اینجا را پلاس 1 کنید!

 

بذار تنها باشم ، تنها بمیرم !

چهارشنبه, تیر ۲۱, ۱۳۸۵ ۲۰:۲۷
ارسال شده در قسمت : دست نوشته های سینا
5,477 بازید ۴ نظر

هر سال روز تولدم حس عجیبی دارم . یکی بهم میگه : داری بهش نزدیک میشی . درست نمیدونم منظورش چیه ؟
هر سال یه عددی به اضافه ی یک میشه … یکی دیگه ، منهای یک .
هر سال یه تعداد به اطرافیانم اضافه میشه ، یه تعداد ازشون کم میشه .
هر سال که میگذره بیشتر میفهمم که کی هستم … زیاد مطمئن نیستم برا چی هستم … ولی از بودنم راضی هستم … نمیدونم ، شاید اگه نبودم ، از نبودنم راضی می بودم …
هر سال یه تعدادی به کسانی که دوسشون دارم یا دوسم دارن اضافه میشه … یه تعدادی هم به کسانی که برام قابل تحمل نیستن و یا من هم برای اونا نفرت انگیزم اضافه میشه ! واقعاً نمیدونم کدومش بهتره …
هر سال که میگذره جاه طلب تر میشم … کله شق تر میشم … مغرور تر میشم … خودخواه تر میشم … سنگ دل تر میشم … یکی میگه : ” دماغ سر بالا ” تر هم میشم !

تو یه کتاب فلسفی خوندم : “آدما وقتی به دنیا میان مثل این می مونه که می افتن روی بدن یه خرگوش خیلی بزرگ ! اوایل چون هنوز زیاد لای موهای خرگوش نرفتن میتونن یه چیزایی بفهمن . ولی هر چی میگذره بیشتر لای موهای خرگوش گم میشن … فهمشون از اطراف کمتر میشه … دایره ی افکارشون کوچک تر میشه … فقط آدما رو میبینن …”
 
هر سال که میگذره احساس میکنم خیلی بیشتر لای موهای خرگوش فرو میرم … کمتر یاد صفر و بینهایت می افتم … همه چی داره به ۳٫۱۴ ختم میشه …
هر سال آرزوهام بزرگتر میشن … ولی زمانم برای تحققشون کمتر میشه …
هر سال صدام باز تر میشه ! اینو “همه میگن” :D … ماهر تر میشم … توانا تر میشم … خلاق تر میشم …
هر سال که میگذره بیشتر دلم برای خودم تنگ میشه … خلوت خودم رو دوست دارم …
یکی گفت : “هیچی بدتر از تنهایی نیست” … راستش نفهمیدم چی گفت … مثل اینکه از قلم افتاده بود … منو وادار به تفکر کرد …
من عاشق تنهایی ای هستم که برا خودم درست کردم . عاشق لحظاتی که خودم هستم و سازم … ترجیح میدم کسی دوروبرم نباشه … تنهای تنها … انگشتام برا خودشون میرقصن … شده که با بغض بنوازم … با هیجان … در حال خندیدن … در حال گریه … صدامو میندازم بالا :

باز دوباره صبح شد ، من هنوز بیدارم ، کاش میخوابیدم ، تو رو خواب میدیدم  …
گل گلدون من ، ماه ایوون من ، از تو تنها شدم ، چو ماهی از آب …

Where Do I Begin to tell the story of how great a love can be  ?

آخه دل من ، دل ساده ی من ، تا کی میخوای خیره بمونی به عکس روی دیوار  …
ازم رو برنگردون ، پریشونم پریشون …
وقتی من میگم نمیخوام تو بمونی ، دل من میگه بمون با بی زبونی ، من دوست دارم ولی بهت نمیگم …
به من امید میده حرفای شیرینت ، گرمیه اون بوسه های آتشینت ، نمیخوام از مژه هات بریزه اشکی ، رو شیار گونه های نازنینت …
یکی حالا پیدا شده قدر اونو بدونه … رگ خواب یار منو رقیب من میدونه …
شبامو ازم گرفتی ، گرفتی خوب من ، یه دفعه گذاشتی رفتی ، و رفتی خوب من …
نپرس دیگه حالم ، سوخته پر و بالم ، یاد چشات یک دم نمیره از یادم …
کاش که میشد یک شب ، خوابتو میدیدم ، چشمای نازتو تو خواب میبوسیدم …
هر چی آرزوی خوبه مال تو ، هر چی که خاطره داری مال من …

Ne günler yasadik ne günler gördük , Hayat bir kumarmis arkadas
Hasret kaldim , gülushuna … hasret kaldim
Bu Sevda Bitmez

Seni gördüğüm anda , Düştüm senin aşkina , Nerden çıktın karşıma , Sevdim seni çok sevdim

