این روزا زیاد فکر می کنم … جدی نگیر …

پی نوشت ۶ : کی فکرشو می کرد منم بنیامین گوش بدم ؟!

مشترک سی نا.نت شوید تا نوشته های اینجا را در ایمیل تان بخوانید ...
به وسیله‌ی ایمیل:
 
ایمیل شما نزد ما محفوظ و اشتراک تان هر لحظه با یک کلیک قابل انصراف است.

یا به وسیله‌ی فـیـد (خوراک)

۵ ديدگاه براي “ترس، واقعیت”

  1. پویا گفته است :

    خرداد ۳۰ام, ۱۳۸۸ در ۹:۰۰ ق.ظ

    چرا از کوه می ترسی؟ شجاع باش خدا با توست

    [پاسخ]

  2. nasrin گفته است :

    خرداد ۳۱ام, ۱۳۸۸ در ۱۱:۴۸ ب.ظ

    salam.har dafe be rooz mishi miyam mibinama!!

    [پاسخ]

  3. bita! گفته است :

    تیر ۳ام, ۱۳۸۸ در ۸:۴۸ ب.ظ

    ترس رو دوست دارم!
    نمیدونم چی بگم…باید بگم میترسم؟

    [پاسخ]

  4. مهسا گفته است :

    تیر ۱۱ام, ۱۳۸۸ در ۹:۰۳ ق.ظ

    سلام سینا جان بلاگت فوق العاده س حست خیلی نزدیکه کاملاً قابل لمسه اما تا کی می خوای بترسی؟ جلو برو خدا در همین نزدیکیست/لای آن شبوها پای آن کاج بلند

    [پاسخ]

  5. مهسا گفته است :

    تیر ۱۱ام, ۱۳۸۸ در ۹:۲۸ ق.ظ

    rasti bloget arzeshe 10bar kho0ndanam dare

    [پاسخ]

- لطفاً فارسی بنویسید. نظراتی که پینگلیش باشند، تأیید نمی شوند.

- اگر نمی توانید فارسی تایپ کنید، کافیست در بالای کادر متن، گزینه تبدیل خودکار را فعال کنید و پینگلیش بنویسید. نوشته ی شما پس از نوشتن هر کلمه به صورت خودکار به فارسی تبدیل می شود.

- نظر شما پس از بررسی، منتشر خواهد شد. در صورتی که تمایل دارید نظرتان به صورت خصوصی باقی مانده و منتشر نشود، لطفاً ذکر کنید.

- در صورتی که دیدگاه شما در مورد این نوشته نیست از صفحه ارتباط با من استفاده کنید.

پاسخ به نوشته

به صورت خودکار کلمات فینگلیش را به فارسی تبدیل کن. در صورتی که می‌خواهید انگلیسی تایپ کنید Ctrl+g را فشار دهید.

لطفاً به سوال امنیتی زیر پاسخ دهید: *