اینجا را پلاس 1 کنید!

 

ترس، واقعیت

پنج شنبه, خرداد ۲۸, ۱۳۸۸ ۲۲:۵۵
ارسال شده در قسمت : دست نوشته های سینا
1,359 بازید ۵ نظر

یادمه دوم دبستان که بودم، دوستام به زور منو از رو پل هوایی رد کردن … قبلاً هم تجربه شو داشتم … چیز تازه ای نبود … راستش از ارتفاع می ترسیدم … از افتادن می ترسیدم … رو پل می دونستم که نمیوفتم ولی باز ترسش بود … یه عده شون خندیدن … یه عده شون سعی می کردن کمک کنن تا ترسم بریزه … شاید فقط دسته دوم دوستام بودن … نمیدونم …

اما کوه یه چیز دیگه اس …

وقتی داری از کوه بالا میری، هر چقدر که بالاتر میری، ترس افتادن بیشتر میشه … راه باریکتر میشه، سختی هاش بیشتر میشه … گاهی نفس کم میاری … گاهی خسته میشی … گاهی میخوای برگردی … گاهی پات سر میخوره … گاهی از رو صخره ای میوفتی پائین … زخمی میشی … اما ترس کوه یه چیز دیگه اس …

ممکنه درست بیوفتی جایی که ازش شروع کردی … با این تفاوت که دیگه نه نفسی داری، نه می تونی دوباره شروع کنی!

از افتادن می ترسم … از ارتفاع این کوه می ترسم … ولی کوه رو دوست دارم … دوست دارم تا قله برم … اما کوه افتادن داره … کوه زخمی شدن داره … کوه مرگ هم داره …

اما خب … لحظات تکرارناپذیری داره … کوه من واقعیت داره … ترس واقعی رو دوست دارم … ترس رو با واقعیتش دوست دارم …

———–

پی نوشت ۱ : شایدم داشت …

پی نوشت ۲ : هفته ی بدی بود … از هر لحاظ که فکرشو کنی …

پی نوشت ۳ : لحظات تکرارناپذیر، تکرارپذیرند

پی نوشت ۴ : امروز داشتم فکر می کردم به اینکه کلاً سبک نوشتنمو عوض کنه … یادداشت های روزانه بنویسم … اسم وبلاگمو تغییر بدم … یا یه جایی این وبلاگو تموم کنم و یکی دیگه شروع کنم …

پی نوشت ۵ : این روزا زیاد فکر می کنم … جدی نگیر …

پی نوشت ۶ : کی فکرشو می کرد منم بنیامین گوش بدم ؟!

مشترک سی نا.نت شوید تا نوشته های اینجا را در ایمیل تان بخوانید ...
به وسیله‌ی ایمیل:
 
ایمیل شما نزد ما محفوظ و اشتراک تان هر لحظه با یک کلیک قابل انصراف است.

یا به وسیله‌ی فـیـد (خوراک)

۵ ديدگاه براي “ترس، واقعیت”

  1. پویا گفته است :

    خرداد ۳۰ام, ۱۳۸۸ در ۹:۰۰ ق.ظ

    چرا از کوه می ترسی؟ شجاع باش خدا با توست

    [پاسخ]

  2. nasrin گفته است :

    خرداد ۳۱ام, ۱۳۸۸ در ۱۱:۴۸ ب.ظ

    salam.har dafe be rooz mishi miyam mibinama!!

    [پاسخ]

  3. bita! گفته است :

    تیر ۳ام, ۱۳۸۸ در ۸:۴۸ ب.ظ

    ترس رو دوست دارم!
    نمیدونم چی بگم…باید بگم میترسم؟

    [پاسخ]

  4. مهسا گفته است :

    تیر ۱۱ام, ۱۳۸۸ در ۹:۰۳ ق.ظ

    سلام سینا جان بلاگت فوق العاده س حست خیلی نزدیکه کاملاً قابل لمسه اما تا کی می خوای بترسی؟ جلو برو خدا در همین نزدیکیست/لای آن شبوها پای آن کاج بلند

    [پاسخ]

  5. مهسا گفته است :

    تیر ۱۱ام, ۱۳۸۸ در ۹:۲۸ ق.ظ

    rasti bloget arzeshe 10bar kho0ndanam dare

    [پاسخ]

- لطفاً فارسی بنویسید. نظراتی که پینگلیش باشند، تأیید نمی شوند.

- اگر نمی توانید فارسی تایپ کنید، کافیست در بالای کادر متن، گزینه تبدیل خودکار را فعال کنید و پینگلیش بنویسید. نوشته ی شما پس از نوشتن هر کلمه به صورت خودکار به فارسی تبدیل می شود.

- نظر شما پس از بررسی، منتشر خواهد شد. در صورتی که تمایل دارید نظرتان به صورت خصوصی باقی مانده و منتشر نشود، لطفاً ذکر کنید.

- در صورتی که دیدگاه شما در مورد این نوشته نیست از صفحه ارتباط با من استفاده کنید.

پاسخ به نوشته


− یک = 7

به صورت خودکار کلمات فینگلیش را به فارسی تبدیل کن. در صورتی که می‌خواهید انگلیسی تایپ کنید Ctrl+g را فشار دهید.