اینجا را پلاس 1 کنید!

 

گچ و سنگ

پنج شنبه, اردیبهشت ۱۲, ۱۳۸۷ ۲۳:۴۸
ارسال شده در قسمت : دست نوشته های سینا
1,319 بازید ۲۱ نظر

دارم روزهای عجیبی رو سپری می کنم … امروز نشستم تمام پست های وبلاگمو خوندم … نوشته هایی که بعضی وقتا برا یه بچه هم مفهوم داره (آشفته)  … و بعضی وقتا در واقع هیچکس به جز خودم نمی فهمه (نارنج) … یه جاهایی بغض کردم … یه جاهایی خندیدم … برای خودم … به تو …

اما این روزا دارن میگذرن … بدون هیچ تغییری … بدون هیچ احساسی … هیچ احساسی ؟! … راستش ، من اینجوری نبودم … شایدم بودم … نمیدونم … سالهاست که تجربه نشده … حس جذابی داره … پاهای سست … صورت رنگ پریده … نبضی که دیده میشه … چشمای خیره شده … دست های گم شده … صدایی که میلرزه … نگاهی که میرقصه … دوست داشتنی بود …

بچه که بودم ، یادش خیلی به خیر ! … با هزار التماس اجازه میگرفتم که برم کوچه! ، تا با دختر های همسایه لی لی بازی کنم و با پسرا فوتبال ! … یادمه به زور گچ پیدا میکردیم ، ۸ تا مربع می کشیدیم ، سنگ مینداختیم … دعا می کردیم بارون نگیره ، لی لی مون خراب نشه … کوچه مون پر از چنار بود ، یه آجر کنار هر درختی که میذاشتیم ، میشد دروازه … روزی ده بار می خوردم زمین ، دست و پام همیشه زخمی بود ، تازه افتادن از رو دوچرخه هم به اینا اضافه می شد … کارهایی تکراری … ساعت ها و روز ها سرگرم مون میکرد … خیلی خوش میگذشت … خیلی دوست داشتنی بود … چون از بودن با هم لذت می بردیم … چون با یه گچ و سنگ ، با یه توپ و ۲ تا آجر ، همه ی شرایط برای دوست موندنمون مهیا بود … وقتی یکی تقلب می کرد یا دروغ می گفت ، حسابی دعوا می کردیم … کار بالا میگرفت ، گهگاه می زدیم زیر گریه تا ثابت کنیم که راست میگیم! … ولی با همه ی این حرفا ، رو هم حساب می کردیم … الکی که نبود … دوست بودیم !

یهو چشممو باز کردم دیدم ، قدم ۱۸۰ رو رد کرد ! به همین سادگی و به همین مزخرفی گذشت … حالا دیگه آدم پایه برای لی لی و  فوتبال گیر نمیاد … با  ۸ تا مربع دل هیچکی خوش نمیشه … با کفش های خیس میریم رو لی لی بچه ها … با ماشین از روی آجر دروازه رد میشیم … ۲ تا بوق هم روش … وسط پرواز بچه ها … درست از وسط گذشته ی خودمون … سالم میریم ، سالم میایم … زمین نمی خوریم … زمین نمی خوریم ؟! … زخمی نمیشیم … نمیشیم ؟! … همه چی تکراری شده … خوش نمیگذره … از بودن با هم لذت نمی بریم … با یه گچ  ، هیچ دوستی گیرت نمیاد … وقتی دروغ میگیم ، دعوامون نمیشه … تازه با هم بیشتر دوست میشیم ! … گریه نمی کنیم ! چون نیازی بهش نداریم … رو هیچکس حساب نمی کنیم … ۲۰۰ تا تو اینترنت … ۱۰۰ تا تو مدرسه و دانشگاه … کلی آدم های به ظاهر آشنا … و دریغ از چندتا آشنا !

یه موقعی دوست داشتن ، خیلی دوست داشتنی بود … خیلی ساده بود … با یه گچ شروع میشد … کلی عمیق بود … کلی باحال بود … گچش از من بود … سنگش از تو … تا آخر آخر !

حالا دیگه ، دوست داشتن با خیلی چیزای دیگه قاطی شده … هزار تا تبصره داره … کلی اما و اگر داره … حالمو به هم می زنه … اگه پاتو اونجا بذاری ، حتماً دفنت میکنن … اونجا تا ابد تو محکومی !

آخرش همیشه اینه … ما دیگه بزرگ شدیم … نه من از گچم میگذرم ، نه تو از سنگت !

———-

پی نوشت ۱ : نمی خواستم زیاد طولانی بشه … خب شد دیگه … اتفاقه !

