اینجا را پلاس 1 کنید!

 

زندان

شنبه, شهریور ۲۳, ۱۳۸۷ ۲۱:۵۰
ارسال شده در قسمت : دست نوشته های سینا
1,133 بازید ۱۵ نظر

خط های خیابون رو میشمرم … با هر قدم صدای برگ ها رو میشنوم … صدای تو رو … نگاهمو گم می کنم … لب هام خیس شد … برگ ها له میشن …

نور قرمز و آبی دور سرم می چرخه …

فدم می زنم … درخت هایی که هر چند متر ردیفی قرار گرفتن … برگ های چنار … انگشتای برگ ها!

لبخند می زنم … به خودم …

یاد زندان میوفتم … دست هایی که میله ها رو محکم گرفتن … میخوان بیان بیرون، نمی تونن … صدایی که دیگه در نمیاد … حنجره ای که دیگه هیچ توانی نداره … و حیف که بی گناهه!

نور سفید رو چشمام میرقصه … یک لحظه سکوت … چیزی نمی شنوم … نگاهمو گم می کنم …

خش خش برگ ها … آروم تر … آروم تر … صدای له شدن انگشتات …

دست هایی که به بیرون میله ها خیره شدن … به آزادی … به پوچی … به نبودن تو …

میخوام آزادش کنم … میخوام واسه همیشه آزادش کنم … میخوام بگذره از پشت این میله ها … دیگه زندانبان از زندانیش خسته شده … در رو باز میکنم … آروم و آروم … چشمامو می بندم تا بره بیرون … تا با خیال راحت، خودمو گول بزنم که رفتنش رو ندیدم … که اصلاً برام مهم نبود … که اصلاً نبود …

نور سفید … به خودم خیره میشم … سکوت!

یه عمره که زندانی بودی … من بودم و تو بودی و این میله ها … اما حالا من موندم و این زندان … من دیگه زندانی نمیخوام … زندانبان نمیشم …

لب هام خیس شد … تو اخراج شدی … لب هام شور شد … !

—————-

پی نوشت ۱ : آهنگی از فریدون فروغی منو وادار به نوشتن کرد.
پی نوشت ۲ : هر چی بهش میگم تو آزادی دیگه …
پی نوشت ۳ : هر آدمی دو نیمه داره … گاهی دو نیمه ی متفاوت … گاهی دو نیمه ی متناقض!
پی نوشت ۴ : همین !

مشترک سی نا.نت شوید تا نوشته های اینجا را در ایمیل تان بخوانید ...
به وسیله‌ی ایمیل:
 
ایمیل شما نزد ما محفوظ و اشتراک تان هر لحظه با یک کلیک قابل انصراف است.

یا به وسیله‌ی فـیـد (خوراک)

۱۵ ديدگاه براي “زندان”

  1. مهتاب گفته است :

    شهریور ۲۴ام, ۱۳۸۷ در ۱۱:۳۹ ق.ظ

    همه رفتند از این خانه ولی غصه نرفت

    باز هم این یار قدیمی چه وفایی دارد…

    [پاسخ]

    سینا پاسخ در تاريخ اسفند ۲۳ام, ۱۳۸۸ ۱۰:۰۴ ب.ظ:

    @مهتاب, چه وفایی دارد :(

    [پاسخ]

  2. پويا گفته است :

    شهریور ۲۴ام, ۱۳۸۷ در ۱۲:۲۵ ب.ظ

    عالی. شبیه آلبر کامو بود. حالا زندانیت کی بود؟

    [پاسخ]

    سینا پاسخ در تاريخ اسفند ۲۳ام, ۱۳۸۸ ۱۰:۰۵ ب.ظ:

    @پویا, نمیدونم!

    [پاسخ]

  3. مانی گفته است :

    شهریور ۲۴ام, ۱۳۸۷ در ۸:۴۱ ب.ظ

    سلام

    امیدوارم حالا که زندانیت آزاده مثل پرنده از قفس در نره.
    برگرده تو قفس ولی به دلخواه خودش.

    [پاسخ]

  4. ارژنگ گفته است :

    شهریور ۲۵ام, ۱۳۸۷ در ۱۰:۰۰ ق.ظ

    قفلی نیست ، میله ای نیست ، و حتی خود زندانی . . .

    زندانبان به زندانیش انس گرفته ، بهش دل بسته ، امــا اون زندانی محکوم نیست … نمی تـــونه محکــوم باشه به حبس ابد ….

    زندانبان گوشه ای کز کرده و به زندانی ِ خودش لبخند می زنه … امـــا …

    زندانی خیلی وقته که رفته ، فبل از اینکه زندانبان بخواد … قبل از اینکه زندانبان بفهمه خودش اسیر میله ها شده و . . . اسیر میله ها شده و دیگه یه زندانیه . . .

    رویای رویایی ِ رویای زندانبان دیگه رویایی نیست … کاش زندانبان به خودش بیاد ، قبل اینکه کابوس ، اونو به حبس ابد محکوم کنه …

    اخـــــراج زندانی ….

    زندانبان !

    آزادیت مبارک !

    پ.ن : شورهای شیرین ….

    [پاسخ]

  5. ارژنگ گفته است :

    شهریور ۲۵ام, ۱۳۸۷ در ۱۰:۰۳ ق.ظ

    ای وای بر اسیری ، کز یاد رفته باشد

    صیاد رفته باشد ، در دام مانده باشد

    [پاسخ]

  6. سینا گفته است :

    شهریور ۲۵ام, ۱۳۸۷ در ۴:۲۳ ب.ظ

    مهتاب،
    بدجوری هم وفا دارد … مرسی

    پویا،
    مرسی

    مانی،
    زندانی ای که بره، دیگه بر نمیگرده!

