حسرت
جمعه, دی ۱, ۱۳۸۵ ۱۵:۴۸یه موقعی وقتی بچه بودم ، مامانم بهم گفت بزرگترین آرزوت چیه ؟ درست یادم نیست چی جواب دادم … شاید گفتم که میخوام پروفسور شم ! … شاید گفتم میخوام آهنگساز بشم … شاید گفتم که میخوام به مریخ سفر کنم … خفن بشم … یا یه چیزایی شبیه به این …
ولی دقیقا یادمه که چون من آدم زبون درازی بودم ( و هستم ) بلافاصله از مامانم پرسیدم که : حالا بزرگترین آرزوی شما چیه ؟ ( شاید به خاطر این می پرسیدم که فکر میکردم احتمالاً آرزوی مامانم به قشنگی آرزوی من نباشه … ) … حدس هم نمیزدم مامانم این قدر آرزوش ساده باشه … بهم گفت آرزوم اینه که :
” هیچ وقت تو زندگی افسوس گذشته رو نخورم “
یه کم جا خوردم … یه کم فکر کردم … با خودم گفتم : حتماً چون میدونه که نمیتونه مریخ بره ، اینو میگه ! …
فکر میکنم یکبار هم تو پیش دانشگاهی این جمله رو از مامانم شنیدم … شاید این جوری به طور غیر مستقیم حالیم شد که اگه بیشتر درس بخونم ، به جای اینکه هر هفته ساک و چمدون با خودم بچرخونم و دنبال اتوبوس و قطار و قاطر بدوم ، میتونم خیلی راحت دوره ی دانشجویی ام رو سپری کنم …
حالا دیگه ، ظاهراً سینا بزرگ شده و خودش میفهمه چه غلطی داره میکنه … یعنی اگه نفهمه ، مایه ی تأسفه !
حالا دیگه شاید وقتش رسیده که از همه چی گذشت برای این که به آخر رسید … حتی از خودم ! حتی از تو …
حالا دیگه هر روز بارها و بارها به خودم میگم ” کاش جوری بودم که افسوس گذشته رو نمی خوردم ” …
حالا دیگه حسرت شب کنکور رو میخورم … چه اضطراب قشنگی داشت … چون میدونستم که آخرش من برنده میشم …
حالا دیگه تا سرمو رو بالش میذارم ، خوابم میبره …
حالا دیگه فکر میکنم اگه قرار بود دوباره به دنیا بیام ، فقط دلم میخواست تا ۱۷ سالگی ام اینطور تکرار میشد …
حالا دیگه بعد از ۱۴ یا ۱۵ سال ، دقیقاً همون اولین آهنگی رو که یاد گرفتم مینوازم …
حالا دیگه دلم میخواد به همه چی بخندم … و بیشتر از همه به تو …

و ای کاش جوری بودم که افسوس نمی خوردم …
———-
پی نوشت ۱ : من اگر بدونم تو یه بازی می بازم ، هیچ وقت شروع نمی کنم !
پی نوشت ۲ : اولین آهنگی که خودم یاد گرفتم ، “سلطان قلبم” از عارف بود . خیلی روم تأثیرگذاره.
پی نوشت ۳ :
Ben Benden Vazgectim , belke Coktan Bittim , Donulmeyen Yerdegim
پی نوشت ۴ :
ترک افسانه بگو حافظ و می نوش دمی
که نخفتیم شب و شمع به افسانه بسوخت
پی نوشت ۵ : کاش مجالی داشتم تا هر کاری میخواهم بکنم … که احساس می کنم ، فرصتی نمانده است …
نوشته های تصادفی :
۵ ديدگاه براي “حسرت”
- نظر شما پس از بررسی، منتشر خواهد شد. در صورتی که تمایل دارید نظرتان به صورت خصوصی باقی مانده و منتشر نشود، لطفاً ذکر کنید.
- لطفاً فارسی بنویسید.
- اگر نمی توانید فارسی تایپ کنید، پینگلیش بنویسید. نوشته ی شما پس از نوشتن هر کلمه به صورت خودکار به فارسی تبدیل می شود. در صورتی که نیاز دارید چیزی را انگلیسی تایپ کنید و تبدیل به فارسی نشود، ctrl+g را زده و سپس انگلیسی تایپ کنید. لازم به ذکر است که با تکرار این عمل، دوباره می توانید مانند قبل پینگلیش بنویسید.
- در صورتی که دیدگاه شما در مورد این نوشته نیست از صفحه ارتباط با من استفاده کنید.











bita گفته است :
دی ۲م, ۱۳۸۵ در ۹:۱۶ ق.ظ
حسرت گذشته رو نخوردن!
هرکاری بکنی بازم یه چیزی هست که حسرتش رو بخوری!
گاهی یه اتفاقایی یه آدمایی و یا حتی ….همه چیز اصلا، هستن که توی گذشته جا موندن و من حسرتشون رو میخورم!
ولی نه برمیگردن نه هیچ چیز دیگه پس بهتره بیخیالشون بشم و زندگیمو بکنم!
بازم نمیشه …ولی میشه!
sanaz گفته است :
دی ۲م, ۱۳۸۵ در ۱:۳۱ ب.ظ
وقتی به دنیا اومدم اونقدر شکه بودم که تا ۲ ساعت فقط گریه کردم و تا ۲ سال نتونستم حرف بزنم
abs گفته است :
دی ۲م, ۱۳۸۵ در ۸:۰۹ ب.ظ
من فکر می کنم اگه کسی حسرت گذشته رو نخوره ، یا مفهوم زندگی رو نفهمیده یا می خواد زیرآبی بره. ما به حکم انسان بودنمون در لحظه لزوما” بهترین تصمیم ها رو نمی گیریم . با گذشت زمان و افزایش دید اگه بی هدف و بی خیال نباشیم امکان نداره نگیم : “کاش اون کارو کرده بودم ” . مهم اینه که روندی رو پیش بگیریم که از تجاربمون درس بگیریم و سعی کنیم در موقعیت ها بهترین تضمیم ها رو بگیریم . اگه بگیم حسرت گذشته رو نمی خوریم داریم خودمونو گول می زنیم . آدمی ذاتا” کبال طلبه و حتی اگه بهترین استفاده رو هم از عمرش کرده باشه باز هم فکر می کنه کارهای بهتری می تونسته بکنه .مهم اینه که نمودار حسرت بر حسب زمانمان تزولی باشه . در یک کلام از خودمون راضی باشیم . حسرت رو به هر حال می خوریم ولی سعی کنیم از تجارب استفاده کنیم تا کمنت حسرت بخوریم .
فرشاد ص (ف ص) گفته است :
دی ۸م, ۱۳۸۵ در ۵:۳۷ ب.ظ
- سلام !
abs عزیز بنظر من چیزی که گذشته چه بد و چه خوب ، خوبه ! یعنی هر وقت از من بپرسی گذشتت چطور بوده میگم عالی میدونی آخه گذشته مثل کسی میمونه که مرده و نباید پشتش حرف زد !!!!!!!
به سینای عزیزم :
باز هم مثل قدیما همه چیز عالیه راستش من یه مدتی دور افتاده بودم ولی کماکان ارتباطم را نزدیکتر خواهم کرد ولی یه چیزی آهنگت کو ؟؟؟
بهار گفته است :
آذر ۲۳م, ۱۳۸۶ در ۱:۲۷ ب.ظ
منم اولین آهنگی که یاد گرفتم سلطان قلبها بود!