اینجا را پلاس 1 کنید!

 

جرأت

چهارشنبه, اکتبر 8, 2008 21:53
ارسال شده در قسمت : دست نوشته های سینا

زندگیم ، لحظه هایی که میگذرن ، نگاه هایی که دنبالم می کنن ، صداهایی که جزئی از وجودم شدن

می ترسم … کاش دنیا همین جا تموم بشه

جرأت برگشتن و دیدن رد پاهات رو ندارم … جرأت دیدن آلبوم هام را ندارم … جرأت تنهایی رو ندارم … جرأت پاک کردن لبخندهات رو ندارم … جرأت گوش دادن به آرشیوم رو ندارم … جرأت ندیدنت رو ندارم .. جرأت مرور امروز رو ندارم … جرأت شمردن خوشی هام رو ندارم … جرأت سردی دستامو ندارم … جرأت دوری آغوشت رو ندارم … جرأت خیره گی و سازم رو ندارم

می ترسم … کاش همین جا تموم شیم … کاش همین جا بایستیم … کاش در آغوش تو تموم بشم … کاش می تونستم زمان رو متوقف کنم … کاش میشد خیره به تو بمونم

زندگی همچون بادکنکی است در دستان کودکی که همیشه ترس از ترکیدن آن لذت داشتنش را از بین می برد …

انگشتام غرق در خون شده … تمام ناخن هام رو جویده ام ! … و اشک می ریزم … می دونم … سرانجام بادکنک می ترکد …

کاش در آغوش تو … تموم بشم

———

پی نوشت ۱ : تا حالا هیچ پستی رو اینقدر سریع ننوشته بودم!

پی نوشت ۲ : شاید از این به بعد، یه جور دیگه بنویسم … شاید

پی نوشت ۳ : بچه که بودم، می ترسیدم از رو دایو شیرجه بزنم تو آب … بزرگ تر که شدم، عوض شدم ! … دایو، شیرجه و آب هم عوض شدن !

پی نوشت ۴ : وجدان باشد یا نباشد، جانی میشوی … فقط مقتول عوض می شود… “اول شخص” یا “سوم شخص”

مشترک سی نا.نت شوید تا نوشته های اینجا را در ایمیل تان بخوانید ...
به وسیله‌ی ایمیل:
 
ایمیل شما نزد ما محفوظ و اشتراک تان هر لحظه با یک کلیک قابل انصراف است.

یا به وسیله‌ی فـیـد (خوراک)
كلمات كليدي : , , , ,

۱۹ ديدگاه براي “جرأت”

  1. سحر گفته است :

    اکتبر 8th, 2008 در 11:17 ب.ظ

    زندگی چیزی نسیت که لب طاقچه عادت از یاد من و تو برود…

    دیروز و فردا دست یکی کردن! دیروز با خاطرات خوشش خوابمان کرد و فردا با آرزوهای محال فریبمان داد! افسوس چون چشم گشودیم امروز رفته بود!

    از خوردن بستنی همین الان لذت ببر! خوب می دونی که وقتی مامان میگه “باشه برای بعد…” همه لذت داشتن و خوردن بستنی از بین می ره!

  2. الهه گفته است :

    اکتبر 9th, 2008 در 12:05 ق.ظ

    این پست جرآت منو یاد این چند جمله میندازه که تو بلاگ یکی از دوستام خونده بودم:

    دلم می خواهد بایستم…
    بایستم و تمام شوم… تمام شوم و بایستم…
    بایستم و تمام شوم… تمام شوم و بایستم…
    بایستم و تمام شوم… تمام شوم و … تمام شوم

  3. سینا گفته است :

    مارس 14th, 2010 در 10:16 ب.ظ

    @الهه, کاملاً ملموس :)

  4. بهزاد گفته است :

    اکتبر 9th, 2008 در 2:22 ب.ظ

    جرات دیدن آینده رو ندارم … جرات بازی با بادکنک رو ندارم … خودم میدونم می ترکه … نمی خواهم باور کنم … نمی نونم … نمی تونم !

  5. سینا گفته است :

    مارس 14th, 2010 در 10:16 ب.ظ

    @بهزاد, هیچکی نمی تونه … ولی آخرش مجبور میشه که بتونه!

  6. الهه گفته است :

    اکتبر 17th, 2008 در 10:17 ق.ظ

    خب بعد از مدت ها کامنت خودم رو دیدم!
    یادم نیست این پی نوشت ها دفعه اول هم بوده یانه!
    چرا در هر دو صورت جانی میشیم؟؟؟
    این جمله یه کم شبیه جمله اسکار وایلدِ که تو بلاگم نوشتم!
    آدمی می کشد آنچه را دوست داشته باشد…

  7. سینا گفته است :

    مارس 14th, 2010 در 10:17 ب.ظ

    @الهه, من راجع به این بلاگ خواهم نوشت!