بذار تنها باشم ، تنها بمیرم … دیگه از درد و غم آروم بگیرم …
چرا ای دل تو اینقدر سر به زیری ، به دام اینو اون هر دم اسیری ، چرا گول میخوری با یک اشاره ، سحر شد تو هنوز چشمات بیداره …
تو را با دیگری دیدم که گرم گفتگو بودی ، با او آهسته می رفتی ، سراپا محو او بودی … گناهت را نمی بخشم …
چرا هر جا که میرم ، در به روم باز نمیشه ، چرا هر جا دلیه ، میشکنه مثل شیشه …
انتظار تو ، فقط مال منه ، سهم من از تو افسوس ، تو رو نداشتنه …
نشسته ام باز کنار تو ، اومدی سراغم ، نگاه تو روشن شبای بی چراغم …
با تو رفتم ، بی تو باز آمدم ، از سر کوی او دل دیوانه … پنهان کردم ، در خاکستر غم ، آن همه آرزو ، دل دیوانه …


به نظرم میاد که دارم عمرم رو تلف میکنم … دارم سال های زندگیم رو تلف میکنم … دارم خزعبلات میگم … داره میشه ، آش نخورده ، دهن سوخته ! … شاید تنها گزینه هایی که درست هستن همینا باشن :


نفسام با نغمه هام راهی میشن ، اما من خیره به سازم می مونم …
من همیشه قصه ی عشقو میگم ، ولی تنها یارم این ساز منه ! عمر عاشق بودنم چقدر کمه … آخرش ، آخر آواز منه …


میگه : سرتو کردی تو آلت ( به ساز من میگه : آلت ! ) و از هیچ جا خبر نداری .
میگه : خیلی آدم مغروری هستی .
میگه : آخرش چوبشو میخوری و همه چی رو از دست میدی .
میگه : دماغت خیلی بالاست !
میگه : خیلی خشکی .
میگه : حتی حرف زدنت هم خشکه .
میگه : آدم لجبازی هستم .
میگه : بچه بازی در میاری !
میگه : برو بابا ، برو درستو بخون …
.
.
.
میگم : موسیقی منو آروم میکنه . نواختن منو خالی میکنه . حق با توست . تو از همه جا با خبری …  ” کان را که خبر شد ، خبری باز نیامد”
میگم : غرور جواب غروره .
میگم : تا حالا نشده من چیزی رو بخوام و بهش نرسم . اگه به چیزی نرسیدم ، حتماً نخواستم . این به معنای از دست دادنه ؟؟؟!!!
میگم : دماغ ، بالا بودنش بهتر از پایین بودنشه … اینو ۳۰ سالگی ات میفهمی !
میگم : آدما با هم فرق دارن .
میگم : من اینجوری راحت ترم . خشک بودن فایده ای داره که خشک نبودن ، نداره ! اینو ۴۰ سالگی ات میفهمی !
میگم : لجبازی برای هر کسی تعریفی داره . چیزی که تو لجبازی تعریفش میکنی ، من پافشاری رو خواسته ام میدونم .
میگم : ای کاش هممون بچه بودیم . ای کاش … تا حالا به چشمای یه بچه زل زدی ؟ فقط تو رو نگاه میکنه … فقط خودتو نگاه میکنه …
میگم : درس رو هم بیخود میخونم   … “نی نام زما و نی نشان خواهد بود”

گویا تنهایی خودساخته من ، همش کار “من ”  هستش که هر روز و هر سال هم داره بزرگ تر و سرکش تر میشه . هر روز داره پل های قبلی رو خراب میکنه . هر سال ، روز تولدم بیشتر یاد مرگ می افتم … کاش همین جا بمونم …کاش دیگه جلوتر نرم … دارم به قله نزدیک میشم … داره وقت پایین اومدن میرسه … از این جا به بعدش فریبنده هست ، ولی دوست داشتنی نیست … “من” هر روز داره به تعداد کسانی که بعد از مرگ من یک بار هم منو به یاد نمیارن ، اضافه میکنه . اهمیتی داره ؟ فکر نکنم … هی میگه “بذار تنها باشم ، تنها بمیرم” … احساس میکنم باید تغییر کنم . شاید هم باید تغییرم بدن … اصلاً شاید باید … ولش کن … شاید هم نه … قله نزدیکه … داره وقت پایین اومدن میرسه … هیچی با خودم بالا نیاوردم … هیچی … خیلی راحت بالا اومدم … گویا باید یه چیزایی میاوردم … دیگه دیر شده … خیلی دیر شده … پس کاش همین جا بمونم … اون پایین خیلی گرمه …

گیج شدم … شاید حق با “من” های دیگه باشه ! شاید هم حق با  “من” باشه …
آخه همش بهم میگه :
دو .. می .. می .. دو .. دو !

امیدوارم تیر ماه ۸۶ ، حرفای بهتری برا گفتن داشته باشم ! اگر باشم … اگر باشید !

مشترک سی نا.نت شوید تا نوشته های اینجا را در ایمیل تان بخوانید ...
به وسیله‌ی ایمیل:
 
ایمیل شما نزد ما محفوظ و اشتراک تان هر لحظه با یک کلیک قابل انصراف است.