پی نوشت ۲ : تو یکی از پست ها (نیمه ی من) گفتم : “یه درختی بکار! و هر روز بهش آب بده” … حالا میگم ، یه بوته ی کوچیک بکار … اما تمام حواست به چیزی که میکاری باشه …

پی نوشت ۳ : بعضی از لحظه ها ، جام شرابی هستن که دوست داری تا آخر سر بکشی … با وجود اینکه اندوه بعد از مستی رو خیلی خوب میشناسی !

پی نوشت ۴ : این خلوت ، بوی مرگ میده . از مرگ متنفرم … از تنهایی اش …

مشترک سی نا.نت شوید تا نوشته های اینجا را در ایمیل تان بخوانید ...
به وسیله‌ی ایمیل:
 
ایمیل شما نزد ما محفوظ و اشتراک تان هر لحظه با یک کلیک قابل انصراف است.

یا به وسیله‌ی فـیـد (خوراک)
كلمات كليدي : ,

۲۱ ديدگاه براي “گچ و سنگ”

  1. shirin گفته است :

    اردیبهشت ۱۳ام, ۱۳۸۷ در ۱۲:۰۵ ق.ظ

    sina midoonesti kheili ghashang va latif minevisi.vaghean be in ehsase pasket afarin migam.hich vaght in khalvat buye marg nemide,khalvatie ke taze baadesh aghaze yek zendegi e…

    [پاسخ]

  2. ارژنگ گفته است :

    اردیبهشت ۱۳ام, ۱۳۸۷ در ۷:۲۹ ق.ظ

    ۱>
    یــادش بخیر … دوستی هــا چه ســاده شــروع می شد , حتی بـا یه شکلات …. امــا الان به سختی می شه با صد تا شکلات یه دوستی صاف و ساده و بی ریا و واقعی رو درست کرد و ادامه داد … راستی به نظرت یه دوستیه واقعی با اون مشخصاتی که گفتم , دیگه تیازی به شکلات داره؟!

    [پاسخ]

  3. ارژنگ گفته است :

    اردیبهشت ۱۳ام, ۱۳۸۷ در ۷:۳۱ ق.ظ

    ۲>
    حتمــا اینو خـونـدی که :
    ” همه ما تو یه دنیای شیشه ای زندگی می کنیم و اگه سنگی رو به طرف کسی پرتاب کنیم , اولین چیزی که میشکنه , دنیای خودمونه”….

    [پاسخ]

  4. ارژنگ گفته است :

    اردیبهشت ۱۳ام, ۱۳۸۷ در ۷:۴۱ ق.ظ

    ۳>
    کــاش هنوزم میشد “بچگی” کرد …. هنوزم می شد مثل بچگیامون فکر کنیم و دوستی رو بی غل و غش بشناسیم ….
    امــا تو هـمین بزرگی هـم می شـه روح پاکه بچـگی رو متبلور کرد … حتی اگه باعث تـمـسخر دیگران بشـه … این دیگران هـمونایی هسـتـن که اول از هـمه دنیای خودشـون میشکنـه … اون کـسی رو که تو وارد دنیای شـیشـه ای خودت کردی دیگه به این سادگیا بیرون نـمیره … چـون برای ورود , شرایط و امتحانای خودشـو پس داده … ایـن ، هـمونه…..
    ((اگه بگی که خوب کشسی که وارد دنیای من بشه دیگه تیازی به سنگ نداره ! میتونه خیلی راحت تر از این حرفـا بـاعـث مرگ بـشـه … .. یه جواب تلخ داره ؛ اونم ایـنه که “خــوب” بــودن تــاوان داره …. این جــاست که بــایـد مــثــل بــزرگــا فــکــر کــرد …)

    [پاسخ]

  5. مهتاب گفته است :

    اردیبهشت ۱۳ام, ۱۳۸۷ در ۲:۱۴ ب.ظ

    یاد روزهایی که زندگی میکردیم بخیر!!…

    [پاسخ]

  6. mahshid گفته است :

    اردیبهشت ۱۳ام, ۱۳۸۷ در ۲:۱۷ ب.ظ

    fogholade bod aslan nemitonam ehsasamo ba khondane bloget begam tamame rozaye khobe bachegim tamame rozaye bade nojavonio javonim tadai shod vasam delam lak zade vase gachaaye kharabeye roberoye khonamon delam lak zade vase leyle bazi kardano docharkham vase dostam:(fogholade bod pesar

    [پاسخ]

  7. محسن گفته است :