  8. شیرین گفته است :

    اکتبر 17th, 2008 در 9:38 ب.ظ

    کاش در آغوش تو … تموم بشم

    دلم برای گرمای نگاهت و آغوشت تنگ شده…
    کاش….
    .
    .
    .
    در آغوشت تموم بشم….

    پ.ن :دلم بادکنکمو می خواد….می خوامش… نمی خوام بترکه…
    پ.ن ۲ : جرا اینقدر روزگار حسوده ؟؟…. چرا نتونست ما رو با هم ببینه …. ؟؟!!
    پ.ن ۳ : مثل همیشه فوق العاده …. حسرت داشتن چنین قلمی به دلم موند…
    نعمتیه ….

  9. سینا گفته است :

    مارس 14th, 2010 در 10:24 ب.ظ

    @شیرین, الان کاملاً این کامنت رو می فهمم!

  10. سینا گفته است :

    اکتبر 18th, 2008 در 5:00 ب.ظ

    سحر،
    مرسی که اینجایی … شاید نباید اینجا باشی، ولی بودنت رو دوست دارم

    بهزاد،
    نمی تونم … نمی تونی …

    الهه،
    وجدان داشته باشم، خودمو نابود می کنم … وجدان نداشته باشم، دیگری رو …

    شیرین،
    لطف داری … چشم از روی بادکنک بر ندار!

  11. الهه گفته است :

    اکتبر 19th, 2008 در 11:13 ق.ظ

    پس … خودکشی یا قتل … مسئله این است!!!!!!!!!!
    اما به نظرم وجدان داشتن بهتره … شاید بشه راهی پیدا کرد که خودمونم زنده بمونیم اما وقتی می کشیم، دیگه کشتیم … و تمام!!!!!

  12. محمد گفته است :

    اکتبر 24th, 2008 در 12:21 ق.ظ

    دفعه اول که آپدیت شدو و اسم میل اومد، امکان نظر دادن وجود نداشت!
    جمله زیباییه: “زندگی همچون بادکنکی است در دستان کودکی که همیشه ترس از ترکیدن آن لذت داشتنش را از بین می برد”

  13. negin گفته است :

    اکتبر 24th, 2008 در 11:42 ب.ظ

    جرات، چیزی که من ندارم. کاش جرات زدن خیلی هز حرفا یا انجام خیلی از کارا رو داشتم. کاش دنیا همین جا تموم میشد برای همیشه.

  14. مهسا گفته است :

    اکتبر 26th, 2008 در 6:22 ب.ظ

    شاید …. یه روزی ….یه جایی… یه کسی …. یه چیزی …. یه جوری …. صبر داشته باش رفیق!! صبر داشته باش…..

  15. نرگس گفته است :

    نوامبر 5th, 2008 در 1:44 ب.ظ

    قلم شیرین و دلچسبی دارین. امیدوارم ازش تو نوشتن مطلب برای روزنامه ها و مجلات هم استفاده کنین.
    شاد و موفق …

  16. سونيا گفته است :

    دسامبر 11th, 2008 در 8:13 ب.ظ

    ای کاش میتونستم تمام نگاه های دنبال کننده رو ببندم و تمام صدا ها رو خاموش کنم اون وقت شاید ترس فراموش میشد و کودک باجرئت بادکنکش را در دست میگرفت

  17. ..... گفته است :

    آگوست 10th, 2009 در 12:23 ق.ظ

    تقریبا همه بلاگاتو چند بار خوندم….اوایل مفهوم هیچ کدوم رو نمی فهمیدم… با خودم می گفتم خیلی قشنگ می نویسه ولی الآن دیگه مفهوم اکثرشون رو میفهمم….اکثرشون حرفای دلت بوده که تو عالم واقعی بودن…وجود داشتن
    همینم دلیل دلنشین بودن نوشته هاته
    موف باشی:)

  18. سینا گفته است :

    مارس 14th, 2010 در 10:28 ب.ظ

    @….., هممم … راستش نمیدونم … اتفاقاً نه … شاید هم تو عالم واقعی نبودن هیچوقت … اما خب من تا ابد چوب گفتن حرف های دلم رو میخورم :) مرسی که اینجا رو خوندی.

  19. فریده جلیلوند گفته است :

    آوریل 20th, 2010 در 11:30 ق.ظ

    خوب می نویسی

- لطفاً فارسی بنویسید. نظراتی که پینگلیش باشند، تأیید نمی شوند.

- اگر نمی توانید فارسی تایپ کنید، کافیست در بالای کادر متن، گزینه تبدیل خودکار را فعال کنید و پینگلیش بنویسید. نوشته ی شما پس از نوشتن هر کلمه به صورت خودکار به فارسی تبدیل می شود.

- نظر شما پس از بررسی، منتشر خواهد شد. در صورتی که تمایل دارید نظرتان به صورت خصوصی باقی مانده و منتشر نشود، لطفاً ذکر کنید.

- در صورتی که دیدگاه شما در مورد این نوشته نیست از صفحه ارتباط با من استفاده کنید.

پاسخ به نوشته

لطفاً به سوال امنیتی زیر پاسخ دهید: *