    ارژنگ،
    زندانی خیلی وقته که رفته … تو راست میگی، دیگه رویایی نیست … دیگه زندانبانی هم نیست … و حیف که دیگه زندانی هم نخواهد بود!

    [پاسخ]

  7. بي تا! گفته است :

    شهریور ۲۵ام, ۱۳۸۷ در ۸:۲۰ ب.ظ

    الان توی ایننیمه های آدما یه ماجرایی توی ذهنمه…بعدا برات تعریف میکنم!البته ممکنه برات جالب نباشه!
    زندان…زندانبان!
    یاد یه جمله افتادم:
    شک میکنم به ترانه ای که زندانی و زندانبان با هم زمزمه میکنند…

    دیگه ترانه ای نیست انگار!
    تو ببین آزادی چه طوره!نمیشه؟

    [پاسخ]

  8. مهسا گفته است :

    شهریور ۲۶ام, ۱۳۸۷ در ۱۲:۰۲ ق.ظ

    همیشه نان خشخاشی میخرم اما از وقتی تو را شناختم از نان های ساده هم بدم میاد !!! ….. میدونم چرا حس میکنم توی زندونی که برای خودم درست کردم حبس ابد خوردم …..شاید چون اون ور میله ها کسی منتظرم نیست …..(مثل همیشه متن جالبی بود مرسی!!)

    [پاسخ]

  9. sanaz گفته است :

    شهریور ۲۷ام, ۱۳۸۷ در ۱:۰۰ ب.ظ

    فکر کردم با خود اندیشیدم این بار از پشت حصار کدامین نفس صدایم را خواهی شنید….

    [پاسخ]

  10. شیرین گفته است :

    شهریور ۳۰ام, ۱۳۸۷ در ۸:۵۹ ب.ظ

    sina khan salam ….
    neveshtaton mano be gerye kardan va dasht ….
    vaghean fogholade bod…

    che rozegari badi shode … zendanban delbakhteye ye asiri ke faghat be raftanesh fekr mikone …. asiri ke fagat on soye divaro mibine .. parvazo mibine ……vali nemidone ke zendan ban na delesh miad ke zendani negahesh dare na bezare bere….zendanban mahkom shode ……mahkom ke na vali ….asheghe zendaniyee shode ke on hata zendan bano nemibine……
    heiif …. !
    to khiabon ghadam mizanam….invare khathaye sefid ….. jaye zendanim khalie…. kheiliiiiii jash khaliye……..
    vali man mibinamesh … dare parvaz mikone on samt …dare mire…………
    chegahdr sedaye barono to in tariki dost daram ….
    vaghty dobare negah mikonam …………..
    manam ke roye khate sefid vaysadam … na invar na onvar ….. tanhaaa
    royayee bish nabod … bodanesh … raftanesh …..vali eshghe man ….roya nabood…
    inghadr khastam ke nemtonam ye ghadam beram on samt …. shayadam chon dige az roya pardazi khaste shodaaam …..

    ey kaaaash ……
    kash royam tamom nemishod…..
    hanoz royamo dost daram ………
    ba hamechizesh ……………..
    ba inke sahebe on roya nistam …
    hata nemitonam ono ba kasi sahim sham ……

    gahi faghat mishe sookoot kard … pas bad az inhame …. faghat migam sokooot

    shirin

    [پاسخ]

  11. شیرین گفته است :

    شهریور ۳۰ام, ۱۳۸۷ در ۹:۰۱ ب.ظ

    kheili porharf shodam … bebkahshid sina khan :) ….faghat mitonam begam fogholade bod……

    shayad goftane man kheili bikhod bashe vali benevis ….

    benevis !

    [پاسخ]

  12. مهدی گفته است :

    مهر ۱۴ام, ۱۳۸۷ در ۱:۵۹ ب.ظ

    سینا جان، جالب بود. وبلاگ خوبی داری. به ما تازه کار ها هم سر بزن…

    [پاسخ]

  13. مهسا گفته است :

    آبان ۵ام, ۱۳۸۷ در ۶:۲۵ ب.ظ

    دیگر به سلام ها دل نمیبندم
    از خداحافظی ها دلگیر نمیشوم
    دیگر عادت کرده ام
    به تکرار یکنواخت دوری و دوستی
    خورشید و ماه!!

    [پاسخ]

- لطفاً فارسی بنویسید. نظراتی که پینگلیش باشند، تأیید نمی شوند.

- اگر نمی توانید فارسی تایپ کنید، کافیست در بالای کادر متن، گزینه تبدیل خودکار را فعال کنید و پینگلیش بنویسید. نوشته ی شما پس از نوشتن هر کلمه به صورت خودکار به فارسی تبدیل می شود.

- نظر شما پس از بررسی، منتشر خواهد شد. در صورتی که تمایل دارید نظرتان به صورت خصوصی باقی مانده و منتشر نشود، لطفاً ذکر کنید.

- در صورتی که دیدگاه شما در مورد این نوشته نیست از صفحه ارتباط با من استفاده کنید.

پاسخ به نوشته


5 − = چهار

به صورت خودکار کلمات فینگلیش را به فارسی تبدیل کن. در صورتی که می‌خواهید انگلیسی تایپ کنید Ctrl+g را فشار دهید.