    اردیبهشت ۱۴ام, ۱۳۸۷ در ۱۱:۴۸ ق.ظ

    سینا خان خیلی خوب گفتی!… منم خیلی وقتا آرزو میکنم فقط یه روز دیگه به اون روزا برگردم… به اون روزایی که با یه دوچرخه ی بیست (که هر روز میشستمش!) با بچه های محل تو کوچه ها دور می زدیم… اصلا هم حواسمون نبود که کی داره ما رو رو اون دوچرخه نگا می کنه… اصلا هم نگران این نبودیم که یکی بگه این چه بی کلاسه! چی بی شخصیته! چقدر رو دوچرخه ش جوگیر شده!…. یاد روزایی که عکس های آدامس و پاسور و … همه ی داراییمون بود ! هر کی یه عکس جدید و کمیاب داشت اون شاه بود … شاه بودن ربطی به پول و اینجور چیزا نداشت… ولی کی فکرشو می کرد که یه وقتی بشه که حسرت یه روز از اون روزا رو داشته باشم؟! … حیف که اون موقع نمی دونستم…

    [پاسخ]

  8. محمد گفته است :

    اردیبهشت ۱۴ام, ۱۳۸۷ در ۱:۱۵ ب.ظ

    بسیار زیبا بود…به به…ولی لطفا از زندگی ناامید نشید!!

    [پاسخ]

  9. bita! گفته است :

    اردیبهشت ۱۵ام, ۱۳۸۷ در ۸:۵۷ ب.ظ

    چه روزهایی هستند برای نرسیدن!
    نمیدونی چقدر دوچرخه سواری بچگی ها و لی لی و دروازه شدن هامو به یاد میارم!چقدر گریه میکردم…
    اون موقع زیاد خلوت بودن رو حس نمیشد کرد!

    [پاسخ]

  10. sargol گفته است :

    اردیبهشت ۱۶ام, ۱۳۸۷ در ۸:۰۷ ق.ظ

    فوق العاده نوشته بودی دوست من!
    با اجازه تو بلاگ خودم میزامش…البته با ذکر منبع.
    آهنگ روی سایتتون واقعا قشنگه و به نوشته هاتون میخوره.
    تبریک.

    [پاسخ]

  11. سینا گفته است :

    اردیبهشت ۱۶ام, ۱۳۸۷ در ۹:۱۳ ب.ظ

    شیرین :
    مرسی خیلی زیاد … اما مرگ هم میتونه آغاز یه زندگی دیگه باشه … این خلوت هم همینطور … این خلوت بوی مرگ میده … بوی مردن میده ، نه زندگی بعد از اون رو!

    ارژنگ :
    من سنگی به طرف کسی پرتاب نمی کنم … من “بد” بودن رو بلد نیستم ! تو می دونی …

    مهتاب :
    ما همه گمراه هستیم … گم راه !
    مهشید :
    مرسی … بد نیست هر از گاهی یادمون بیاد که اولش چی بودیم!

    محسن :
    زندگی دو قسمته … اولی در آرزوی دومی ، دومی در حسرت اولی !

    محمد :
    ناامید نیستم … اما امید چندانی هم ندارم !

    بیتا :
    آره ، خلوت بودن حس نمی شد … چون هنوز در موهای خرگوش فرو نرفته بودیم !

    Sargol :
    مرسی … ترجیح میدم به مطلبم لینک داده بشه ، تا اینکه نقل بشه و منبعش ذکر بشه.

    [پاسخ]

  12. mahshid گفته است :

    اردیبهشت ۱۶ام, ۱۳۸۷ در ۱۱:۰۰ ب.ظ

  13. arezoo گفته است :

    اردیبهشت ۱۷ام, ۱۳۸۷ در ۸:۳۹ ب.ظ

    kheli khoshgel neveshti manam bord be un rooza,vali man hanuzam mibinam adamaii ro ke sang miarand na bara inke shisheye deleto beshkannd bara in ke hamdamet beshand o ba taravatet konnad…hanuzam hastand begard

    [پاسخ]

  14. zahra گفته است :

    اردیبهشت ۲۵ام, ۱۳۸۷ در ۱۱:۰۵ ق.ظ

    salam…weblogetun o baraye avalin bar dara mmibinam.
    rastesh kheili weblogetun o dust daram…
    omidvaram hamishe movafagho sar boland bashid.

    [پاسخ]

  15. ........... گفته است :

    اردیبهشت ۲۵ام, ۱۳۸۷ در ۱:۰۳ ب.ظ

    هـــــــــــــو…..

    سلام

    زیبا بود و پر از نا امیدی….
    به قول شاملو:
    تنها تسلای من
    عشقی است
    که شاهین ترازو را
    به سمت کفه ی فردا خم می کند…….

    امیدوارم فردا برای همه ما امروزی نباشد که دیروز منتظرش بودیم….

    یا عشق….

    [پاسخ]

  16. Angel گفته است :

    خرداد ۶ام, ۱۳۸۷ در ۹:۰۳ ب.ظ

    پنجره ای بسته می شود رو به آرزویم
    گیلاس ِ شرابی از نور شکسته می شود
    و من هم

    [پاسخ]

  17. مهسا گفته است :

    مرداد ۱۲ام, ۱۳۸۷ در ۴:۱۷ ب.ظ

    به قول داریوش

    بوی گندم مال من هر چی که دارم مال تو …یه وجب خاک مال من …هر چی میکارم واسه تو … اهل این طائونیه قبیله مشرقیم تویی اوون مسافر شیشیه ایه شهر فرنگ ..

