اینجا را پلاس 1 کنید!

 

بداهه

شنبه, خرداد ۱۱, ۱۳۸۷ ۲۱:۰۷
ارسال شده در قسمت : دست نوشته های سینا
1,276 بازید ۱۰ نظر

خیره شدم به رنگ صندلی … آبی ! … به شیشه زل میزنم … به بطری ای که خالی شده … به چند قطره ای که مانده …

فکر می کردم … به تلنگری که زد … به نغمه ای که بیش و کم نواخت … به سکوتی که حکمفرماست … به دلی که هوایی کرد … و هوایی که بر دل نشاند … به گچی که خیس شد … و سنگی که ننداخت … بارانی که نبارید … و ابری که نفهمید … !

توهم به پایان رسید …

باز هم فکر می کنم … میخواهم ساعت ها بداهه بنوازم … بداهه ! … بداهه نفس می کشم … بداهه نگاه می کنم … بداهه سکوت می کنم … بداهه می خندم … بداهه گریه می کنم … بداهه !

پوچ شدم … پر از خالی هستم … پر از نبودن … پر از خیال … پر از روزمره گی … پر از سکون … پر از یاد لحظه های مرده …

پر هستم … کم مانده که سرریز شوم … و دنیایی را خیال بردارد …

پر هستم … پر از تک نوازی بداهه نوازی چون خودم …

هارمونی شکل گرفت …

و افسوس که هیچ بداهه ای باقی نمی ماند …

——-

پی نوشت ۱ : یکی از دوستان می گفت رئال بنویس … !

پی نوشت۲ : مرز توهم و واقعیت ، گاه آنقدر باریک می شود که … که همین !

پی نوشت ۳ : از وقتی سرما خوردم ، صدام عوض شده … حتی حرفام هم عوض شده ! … کاش همچون گذشته می بودم …

مشترک سی نا.نت شوید تا نوشته های اینجا را در ایمیل تان بخوانید ...
به وسیله‌ی ایمیل:
 
ایمیل شما نزد ما محفوظ و اشتراک تان هر لحظه با یک کلیک قابل انصراف است.

یا به وسیله‌ی فـیـد (خوراک)

۱۰ ديدگاه براي “بداهه”

  1. Angel گفته است :

    خرداد ۱۱ام, ۱۳۸۷ در ۹:۳۳ ب.ظ

    سرما پلک هایم مختل کرده
    درد گیج ِ انگشتانم
    و مردمک ِ این گل ِ خیس می کوبد خلقتم را

    مست ِ این دوار خدا
    مهرم فوران می کند
    سقوط ِ آدمیزاد دارم می زند
    سرشته می شوم من را
    پله پله خواب خاکستری مدفون ِ دنیا

    هم سرایان می نوازند نتم را
    مدهوش ِ پروازم
    ماندگار ِ زمان
    ضرب می گیرم عطسه عطسه بودن
    و تلافی می کنم نگاه
    و خواب می بینم توبه
    این چنین سرشته می شوم
    از نو
    از بداهه هایی منجلابش سکوت
    از آغاز ِ بودن

    .
    .
    .

    Angel

    [پاسخ]

  2. محمد گفته است :

    خرداد ۱۱ام, ۱۳۸۷ در ۱۰:۱۸ ب.ظ

    عاشقی….عاشق بداهه گویی !!!!

    [پاسخ]

  3. ارژنگ گفته است :

    خرداد ۱۱ام, ۱۳۸۷ در ۱۰:۵۱ ب.ظ

    بـعـضـی بـداهه هـا ، بـهـتره حـداقـل یـه بــار هـم کـه شـده نـواختـه بـشـن ؛ هــر چند بیش و کم …

    با این قسمت خیلی حس مشترک داشتم ، اونــجا که گفتی : پر هستم … کم مانده که سرریز شوم … و دنیایی را خیال بردارد …

    کـاش می شد یا مرزی وجود نداشت ؛ یا اونقدر مشخص بودن که هر کسی ، هر وقتی نره طرفش … بــرا فرار و گذر از مــرز …

    [پاسخ]

  4. محسن گفته است :

    خرداد ۱۱ام, ۱۳۸۷ در ۱۱:۰۳ ب.ظ

    این جمله تو با تمام وجودم حس می کنم:
    پوچ شدم … پر از خالی هستم … پر از نبودن … پر از خیال … پر از روزمره گی … پر از سکون … پر از یاد لحظه های مرده …

    [پاسخ]

  5. شیرین گفته است :

    خرداد ۱۲ام, ۱۳۸۷ در ۷:۲۲ ب.ظ

    بارانی که نبارید … و ابری که نفهمید … !

