اینجا را پلاس 1 کنید!

 

زندان

شنبه, سپتامبر 13, 2008 21:50
ارسال شده در قسمت : دست نوشته های سینا

خط های خیابون رو میشمرم … با هر قدم صدای برگ ها رو میشنوم … صدای تو رو … نگاهمو گم می کنم … لب هام خیس شد … برگ ها له میشن …

نور قرمز و آبی دور سرم می چرخه …

فدم می زنم … درخت هایی که هر چند متر ردیفی قرار گرفتن … برگ های چنار … انگشتای برگ ها!

لبخند می زنم … به خودم …

یاد زندان میوفتم … دست هایی که میله ها رو محکم گرفتن … میخوان بیان بیرون، نمی تونن … صدایی که دیگه در نمیاد … حنجره ای که دیگه هیچ توانی نداره … و حیف که بی گناهه!

نور سفید رو چشمام میرقصه … یک لحظه سکوت … چیزی نمی شنوم … نگاهمو گم می کنم …

خش خش برگ ها … آروم تر … آروم تر … صدای له شدن انگشتات …

دست هایی که به بیرون میله ها خیره شدن … به آزادی … به پوچی … به نبودن تو …

میخوام آزادش کنم … میخوام واسه همیشه آزادش کنم … میخوام بگذره از پشت این میله ها … دیگه زندانبان از زندانیش خسته شده … در رو باز میکنم … آروم و آروم … چشمامو می بندم تا بره بیرون … تا با خیال راحت، خودمو گول بزنم که رفتنش رو ندیدم … که اصلاً برام مهم نبود … که اصلاً نبود …

نور سفید … به خودم خیره میشم … سکوت!

یه عمره که زندانی بودی … من بودم و تو بودی و این میله ها … اما حالا من موندم و این زندان … من دیگه زندانی نمیخوام … زندانبان نمیشم …

لب هام خیس شد … تو اخراج شدی … لب هام شور شد … !

—————-

پی نوشت ۱ : آهنگی از فریدون فروغی منو وادار به نوشتن کرد.
پی نوشت ۲ : هر چی بهش میگم تو آزادی دیگه …
پی نوشت ۳ : هر آدمی دو نیمه داره … گاهی دو نیمه ی متفاوت … گاهی دو نیمه ی متناقض!
پی نوشت ۴ : همین !

مشترک سی نا.نت شوید تا نوشته های اینجا را در ایمیل تان بخوانید ...
به وسیله‌ی ایمیل:
 
ایمیل شما نزد ما محفوظ و اشتراک تان هر لحظه با یک کلیک قابل انصراف است.

یا به وسیله‌ی فـیـد (خوراک)

۱۵ ديدگاه براي “زندان”

  1. مهتاب گفته است :

    سپتامبر 14th, 2008 در 11:39 ق.ظ

    همه رفتند از این خانه ولی غصه نرفت

    باز هم این یار قدیمی چه وفایی دارد…

  2. سینا گفته است :

    مارس 14th, 2010 در 10:04 ب.ظ

    @مهتاب, چه وفایی دارد :(

  3. پويا گفته است :

    سپتامبر 14th, 2008 در 12:25 ب.ظ

    عالی. شبیه آلبر کامو بود. حالا زندانیت کی بود؟

  4. سینا گفته است :

    مارس 14th, 2010 در 10:05 ب.ظ

    @پویا, نمیدونم!

  5. مانی گفته است :

    سپتامبر 14th, 2008 در 8:41 ب.ظ

    سلام

    امیدوارم حالا که زندانیت آزاده مثل پرنده از قفس در نره.
    برگرده تو قفس ولی به دلخواه خودش.

  6. ارژنگ گفته است :

    سپتامبر 15th, 2008 در 10:00 ق.ظ

    قفلی نیست ، میله ای نیست ، و حتی خود زندانی . . .

    زندانبان به زندانیش انس گرفته ، بهش دل بسته ، امــا اون زندانی محکوم نیست … نمی تـــونه محکــوم باشه به حبس ابد ….

    زندانبان گوشه ای کز کرده و به زندانی ِ خودش لبخند می زنه … امـــا …

    زندانی خیلی وقته که رفته ، فبل از اینکه زندانبان بخواد … قبل از اینکه زندانبان بفهمه خودش اسیر میله ها شده و . . . اسیر میله ها شده و دیگه یه زندانیه . . .

    رویای رویایی ِ رویای زندانبان دیگه رویایی نیست … کاش زندانبان به خودش بیاد ، قبل اینکه کابوس ، اونو به حبس ابد محکوم کنه …

    اخـــــراج زندانی ….

    زندانبان !

    آزادیت مبارک !

    پ.ن : شورهای شیرین ….

  7. ارژنگ گفته است :

    سپتامبر 15th, 2008 در 10:03 ق.ظ

    ای وای بر اسیری ، کز یاد رفته باشد

    صیاد رفته باشد ، در دام مانده باشد

  8. سینا گفته است :

    سپتامبر 15th, 2008 در 4:23 ب.ظ

    مهتاب،
    بدجوری هم وفا دارد … مرسی

    پویا،
    مرسی

    مانی،
    زندانی ای که بره، دیگه بر نمیگرده!