یا به وسیله‌ی فـیـد (خوراک)

۴ ديدگاه براي “بذار تنها باشم ، تنها بمیرم !”

  1. fakhte گفته است :

    تیر ۲۱ام, ۱۳۸۵ در ۱۰:۵۱ ب.ظ

    دم… باز
    دم
    باز
    باز
    باز
    بسته شده بودم به فکرهایی؛
    چیزی عین ِ عین که امروز می شود
    مابین دندانه های سین با سه نقطه بیشتر
    کمتر یا هر چه که می آمد.
    گاهی خیابانی یکطرفه
    طرف ِ حساب ِ تمام فکرهای من می شد.
    گاه نیز هم
    میدانی با چمن های باران خورده
    بوی خاک… تابستان…. چشم های سیاه
    شعری شبیه کوچه …. بن بست
    تکراری
    بن بست
    تکرار …ی
    و این بود شروعی که دوستش نمی داشتم.

    چهار
    پنج
    شش
    هزار و سیصد و هشتاد و پنج؛
    آدم ها از کنار تخیل عبور می کنند.
    پاهاشان میان نقطه های شعرهایم گیر می کند.
    دست هاشان حروف را به سوی من پرتاب
    و من
    – تمام دوستت دارم های جهان را
    به بادهای موسمی بخشیده ام.
    گاهی تنم قصیده ای بلند می شود
    و بیشتر شب ها
    لب هایم از غزل های عاشقانه شیرین است.
    دلم برای تنهایی حروف، دل… دل می کند
    به راه می آید
    تنها،
    تن ها، میان تمام این تنها
    به راه می آید … نشانی شما کجاست؟
    حالا که کار دیگری را به یاد نمی آورم؟
    حالا که کنار دست هایم نشسته ای و من
    آنقدر جرات دارم که با نیم نگاه تو
    کلاه تمام “اساتید” را
    به اعداد ساعت
    وقتی که شب از نیمه عبور می کند، بسپارم.
    خیال کن طوری شود و باد، موهایم را بگردد.
    دست فکرهام برای من رو شده است.
    آدم ها از کنار تخیل عبورمی کنند،
    پاهاشان میان نقطه های شعر هایم گیر می کند.
    دست هاشان حروف را به سمت من پرتاب
    و آخر ِ تمام قصه ها طور دیگری است:
    من به مقصد می رسم
    و کلاغ های سیاه بد صدا
    قارهایشان را بر سر آفریدگارشان خراب می کنند…

    [پاسخ]

  2. bita گفته است :

    تیر ۲۴ام, ۱۳۸۵ در ۶:۲۸ ق.ظ

    نمیدونم چی بگم!ولی خیلی قشنگ بود.

    [پاسخ]

  3. sanaz گفته است :

    شهریور ۶ام, ۱۳۸۵ در ۴:۳۵ ب.ظ

    نمی توان به نام خدا نفرت آفرید ،نمی توان به نام خدا شکنجه داد،نمی توان به نام خدا کشت،به نام خدا فقط میتوان عشق آفرید.

    [پاسخ]

  4. مهم نیست گفته است :

    اردیبهشت ۲۰ام, ۱۳۸۶ در ۷:۴۶ ب.ظ

    خودت میدونی از خودت چی می خوای ؟
    ناراحت نشی ولی این چرت وپرت ها چیه نوشتی؟ مگه زندگی چند روزه که بخواد به تنهایی بگذره
    به نظر من زندگی وقتی قشنگه که با هم باشیم، با هم بخندیم ،از بودن در کنار هم لذت ببریم
    تنها بودن و جدایی از کسانی که دوستشون دارم ،منرو عصبی می کنه
    مهم هم نیست که چه کسی از من خوشش نمی اد
    خلاصه برو خوش باش که دنیا ۲ روزه .از لحظه لحظه ی عمرت لذت ببر ،اما نه با ناراحت کردن دیگران. همه دوستت خواهند داشت اگر تو هم دوستشان داشته باشی. ایمان داشته باش

    [پاسخ]

- لطفاً فارسی بنویسید. نظراتی که پینگلیش باشند، تأیید نمی شوند.

- اگر نمی توانید فارسی تایپ کنید، کافیست در بالای کادر متن، گزینه تبدیل خودکار را فعال کنید و پینگلیش بنویسید. نوشته ی شما پس از نوشتن هر کلمه به صورت خودکار به فارسی تبدیل می شود.

- نظر شما پس از بررسی، منتشر خواهد شد. در صورتی که تمایل دارید نظرتان به صورت خصوصی باقی مانده و منتشر نشود، لطفاً ذکر کنید.

- در صورتی که دیدگاه شما در مورد این نوشته نیست از صفحه ارتباط با من استفاده کنید.

پاسخ به نوشته


8 − = دو

به صورت خودکار کلمات فینگلیش را به فارسی تبدیل کن. در صورتی که می‌خواهید انگلیسی تایپ کنید Ctrl+g را فشار دهید.