    بداهه……………
    بداهه تویی….. بذار بخنده… بذار سکوت کنه …. بذار گریه کنه…..
    بگذار در این لحظات خفقان آور …. بداهه از تو بنوازه….. از تو خالی بشه…..

    امشب چقدر باران تند می بارد…. ولی…. صدای بداهه نوازی من و…. سر ریز شدن احساسم با برخورد وحشیانه ی آرام انگشتانم با کلید های سازم گره خورده….

    آسمان هم در این میان سکوت کرد…….
    در عوض نگاهم با غباری از اشک پنهان شد……..

    شیرین..

    پوچ شدم … پر از خالی هستم … پر از نبودن … پر از خیال … پر از روزمره گی … پر از سکون … پر از یاد لحظه های مرده …

    [پاسخ]

  6. امین گفته است :

    خرداد ۱۳ام, ۱۳۸۷ در ۱۰:۳۱ ق.ظ

    بداهه بگو ، بداهه بنواز ، بداهه عاشق شو
    بگذار دلت
    بداهه
    هوایی شود

    [پاسخ]

  7. sana:| گفته است :

    خرداد ۱۴ام, ۱۳۸۷ در ۹:۰۴ ق.ظ

    بعضی وقتها توی همین بداهه
    یه رویا یخ میزنه
    همه چی خراب میشه
    زندگی داغون میشه
    نمیشه از بداهه بداهه گذشت
    خوب بود

    [پاسخ]

  8. مهسا گفته است :

    مرداد ۱۲ام, ۱۳۸۷ در ۴:۲۵ ب.ظ

    اوون قدر واسه گفتن احساسم به اوون مقدمه چینی کردم که فرصت از دست رفت جالا که تو دریای چشمانتش غرق شدم بگذار تا به حرف به بداهه بزنم : دوستت دارم!!!

    [پاسخ]

  9. مهسا گفته است :

    مرداد ۱۲ام, ۱۳۸۷ در ۴:۲۷ ب.ظ

    به بداهه نوشتید .. به بداهه نوشتم …. .به بداهه خوندیم …. به بداهه فکر کردیم …با بداهه زندگی کردیم …که زندگی تک تک لجظه چیزی جز بداهه نیست حتی عشق… به بداهه هم میشه عاشق شد میشه عشق ورزید ولی….

    [پاسخ]

  10. مهسا گفته است :

    مرداد ۱۲ام, ۱۳۸۷ در ۴:۳۵ ب.ظ

    ای چراع هر بهانه از تو روشن از تو روشن ای که حرف های قشنگت من را آشتی داده با من ….من و گنجشک های خونه دینت عادتمونه …به هوای دیدن تو پر میگیریم از تو لونه ..باز میشه که مثل هر روزبرامون دونه بپاشی ..من و گنجشک ها میمیریم تو اگه خونه نباشی….

    همیشه اسم تو بوده اول و آخر حرف هام بس که اسم تو ر ا بردم بوی تو داره نفس هام …عطر حرف های قشنگت عطر یه دنیا شقایق تو همون حسی که از اوون سرخه گوونه های عاشق …شعر من رنگ صداته …رنگ پاکبیریایاا …بهترین رنگی که دیدم …رنگ زرد کهربایی ….

    من و گنجشک های خونه دیدنت عادتمونه از هوای دیدن تو پر میگیریم از تو لونه …. فرق لبن عشق و تنفر مهم ولی مرز میان عشق و عهادت کجاست ؟!!

    من و گنجشک های خونه عاشقیم یا عادت عاشقانه داریم؟!! عشق هم تو این روز و روزگار بداهه شد …. جواب فرهاد را کی میده؟!!

    [پاسخ]

- لطفاً فارسی بنویسید. نظراتی که پینگلیش باشند، تأیید نمی شوند.

- اگر نمی توانید فارسی تایپ کنید، کافیست در بالای کادر متن، گزینه تبدیل خودکار را فعال کنید و پینگلیش بنویسید. نوشته ی شما پس از نوشتن هر کلمه به صورت خودکار به فارسی تبدیل می شود.

- نظر شما پس از بررسی، منتشر خواهد شد. در صورتی که تمایل دارید نظرتان به صورت خصوصی باقی مانده و منتشر نشود، لطفاً ذکر کنید.

- در صورتی که دیدگاه شما در مورد این نوشته نیست از صفحه ارتباط با من استفاده کنید.

پاسخ به نوشته


− 8 = یک

به صورت خودکار کلمات فینگلیش را به فارسی تبدیل کن. در صورتی که می‌خواهید انگلیسی تایپ کنید Ctrl+g را فشار دهید.