    ارژنگ،
    زندانی خیلی وقته که رفته … تو راست میگی، دیگه رویایی نیست … دیگه زندانبانی هم نیست … و حیف که دیگه زندانی هم نخواهد بود!

  9. بي تا! گفته است :

    سپتامبر 15th, 2008 در 8:20 ب.ظ

    الان توی ایننیمه های آدما یه ماجرایی توی ذهنمه…بعدا برات تعریف میکنم!البته ممکنه برات جالب نباشه!
    زندان…زندانبان!
    یاد یه جمله افتادم:
    شک میکنم به ترانه ای که زندانی و زندانبان با هم زمزمه میکنند…

    دیگه ترانه ای نیست انگار!
    تو ببین آزادی چه طوره!نمیشه؟

  10. مهسا گفته است :

    سپتامبر 16th, 2008 در 12:02 ق.ظ

    همیشه نان خشخاشی میخرم اما از وقتی تو را شناختم از نان های ساده هم بدم میاد !!! ….. میدونم چرا حس میکنم توی زندونی که برای خودم درست کردم حبس ابد خوردم …..شاید چون اون ور میله ها کسی منتظرم نیست …..(مثل همیشه متن جالبی بود مرسی!!)

  11. sanaz گفته است :

    سپتامبر 17th, 2008 در 1:00 ب.ظ

    فکر کردم با خود اندیشیدم این بار از پشت حصار کدامین نفس صدایم را خواهی شنید….

  12. شیرین گفته است :

    سپتامبر 20th, 2008 در 8:59 ب.ظ

    sina khan salam ….
    neveshtaton mano be gerye kardan va dasht ….
    vaghean fogholade bod…

    che rozegari badi shode … zendanban delbakhteye ye asiri ke faghat be raftanesh fekr mikone …. asiri ke fagat on soye divaro mibine .. parvazo mibine ……vali nemidone ke zendan ban na delesh miad ke zendani negahesh dare na bezare bere….zendanban mahkom shode ……mahkom ke na vali ….asheghe zendaniyee shode ke on hata zendan bano nemibine……
    heiif …. !
    to khiabon ghadam mizanam….invare khathaye sefid ….. jaye zendanim khalie…. kheiliiiiii jash khaliye……..
    vali man mibinamesh … dare parvaz mikone on samt …dare mire…………
    chegahdr sedaye barono to in tariki dost daram ….
    vaghty dobare negah mikonam …………..
    manam ke roye khate sefid vaysadam … na invar na onvar ….. tanhaaa
    royayee bish nabod … bodanesh … raftanesh …..vali eshghe man ….roya nabood…
    inghadr khastam ke nemtonam ye ghadam beram on samt …. shayadam chon dige az roya pardazi khaste shodaaam …..

    ey kaaaash ……
    kash royam tamom nemishod…..
    hanoz royamo dost daram ………
    ba hamechizesh ……………..
    ba inke sahebe on roya nistam …
    hata nemitonam ono ba kasi sahim sham ……

    gahi faghat mishe sookoot kard … pas bad az inhame …. faghat migam sokooot

    shirin

  13. شیرین گفته است :

    سپتامبر 20th, 2008 در 9:01 ب.ظ

    kheili porharf shodam … bebkahshid sina khan :) ….faghat mitonam begam fogholade bod……

    shayad goftane man kheili bikhod bashe vali benevis ….

    benevis !

  14. مهدی گفته است :

    اکتبر 5th, 2008 در 1:59 ب.ظ

    سینا جان، جالب بود. وبلاگ خوبی داری. به ما تازه کار ها هم سر بزن…

  15. مهسا گفته است :

    اکتبر 26th, 2008 در 6:25 ب.ظ

    دیگر به سلام ها دل نمیبندم
    از خداحافظی ها دلگیر نمیشوم
    دیگر عادت کرده ام
    به تکرار یکنواخت دوری و دوستی
    خورشید و ماه!!

- لطفاً فارسی بنویسید. نظراتی که پینگلیش باشند، تأیید نمی شوند.

- اگر نمی توانید فارسی تایپ کنید، کافیست در بالای کادر متن، گزینه تبدیل خودکار را فعال کنید و پینگلیش بنویسید. نوشته ی شما پس از نوشتن هر کلمه به صورت خودکار به فارسی تبدیل می شود.

- نظر شما پس از بررسی، منتشر خواهد شد. در صورتی که تمایل دارید نظرتان به صورت خصوصی باقی مانده و منتشر نشود، لطفاً ذکر کنید.

- در صورتی که دیدگاه شما در مورد این نوشته نیست از صفحه ارتباط با من استفاده کنید.

پاسخ به نوشته

لطفاً به سوال امنیتی زیر پاسخ دهید: *