    توی این ترانه خیلی زیبا فاصله آدم ها به تصویر کشیده شده ….

    تو میخوای مر مر قلبت آب شه با گرمای عشقم دلت از سنگه عزیزم سنگی که صبور نمیشه ….این جاست که دادمون بلند میشه : فاصله ها فاصله ها… اوون را به من برسونید ….فاصله ها فاصله ها درد من را نمیدونید ….

    بردن اسم تو از یاد کاریه که خیلی سخته …دل تو جنس یه قلبه که تو آغوش درخته …تو دلم همیشه جاته …همیشه دلم باهاته ..یاد تو هر جا که باشی پا به پا مه

    [پاسخ]

  18. مهسا گفته است :

    مرداد ۱۲ام, ۱۳۸۷ در ۴:۲۲ ب.ظ

    و راستی امان از اوون غریبه های اشنا که اوون قدر تو این روز و روزگار سرشون شلوغ شده که واسه جواب سلام ندادن واسه بی اعتنایی واسه این که روز به روز خودشون را بگیرند هزار و یک بهانه دارند … خخیلی جالبه ماها همبازی های بچگی وقتی همدیگه را میبینیم اوون قدر واسه هم کلاس میزاریم واسه هم بلف میزنیم که دیگه برای هم از غریبه هم غریبه تر شدیم ….
    دیگه نه من از سنگم میگذرم نه تو از گچت شوخی که نیست بزرگ شدیم هر کدوممون برای خودمون کسی شدیم … چرخ های این مملکت را داریم میچرخونیم … باید هم یادمون بره …خیلی چیز ها را فراموش میکنیم خیلی چیز ها را باید فراموش کنیم

    [پاسخ]

  19. مهسا گفته است :

    مرداد ۱۲ام, ۱۳۸۷ در ۵:۱۳ ب.ظ

    به قول حمید مصدق: آرزو میکردم دشت سرشار ز سرسبزی رویاهارا …من گمان کیکردم دوتی همچون سروی سرسبز …۴ فصلش همه آراستگی ست ..من چه میدانشتم هیبت باد زمستانی هست من چه میدانستم سبزه میپژمرد از بی آبی … سبزه یخ میزند از سردی دی ..من چه میدانستم دل هر کس دل نیست دل ها صیقلی از آهن و سنگ …دل ها بی خبر ز عاطفه اند !!!

    خیلی زیبا نوشتید … ای کاش میشد برگشت به اوون روز ها

    من چه میگویم….با تو اکنون چه فراموشی هاست …با من اکنون چه نشستن ها و خاموشی هاست ….

    تو مپندار که خاموشی من …هست برهان فراموشی من …

    آرزو میکردم که خواننده شعرم باشی … راستی شعر من را میخوانی…نه دریغا هرگز

    باورم نیست که خواننده شعرم باشی کاشکی شعر من را میخوانندی!!…

    [پاسخ]

  20. negin گفته است :

    مرداد ۲۶ام, ۱۳۸۷ در ۱۱:۱۵ ب.ظ

    قشنگ بود. ولی یکی از استادای ما میگفت بزرگ بشین ولی وارد دنیای بزرگترها نشین. من خیلی امتحان کردم سخته ولی میشه.

    [پاسخ]

  21. شیوا گفته است :

    اسفند ۳ام, ۱۳۸۷ در ۱۰:۳۲ ق.ظ

    بی نظیر بود …بی نظیر، واقعی ، نزدیک و دلنشین.

    آرزومند موفقیت شما

    [پاسخ]

- لطفاً فارسی بنویسید. نظراتی که پینگلیش باشند، تأیید نمی شوند.

- اگر نمی توانید فارسی تایپ کنید، کافیست در بالای کادر متن، گزینه تبدیل خودکار را فعال کنید و پینگلیش بنویسید. نوشته ی شما پس از نوشتن هر کلمه به صورت خودکار به فارسی تبدیل می شود.

- نظر شما پس از بررسی، منتشر خواهد شد. در صورتی که تمایل دارید نظرتان به صورت خصوصی باقی مانده و منتشر نشود، لطفاً ذکر کنید.

- در صورتی که دیدگاه شما در مورد این نوشته نیست از صفحه ارتباط با من استفاده کنید.

پاسخ به نوشته


یک + 9 =

به صورت خودکار کلمات فینگلیش را به فارسی تبدیل کن. در صورتی که می‌خواهید انگلیسی تایپ کنید Ctrl+g را فشار دهید.